باید تند بنویسم
باید آماده شوم
دیگر زمانی نمانده
تا شروع روزهای بی حرکتی
|
دلم که تنگ می شود ، روی دکمه های حروف که انگشتانم را می کوبم ، گاهی که می خندم ، اشکی می ریزم ، شوقی دارم ، بی حوصله می شوم ، می دانم که اینجا هست ! با همه ی آنچه که نوشته ام و می نویسم تا وقتی که خسته نشوم ,,, دلم که تنگ می شود ، سنجاقکم هست . لبخند می زنم. خانه ی سنجاقک نامه به سنجاقک پیشین : |
باید خوب بدوم
باید تند بنویسم باید آماده شوم دیگر زمانی نمانده تا شروع روزهای بی حرکتی
-این نوشته- پنجشنبه بیست و نهم دی 1384  
وسط انبوهی از کتاب و جزوه کاغذ و مجله و... نشستم و یک ساعته که زل زدم به این ویژگی های ارتباط کلامی اما انگاری مغزم لمس شده هیچی نمی فهمم. (کلمه ها جلوی چشمم در حال رژه رفتنند.) این وسط فقط صدای شاملو میخم کرده به زمین :
از بخت یاری ماست شاید که آنچه می خواهیم یا به دست نمی آید یا از دست می گریزد. با خودم فکر می کنم که من به دستش آوردم پس نباید.... حسابی کلافه ام. -این نوشته- سه شنبه بیست و هفتم دی 1384  
در هفته مهرورزی هستیم ما بین این همه SMS که روزانه رد و بدل می کنیم اگه دوست داشتیم و توانایی مالی هم بود می شود این کار را کرد اگرم که نه می توانیم از راه های دیگری که بسیار فراوانند به نیازمندان مهر کمکی کنیم.(راستی در پی ایجاد دولت الکترونیکی شاهد کمک کردن و صدقه دادن الکترونیکی نبودیم که به لطف خدا دیدیم! واقعن ما دچار رشد و پیشرفت خارج از حد و مرزی شدیم!) -این نوشته- شنبه بیست و چهارم دی 1384  
|
آقاجون جمعه ای دیگر رو به اتمام است اما نیامدی.
آقاجون نمی دانم امروز غروب که نامه اعمالم را نظاره گر می شوی باید شرمنده باشم یا سربلند. اما بگذار تا چند کلمه ای برایت بگویم: تو دلم یه دنیا حرفه که می خوام بگم براتون تو بگو به من کجایی تا ببوسم خاک پاتون آقاجون دلم گرفته مثل آسمون پاییز میدونم مرغ دل من دوباره کرده هواتون آقاجون با خودم یه نذری کردم که اگه تو رو ببینم با همون نگاه اول جونمو بدم براتون چه خوبه خونه قلبم بشه جای تو همیشه حک کنی رو صفحه دل نقش روی دلرباتون چی میشه یه بار شبونه رد شی از کوچه قلبم روی ماهت رو ببینم یا که بشنوم صداتون مارو هم یه نیمه شب تو نماز شب دعا کن تا صبا برام بیاره صدا و سوز دعاتون. -این نوشته- جمعه بیست و سوم دی 1384  
|
همیشه خواستم به خودم القا کنم که ما آدم های خوبی هستیم با فرهنگیم ما در ایرانی زندگی میکنیم که دارای تمدن هزاران ساله است خیر سرمون مسلمونیم اما حیف که نشد یعنی رفتار بعضی مخلوقات انسان نما نذاشت.همیشه به این جمله که باید از حرف مردم ترسید خندیدم چون فکر می کردم این مخلوقات به ظاهر درس خوانده و با کلاس در این روزگار برای دنبال زندگی دویدن به چیزی فراتر از ۲۴ ساعت نیاز دارند چه برسد به اینکه بیایند و رفتار .نوع لباس پوشیدن و... دیگران را زیر نظر بگیرندو راجبش هم صحبت کنند وهم کلی داستان پردازی های پوچ و بیهوده کنند. اما دیدم نه انگاری باید ترسید این جا بردن آبروی دیگران مثل آب خوردنه و برای بعضی ها یه سر گرمی(البته برای کسی که ناپاک است اوضاع فرق دارد من در این جا کاری به مخلوقات هزار رو ندارم که برای زندگی کردن دست به هر کار کثیفی می زنند. اتفاقن آنها شایسته آن هستند که آبروی نداشته یشان بریزد.البته در این چند روزه این اتفاق کم و بیش افتاده است البته به من هیچ ربطی ندارد چون من خدا را شکر با این قبیل افراد ارتباطی نداشته ام و نه خواهم داشت.)
نمی دونم اما فکر می کنم باید این جا یاد آوری کنم که زندگی شخصی من فقط و فقط به خودم و چند نفر از اطرافیانم مربوط است نه به خانمX و نه به آقای Y که می نشینند و وقت با ارزش خود را برای سرک کشیدن به زندگی من تلف می کنند(مطمئن باشن که اگه خبر خاصی شد من و دوستان عزیزم برای اطلاع رسانی آماده هستیم البته باز هم به بعضی از مخلوقات ارتباطی ندارد.). اگر هم میخواهید به ظاهر برای من و یا دیگر حرف درست کنید و به ظاهر آبرو ببرید اول لطف کنید کارنامه ی خودتون رو بررسی کنید و وقتی از بوی مشمئز کننده اش خلاصی یافتید بیایید و اراجیفتان را ببافید.(و بدانید بوی مشمئز کننده اش به مشام دیگران هم رسیده است.) اگر قراره که آدم های با فرهنگ و به ظاهر نویسنده و یا روزنامه نگار و هم دانشکده ای خودم این چنین اخلاقی را داشته باشند پس بهتر سرم و بذارم و بمیرم یا شبانه روز از خدا بخوام که این توانایی رو بهم بده که اقلن اندازه ی سرسوزنی آدم باشم .نه مثل اینکه این دنیا کثیف تر از اون چیزیه که فکرشو می کردم. بخش نظرات هم میبندم واسه این که هم شما فکر کنید من از حرف شما فراریم(اینم برای این است که بیشتر عقده ای شوید.)هم این که چیزی نمی توان گفت و کاری نمی توان کرد جر افسوس خوردن برای مخلوقات انسان نما. -این نوشته- پنجشنبه بیست و دوم دی 1384  
این روزا حالم خوبه (البته وقتی کابوس امتحان رفته سراغ یکی دیگه!) و از اون جایی که همیشه واسه روزهام طعم و رنگ انتخاب می کنم این روزا شدم فاطمه با طعم لیمو ترش!(من طعم و بوی لیموترش خیلی دوست دارم). عید قربان هم مبارک. پ.ن این چند روزه بحثهایی را که در مورد دکتر شکرخواه راه افتاده دنبال می کردم و نوشته های هودر، نیک آهنگ، سیدآبادی و ندا دهقانی را هم خوانده ام. تاکنون شاگرد دکتر شکرخواه نبوده ام اما امیدوارم در چند ترم آینده بتوانم از محضر این استاد گرانقدر، "استاد دات" بهره برم. هیچ زمان نمی بینمش اما همیشه گویی حال و هوای کلاس های او در دانشکده حکم فرماست. افتخار شاگردی اش را نداشته ام اما دیده ام شاگردانش را که چگونه بعد از کلاس مجذوب اویند و درباره اش و در مورد بحث های کلاس با یکدیگر حرف می زنند و تا مدتها تحت تاثیر فضای کلاس بوده اند. خلاصه اینکه کمی این حرفها برایم سنگین است و می دانم که برخی نمی دانند که در دانشگاهها چه می گذرد. وگرنه قدر چنین کلاسی و چنین استادی و چنین فضایی را می دانستند. مطئنم سر کلاس استاد که بنشینم طعم لیمو ترش دوباره سراغم خواهد آمد و می شوم فاطمه با طعم لیمو ترش! -این نوشته- سه شنبه بیستم دی 1384  
|
بعضی از انسان ها همیشه در نظر و خاطره و فکر آدمی ماندگارند همیشه ی همیشه. بعضی ها با حرف هاشون.بعضی با نگاهشون و برخی مانند استاد با صدای آسمونیشون. صدای استاد برای هر ثانیه و هر لحظه در گوشم زمزمه می کند. شخصی می گفت: من میلیون ها سال نوری با خدا فاصله دارم و صدای استاد هزاران سال از این فاصله را کم می کند وتحمل این فاصله را زیاد. استاد می خواند: ز هجرانت هزار اندیشه دیرم همیشه زهر غم در شیشه گیرم ز ناسازی بخت و گردش چرخ فغان و آه و زاری پیشه گیرم و من غرق در لذتی بی حد و حصر. درود بر خسرو آواز ایران
-این نوشته- دوشنبه نوزدهم دی 1384  
|
ترم که شروع میشه به خودت قول میدی بچه ی خوبی باشی غیبت نکنی (یا فوقش غیبت در حد مجاز)
سر کلاس جای صحبت و smsبازی و چرت زدن محض رضای خدا دو دقیقه به حرفای بعضی ازانسان هایی که واقعن شایسته لقب استادی هستند وبعضی دیگرکه هیچ شایستگی ندارند گوش کنی و دو خط جزوه بنویسی اما مگه میشه.همه ی این حرف ها فقط در حد یک قول ساده میمونه و چشمارو میبندی و هر کاری که دلت میخواد انجام میدی(همون حالت بی خیالش بابا خدا بزرگه...).اما آخر ترم که میرسه تازه بدبختی شروع میشه.حال و هوای دانشکده هم دگرگونه.اکثرن به دنبال جزوه و پاچه خواری اساتید برای چشم پوشی از غیبت ها و حرف زدن ها و .....(جلوی فتوکپی دانشکده هم که جای سوزن انداختن نیست).
فقط یه هفته به امتحاناتم مونده و من با اینکه سعی کردم در طول ترم در حد اعتدال رفتار کنم تا آخر ترم تن لرزه نداشته باشم اما هنوز این جزوه جامعه شناسی تکمیل نشده خدا این استاد انتظاری رو خیر بده واسه همه شکنجه ی روحی درست کرده.
-این نوشته- جمعه شانزدهم دی 1384  
|
نادره ای نخستین بر آسمان شعر و ادب پارسی ایران درخشیدن گرفت و افق دید پر فروغش را بر همگان
ارزانی داشت.صدایش ترنم موسیقی بود و شعرش آیت عشق. او بود که به نوعی دیگر اندیشیدن. به نوعی دیگر دیدن را در فراسوی چشمان خسته و بسته ما قرار داد.فروغ عشق را به نظاره نشست و صبر کرد تا ما بزرگ شویم و صبوری کرد تا کلمات درست ادا شوند و جایگاهی درست بیابند.او در میان حقایق گیتی به جستجو پرداخت و خود را از صیقل عشق گذراند تا اثرهایی این چنین بدیع را به یادگار نهاد. فروغ فاصله گرفت از هر آنچه در بندش می کرد.
افسوس فروغ برای زمانش بزرگ بود و بزرگتر از آن که درک شود واین نا مهربانی زمانه است که اینگونه از آدم های بزرگ خود پذیرایی می کند چرا که آدم های بزرگ همیشه از فراسوی زمان خود جلوترند و طبیعی است که آدم هایی که در تنگنای زمان و از آن تنگ تر در عقاید خشک و بسته خود دست و پا می زنند اندیشه های والا و روح بزرگ این بزرگان را نمی فهمند. اما فروغ تابید و درخشش در جهان ادب عالمگیر شد. ۱۵ دی ماه دیگری از راه میرسد و تو بار دیگر در زاد روزت برایم برایم زندگی را تعریف می کنی: زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست که نگاه من .... فروغ! صدایت.حرفهایت.شعرهایت همیشه با من است:به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد. نه نه!می خواهم در این روزهای تاریک و دلگیر این شعرت را زمزمه کنم: ستاره های عزیز ستاره های مقوایی عزیز وقتی در آسمان دروغ وزیدن می گیرد دیگر چگونه میشود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد؟ ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد من سردم است من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
-این نوشته- سه شنبه سیزدهم دی 1384  
|
وقتی داشت می رفت بغلم کرد دیگه جلودار اشکام نبودم. یواش در گوشم گفت دیدی ایندفعه رو من
بردم من دارم میرم و تو قسمتت نشد. بعدش یه خنده ای کرد و گفت بابا ایشاا... چند ماه دیگه خودم میام راهیت می کنم. ازش قول گرفتم پشت بقیع تو کوچه های مدینه هر لحظه منو یاد کنه. ازش قول یه طواف دور کعبه رو به نیت خودم گرفتم اونم قول داد یه قول مردونه و رفت.
چند روز بیشتر نیست رفته غروبی زنگ زد و گفت دیدمت پشت دیوار بقیع وایساده بودی اما تا اومدم طرفت رفتی این دفعه رو هم من باختم تو هم اینجا بودی همون جایی که آرزو داشتی. دیگه چیزی نداشتم بهش بگم. بهم گفت حالا تو هم تو هر لحظه من رو یاد کن و قطع کرد . حالا من موندم و سجاده ام و یه آسمون پرستاره و یه دنیا حرف. پ.ن: صدایم کن تا امان یابد عابری خسته در شب باران صدایم کن تا ببالم من در سحرگاهان با سپیداران از آن سوی خورشید از آن سمت دریا صدایم کن تو لبخند صبحی پس از شام یلدا از این تیرگیها رهایم کن سکوت سرخ شقایق ها را در این ویرانی تو میدانی غم پنهان نگاه ما را در این حیرانی تو می خوانی از آن سوی خورشید از آن سمت دریا صدایم کن تو لبخند صبحی پس از شام یلدا از این تیرگیها رهایم کن -این نوشته- یکشنبه یازدهم دی 1384  
... کفش هایم کو؟!
![]()
دم در چیزی نیست. لنگه ی کفش من این جاها بود! زیر اندیشه ی این جاکفشی! مادرم شاید این جا دیشب کفش خندان مرا برده باشد به اتاق که کسی پا نتابد در آن هیچ جایی اثر از کفشم نیست نازنین کفش مرا درک کنید کفش من کفشی بود کفشستان! وبه اندازه ی انگشتانم معنی داشت... ای غمگین من احساس عجیبی دارد شست ای من از این غصه ورم خواهد کرد. شست ایم به شکاف سر کفش عادت داشت...! نبض جیبم امروز تندتر می زند از قلب خروسی که در اندوه غروب کوپن مرغش باطل بشود.. جیب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق که پی کفش به کفاش محل خواهد داد ((خوب در چشم ترش می شکند)) کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود ((یاد باد آن که نهانش نظری با ما بود)) دوستان کفش پریشان مرا کشف کنید! کفش من می فهمید که کجا باید رفت که کجا باید خندید. کفش من له می شد گاهی زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی توی صف های دراز من در این کله ی صیح پی کفشم هستم تا کنم پای در آن و به جایی بروم که به آن ((نانوایی)) می گویند! شاید آن جا بتوان نان صیحانه ی فرزندان را توی صف پیدا کرد باید الان بروم .. اما نه! کفش هایم نیست! کفش هایم ...کو؟! مرحوم کیومرث صابری پ.ن:این کفش هم که ملاحظه می فرمایید کفش ۹۳ ساله ای هست که در یکی از موزه های کانادا نگه داری می شود.گفته می شود وقتی که کشتی تایتانیک غرق شد، این کفش پای کودک 2 ساله ای بود که بدون شناسایی خانواده اش به خاک سپرده شد. در عین حال وقتی که چند سال از این ماجرا گذشت، بررسی کارشناسان نشان داد که خانواده این پسر در فنلاند زندگی می کرده اند. -این نوشته- جمعه نهم دی 1384  
|
These were the missions of Jesus the Nazarene, and those are the teachings for which He was crucified. And if humanity were wise, she would stand today and sing in strength the song of conquest and the hymn of triumph
-این نوشته- جمعه نهم دی 1384  
علامت سوال این علامت به چنگک قصاب ها شبیه نیست؟؟؟؟؟؟؟
پ.ن:یه ذره دیگه بگذره دست از مو کندن میکشم سرمو میزنم به کف اتاق! هر چی فیلترشکن بوده فیلتر شده. آخه لامروت ها بی انصاف ها به شمام میشه گفت مسلمون؟ فقط وقتی اون کرمه درونتون میخوابه که جز چندتا سایت از اول تا آخر اینترنت رو فیلتر کنید .ایشا... اون دنیا به همه جامعه ی اینترنتی ایران بد جور جواب پس میدین. -این نوشته- چهارشنبه هفتم دی 1384  
|
دیروز جسدی شدم از خاکستر
اما هنوز کالبدی داشتم صد حیف که امروز با یک فوت تو در آسمان بی ستاره پراکنده و رها شدم و هر تکه و ذره ام... دیگر مرا نخواهی یافت. -این نوشته- یکشنبه چهارم دی 1384  
نبینمت غمگین باشی با غصه همنشین باشی
زهرا امسال شد ۸ سالت. وای که چقدر زود گذشت یاد همه اون روزای خوب و قشنگ بخیر. ایشاا.. همه ی روزای زندگیت رنگی و شاد باشه(البته همراه با عمه جونت تولدت مبارک -این نوشته- جمعه دوم دی 1384  
|
|