تبليغاتX




سنجاقک

سنجاقک


دلم که تنگ می شود ، روی دکمه های حروف که انگشتانم را می کوبم ، گاهی که می خندم ، اشکی می ریزم ، شوقی دارم ، بی حوصله می شوم ، می دانم که اینجا هست ! با همه ی آنچه که نوشته ام و می نویسم تا وقتی که خسته نشوم ,,, دلم که تنگ می شود ، سنجاقکم هست . لبخند می زنم.


خانه ی سنجاقک

نامه به سنجاقک

پیشین







 :

 
عروسک قشنگ من قرمز پوشیده

تو رختخواب مخمل آبی خوابیده

عروسک من چشمات واکن وقتی.....

از بعد اسباب کشی دو سه سالی میشد که چمدون و ندیده بودم. از خواب که بلند شدم دیدم مامان خونه رو شلوغ پلوغ کرده داره مرتب میکنه!!!!!!!!!!(با شروع هر فصل این بساط داریم)تندی دوییدم رفتم چمدون باز کردم و به فاصله چند ثانیه قل خوردم و رفتم به روزای بچگیم. مامان از دستبند و برگه ترخیص شروع کرده بود به جمع کردن. رو دستبند و که خوندم باورم نشد اون من بودم روش نوشته بود:

نوزاد بهاری وزن:۲.۸۰۰ قد:۴۹سانتیمتر نام مادر....(اسم مامانم اشتباه بود شاید پرستاره تو جو گرفتگی لحظه سال تحویل مونده بوده)

لباسای نوزادی پیشبند ....حتی لحاف و بالشتم همه و همه بود از شدت ذوق زدگی اشکم در اومد همون جوری که لباسارو تو بغلم گرفته بودم و دلم ضعف می رفت مثه ابر بهار گریه می کردم(تو خونه که همه به دیوونگی من عادت دارن زیاد محلم نذاشتن).من همیشه پیر شدن و دوست داشتم و دارم اما تو اون چند ساعت بد جوری گذر عمر به چشمم اومد از همه ی کارام ترسیدم و ... وای که چقدر دلم میخواد بچه بشم البته همیشه سعی کردم کودک درونم رو زنده نگه دارم تا شاید اون زلالی و صافی بچه هارو حتی واسه یه ذره هم که شده داشته باشم.اما نمیدونم چقدر تو این کار برنده بودم. نمیدونم...

 

 

-این نوشته-   جمعه بیست و پنجم آذر 1384      | 
                         

یادمه از عمو پورنگ سوال کردن که چرا اجرای کودکان و خرد سالان انتخاب کردی گفت چون دلم برای بچه های این دوره می سوزه!چون بچه ها توی این قفس ها که ما بهشون میگیم آپارتمان توی این زندگی مدرن تنهان.

امروز  روز جهانی کودکان و تلویزیون بود. یه روز خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی مهم که متاسفانه توجه چندانی بهش نمیشه (تنها کاری که بلدن بکنن اینه که اولین جمعه بعد اون روز و از صبح تا شب کارتون پخش کنن)از اون جهت گفتم این روز مهمه که بچه های درو ور ما چند ساعت از وقتشون رو پای این جعبه سر میکنن و در مقابلش چند ساعات در کنار پدر و مادر شروع میکنن به صحبت کردن و گفتن از خودشون و عقیده هاشون(البته  چند دقیقه هم غنیمتیه!).کاشکی فقط موضوع به دیدن برنامه های مناسب سن ختم میشد اما متاسفانه باید این تلویزیون یا به برفک برسه(که محاله چون شبکه ها رفته رفته شبانه روزی میشن)یا جلوی تلویزیون خوابشون ببره (البته این خوابیدن هیچوقت لذت اون خوابیدن با صدای لالایی و قصه خوندن مادر و بوسیدن آخر شب رو نداره)که کوتاه بیان.

یکی از آشناهای دور بالاخره مجبور شد ماهواره در مواقعی که صبا(دختر ۱.۵ سالش )بیداره روشن نکنه چون صبا تمام حرکات آرایشی رو یاد گرفته بود و نزدیک بود با موچین چشمش و در بیاره و کار های دیگرش که بمانید. وقتی داشت تعریف میکرد با این که کلی خندیدم اما افسوس خوردم که چند درصد پدر و مادر ها  مراقب رعایت نکات ظریف در امر تربیت هستن(همین که بچه جلو تلویزیون باشه و صداش در نیاد بسه یا...)

پ ن:من که عاشق کارتون و انیمیشن و عمو پورنگم. این روز هیچیم نداشته باشه به دیدن کارتون هاش میارزه.من که جمعه خودم پای تلویزیونم شما هم این فرصت رو از دست ندید.(ولی خداییش کارتونم کارتون های قدیم!)

 

-این نوشته-   چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384      | 
از دور دست شب

صدای شب آویز معلق می آید

انگار دارد برای دل شکسته ما می خواند.

ما ستمدیدگان بی نصیب:

دستهامان خالی

دلهامان غمگین

و چشمهامان که هنوز در تصرف گریه است!

به خدا تحمل آدمی هم حدی دارد

چرا این همه بی چراغ و

یکی پر چراغ...؟

مگر تحمل یک دل خراب

یک دل شکسته از آن همه اتفاق

تا جای آسمان مه گرفته رویاهاست؟!

پ ن:یک هفته ی تلخ گذشت این همه مراسم و دفتر یادبود و ..... اما همچنان در حسرت  پیدا شدن یک دلیل قانع کننده باید بمانیم. نمی دانم....

 

-این نوشته-   دوشنبه بیست و یکم آذر 1384      | 
همه جا اعلام می کنن آلودگی هوای تهران از مرز هشدار گذشت .همه جا تعطیلی رسمی اعلام میشه تا بلکه هوا فقط یه ذره تمیزتر بشه اما....ما که عادت به تنفس هوای کثیف رو داریم این دفعه هم با چند درصد سرب بیشتر این کارو میکنیم.

اما این روزا هوا این قدر گرفته و خفقان آور هست که هیچ توان و مجالی برای نفس کشیدن باقی نمی مونه.همه جا خبر مرگ و صحبت از پر کشیدنه.سرزمین رویایی درست میگه زندگی کردن تو ایران سخته اصلن زندگی کردن تو زمینی که آدماش تو غریبی و غربت زندگی می کنن و تو غربت هم می میرن سخته. منوچهر نوذری هم رفت.کسی که اولین بار جعبه ی جادویی رو به مردم ایران معرفی کرد بعد از گذشت یک ماه با حسرت آرزوها و برنامه هایی که برای جامعه هنری و دوبله ایران داشت بدون هیچ تقدیر شایسته ای از این زمین رفت.

علیرضا برادران/ نیلی/ افشار/قریب/ایل بیگی/ منوچهر نوذری... همه و همه فرصت این رو پیدا کردن که به پروانه شدن برسن و پر بکشن و تنها حسرتی بر دل ما باقی بذارن.خدا جون مواظب همشون باش.

پ ن:حتی 16 آذر امسال هم در سکوت و خفقان به پایان رسید.

-این نوشته-   چهارشنبه شانزدهم آذر 1384      | 
                

از ویلا که وارد کریم خان شوی راسته کتابفروشی ها و انتشاراتی های مورد علاقه توست. بعد از سر زدن به نشر نی و چشمه که فاصله کمی از هم دارند، و بعد از تورق کتابها، و بعد از اینکه از زیر و رو کردن آنها حسابی سیر شدی و بوی مرکب و کاغذ را حس کردی، دلت تنگ میشه که پله های نشر چشمه رو بگیری و بری بالا. اما حیف که جا نیست و مجبوری از همان راهی که آمدی برگردی. می روی آن طرف خیابان تا اینکه نشر ثالث خودش به تو را نشان می دهد. نگاهی به کتابها و  بدون معطلی میروی بالا تا بلکه در کافه ثالث بتوانی برای خودت جایی پیدا کنی. چشمت به این پوستر می خورد: نمایشگاه عکس گروهی پرتره هنرمندان، با عکس هایی از آرش آزما/ساتیار امامی/سینا جعفریه/حسن سربخشیان/ساجده شریفی/کاوه کوثری

یکی ازاین غروب های زیبای پاییزی به گالری ثالث بروید و از این عکسها، بخصوص عکس های زیبا و خیره کننده ساتیار امامی لذت ببرید.

افتتاحیه 17 آذز ماه از ساعت 4 الی 9 -نمایشگاه تا 30 آذز ادامه دارد. مکان:گالری ثالث-خیابان کریم خان-بین ایرانشهر و ماهشهر سماره 160 نشر ثالث

-این نوشته-   شنبه دوازدهم آذر 1384      | 
                    

                              

                              

                              

 

-این نوشته-   جمعه یازدهم آذر 1384     
ایدز در فقر زاده می شود

                              در فقر گسترش می یابد

                              و به فقر بیشتر منجر می شود

پ ن :عکس های برنامه ی امروز رو پست بعدی میذارم هر چند  آنچنانکه باید می بود نبود و ....

گزارش آشوب هم خواندنی است.

 

-این نوشته-   پنجشنبه دهم آذر 1384      | 
آیا خاک مرگ بر شهر پاشیده اند که هر روز...

برگی دیگر از درخت زندگی افتاد.

مرتضی ممیز هم رفت.

 

-این نوشته-   شنبه پنجم آذر 1384     

 

آیا تا به حال در نگاه مانکن های پلاستیکی دقیق شده یی؟؟!!

همونایی که یه عمر نگاشون و به عابرا دوختن و خسته از اون قفسی که ما

بهش میگیم ویترین. هروز یه جور لباس تنوشون می کنن. اما اونا از این خو

دنمایی و نگاه دیگرون ذلن. هر دفعه که میرم پاساژ یا فروشگاه کلی دلم براشون می سوزه چون محکوم

به خودفروشی هستند. چشماشون نقاشیه اما یه جوری زل میزنن به آدم که انگار جون دارن.

یه مو قع هایی به جایه اینکه حواسم به لباس تنشون باشه فقط به چشماشون خیره میشم.

-این نوشته-   جمعه چهارم آذر 1384      | 
این قصه هم برای من رسید به آخرش اما با یه علامت سوال بزرگ.

راست گفتن هر چیزی که یه جایی شروع بشه یه جایی هم تمومه اما این

قصه یا خواب یا رویای قشنگ من خیلی زود خراب شد یعنی زود خرابش ...

 چیزی برای گفتن نمی مونه یعنی چیزی نداشتم که بگم فقط نشستم

و نگاه کردم تا آخرین نفساشم خفه .....

اما باز هم سکوت می کنم سکوت سکوت سکوت....

-این نوشته-   چهارشنبه دوم آذر 1384      |