تبليغاتX




سنجاقک

سنجاقک


دلم که تنگ می شود ، روی دکمه های حروف که انگشتانم را می کوبم ، گاهی که می خندم ، اشکی می ریزم ، شوقی دارم ، بی حوصله می شوم ، می دانم که اینجا هست ! با همه ی آنچه که نوشته ام و می نویسم تا وقتی که خسته نشوم ,,, دلم که تنگ می شود ، سنجاقکم هست . لبخند می زنم.


خانه ی سنجاقک

نامه به سنجاقک

پیشین



لینکده--

مرگ به هنگام
داشتم شعر می‌خوردم
این پست هیچ مخاطب خاصی ندارد ولي . . .
چرا سر از مالزی درآوردم؟
اسطوره قهرمان تنها
گاهی کلیدِ دی‌فراست‌مان خراب می‌شود
در راستای زدن مشت محکم بر...
حمله با دوربین روشن!
سرد است جایی که وطن نیست !
گریز از دلهره های بی نام و نشان






 :

 
 
من زياد فكر مي كنم. نه از آن فكرهاي انديشمندانه, از آن فكرهاي ساده كه فقط به درد خودم مي خورند و بس. عادتم است كه گير بدهم به آدم هاي دور و بر. به نگاه, نوع ادبيات, حرف و كلا زندگي شان فكر كنم. بعدش هم دسته بنده يشان مي كنم. به هر كدامشان رنگي مي دهم و مي گذارمشان تا بمانند. اين كله من, كه اين روزها پر از روزشماري است, پر است از آدم هاي دسته بندي شده از طيف هاي مختلف رنگي. درست مثل يك جعبه بزرگ مداد رنگي كه از سير و روشن هر رنگي را دارد. البته گاهي بد جور كم مي آورم. يعني بعضي آدم ها با زندگي هاي تو در تويشان به من نزديك مي شوند كه هر چه مي كنم نمي شود كه ساده و قابل تفسير براي من شوند. آن وقت مي گذارمشان يك گوشه كه روي هم جمع شوند اما باشند كم رنگ و محو. اين فكر كردن ها و گير دادن ها فقط معطوف به آدم ها نيست. اتفاق هاي اطراف هم گاهي خوبند براي گير دادن. گاهي خودم هم از واكاوي بعضي چيزها رنج مي برم انگار كه بنشيني و روي يك زخم را بكني. دلم براي ذهن و كله ام مي سوزد. مي ترسم يا بتركند يا فرسوده شده بمانند روي دستم. اين روزها فكر ها حجيم اند و كله من آن قدر بزرگ كه گردنم را خسته كرده است.
 
-این نوشته-   چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387     



شنل هاي آبي و صورتي براي آن هايي كه دوست دارند مسجد شهر "پوتراجايا" را ببينند.
 
-این نوشته-   جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387      | 

توي اين دنياي راه راه, هر چي مايه هاي تلخ زندگي بيشتر باشه به طنز نزديك تريم. پس اكثر آدم ها دلقك خوبي هستند.
 
-این نوشته-   سه شنبه دهم اردیبهشت 1387     
خبرگزاري ف, آقاي م.ك, وبلاگ آقاي ح.د, دولت محترم شماره ناين, آقاي م.م كه كارگرداني و ... بوي صداقت و وجدان را تا به حال حس كرده ايد؟ مخصوصا با شما هستم خبرگزاري ف, اي كه پسوند خبرگزاري غير دولتي را با خودت جا به جا مي كني. واقعا فلسفه وجودي ات از اول خنده دار است. تو دقيقا مثل يك آدم عقده اي هستي كه هميشه در كمين است كه از آدم هاي مقابلش يك آتو هر چند كوچك به دست بياورد و بعدش شروع كند به دادو هوار و پرورش دادن آن مسئله و در يك كلمه جولان دادن. واقعا اسم خبرگزاري آن هم به معني رايج در دنيا شايسته توست؟ خبرهاي سياسي ات را كه ديگر نگو. هميشه در كميني. هميشه در سركوبي. بوي ماهي خام مي دهي و بس. ما همگي برايت متاسفيم. البته تو همين جور به كار سركوب نوشتن خبرهاي ... ات ادامه بده تا اموراتت بگذرد. اصلا همان هايي كه مسيح گفته است.
 
-این نوشته-   یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387     
دیر آمدی موسی

دوره ی اعجاز گذشته است

عصایت را به چاپلین بده تا کمی بخندیم

                                                       شمس لنگرودی

 
-این نوشته-   یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387     



بدِ دوست داشتني ما !
 
-این نوشته-   پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387     
براي من ارديبهشت هميشه يك خوبي داشت و بس. آن خوبي هم نمايشگاه مطبوعات و كتاب بود. نه اينكه نمايشگاهش چيز فوق العاده اي باشد ها, چنين چيزي نبود اصلا و ابدا. اما فضايش حس خوبي داشت. يك جاي بزرگ و پر از همهمه كه حرف از كتاب و ورق و كلمه بود. همه مي آمدند براي ديدن, پيدا كردن و يا ابتياع كتاب هاي گرانشان به اميد اندكي تخفيف. براي من و امثال من هم كه رسانه و مطبوعات جزو امور مهم و جدا ناشدني زندگي هايمان است, بخش مطبوعات پر رنگ تر بود. همه چيز تا دو سال پيش خيلي بد نبود تا اينكه نمايشگاه را بردند مصلا و بخش مطبوعات هم افتاد به زمان ديگر.پارسال وضعيت افتضاح بود. نمي شد راه رفت و نفس كشيد. آن چند ساعت رفتن چرخيدن در نمايشگاه برابري مي كرد با يك بار سر زدن به يك سوناي خشك و شلوغ. كلافه مي شدي و عصبي. نمي دانم جايي خواندم يا از كسي شنيدم كه مي گفت: همه چيزمان به هم مي آيد, نماز جمعه در دانشگاه تهران برگزار مي شود و نمايشگاه كتاب در مصلا.
برزگترين اتفاق فرهنگي ايران هم تا يك مدتي خوب بود انگار. نمي دانم اما باز هم دوست دارم بيايم و بروم نمايشگاه. حتي اگر گرم باشد و تهويه نداشته باشد. دور كه باشي نوستالژي ها ورم مي كند. اين را به شدت قبول دارم. اما باز هم دلم همان نمايشگاه بي خاطره را در مصلا را مي خواهد. اگر رفتيد جايم را خالي كنيد.

پ.ن: چرا چند سال است سرانه مطالعه در ايران همين دو دقيقه است؟
 
-این نوشته-   پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387      | 




دختر بد بود. عصيان مي كرد ناگهان. تند تند داد مي كشيد. از دورن مي شكست. مرد ناجي او شد. خوبش كرد با حوصله. دختر آرام شد. رفته رفته خنديد. نفسي تازه كرد. جاي پايش را روي جاي پاي مرد امتحان كرد. مرد اما حالش خوب نبود. دختر اين بار آمد. نقش ها عوض شد. حالا دختر ناجي مرد شد. دختر باز هم پناه برد به باغ فردوس. مرد آمد در ساعت پنج. دختر دلواپسي هايش را قورت داد. مرد مقاومت كرد. اما نشد. دختر ِ لبريز از عشق, مردِ ساكت را خوب كرد. به همين سادگي , , ,
تكلمه: همه اين ها در باغ فردوس, پنج بعد از ظهر اتفاق افتاد. تصوير بالا را بابك برزويه ثبت كرده و اگر موسيقي فيلم به اين خوبي كار نمي شد, شايد بايد به سادگي از كنار اين فيلم هم مي گذشتم.
 
-این نوشته-   سه شنبه سوم اردیبهشت 1387     
به آقاي قيصر
فردا دوم ارديبهشت مي آيد. شما ارديبهشت آمدي و آبان رفتي. اين چه معني اي دارد؟ "آمدن در بهار و رفتن در خزان". ناگهان در يك صبح پاييزي خبر آمد كه رفتي. همه جا پر شد از عكس هايت. يادم نمي رود عكس هاي بزرگت را در اتوبان ها نصب كرده بودند و شما همان طور پر صلابت با نگاهي نافذ به همه نگاه مي كردي. من با خودم گفتم شما اين جا چه مي كني؟ مي دانيد من فكر مي كنم از قصد آن عكس ها را در مسيرهاي پر رفت و آمد گذاشته بودند كه ما دائما نگاهمان بيفتد و دلمان بسوزد. اصلا شايد ما بايد تنبيه مي شديم. بايد هر روز چند بار آهي از نهادمان در مي آمد. گرچه هنوز هم بغض ها ادامه دارد. افسوس ها خورده مي شوند و نبودتان به شدت احساس.
جايتان سبز, فردا تولدتان است. 49 ساله مي شويد. يك شعر داريد كه مي گويد: گذشتن از چهل/ رسيدن و كمال/ چه فكر كودكانه اي/ زهي خيال خام!/ تمام!. در جواب شعرتان بايد گفت فردا در حالي 9 سال از چهل سالگيتان مي گذرد كه رسيده ايد به آن ور خط. رسيده ايد به آبي هاي بيكران.
دوست داشتم باشيد. همان طور ساكت و آرام و متين. همان طور مهربان اما پر جذبه. مي آمديد و مي رفتيد به دانشكده ادبيات. اصلا درست شكل همان ديروزها, همان هايي كه زندگي روزمره تان را داشتيد. بوديد اما هيچ مصاحبه اي نمي كرديد. بوديد اما هيچ تلاشي براي خود نشان دادن نمي كرديد. گرچه مگر نيازي به خود نشان دادن هم بود؟ شما هميشه پر رنگ بودي و خواهي بود.
حرف زياد است. تعدد دلتنگي ها را حوصله شمردن نيست. فقط اين را بگويم كه: جايتان رنگين كمان! كاش اين جا بوديد. كاش پاهايتان روي اين زمين بود. اين زمين بدون "قيصر امين پور" يك درخت سبز و پر سايه را كم دارد.
 
-این نوشته-   یکشنبه یکم اردیبهشت 1387      | 



مجله تايم كه نياز به شرح و توصيف و تمجيد ندارد. از آن جايي كه دوست دارم جناب اوباما پيروز انتخابات آينده باشد, اين عكس روي جلد تايم را مي گذارم اين جا. باشد كه تنها يكي از موارد دوست داشتني ما در اين چند سال اخير آن هم در عرصه سياست با پيروز شدن اين جناب به تحقق بپيوندد!
 
-این نوشته-   شنبه سی و یکم فروردین 1387