من هم رفتم،چهار ساعت مداوم راه رفتم و سعي كردم هيچ آدمي رو نبينم و با خودم تكرار كردم:
ديگر به چيزي نمي انديشم
در اين سياره پرت
نمي شود رستگار شد
*راه رفتن روي جدول كنار خيابون عجيب حالي ميده.يكي سياه يكي سفيد يكي سياه يكي ... .
|
دلم که تنگ می شود ، روی دکمه های حروف که انگشتانم را می کوبم ، گاهی که می خندم ، اشکی می ریزم ، شوقی دارم ، بی حوصله می شوم ، می دانم که اینجا هست ! با همه ی آنچه که نوشته ام و می نویسم تا وقتی که خسته نشوم ,,, دلم که تنگ می شود ، سنجاقکم هست . لبخند می زنم. خانه ی سنجاقک نامه به سنجاقک پیشین : |
با اينكه فردا امتحان درسي رو داري كه سر كلاسش حضور نداشتي(البته معنوي) وچندين صفحه كتاب و جزوه جلوت پخش و پلاست،با اينكه هي دست اين ذهن و حواس رو مي گيري و ازش مي خواي بمونه سر جاش!بازم نميشه كه نميشه.انگاري داري جون ميدي.به خودت ميگي الان تو اين حال و اوضاع به چه دردم مي خوره تحليل ماركس از سرمايه داري رو بدونم(البته در اين شرايط ...).دلت يه پياده روي جانانه مي خواد و ... .
من هم رفتم،چهار ساعت مداوم راه رفتم و سعي كردم هيچ آدمي رو نبينم و با خودم تكرار كردم: ديگر به چيزي نمي انديشم در اين سياره پرت نمي شود رستگار شد *راه رفتن روي جدول كنار خيابون عجيب حالي ميده.يكي سياه يكي سفيد يكي سياه يكي ... . -این نوشته- شنبه سی ام اردیبهشت 1385  
|
رسيدم به آخر CD2 چند دقيقه پيش تيتراژ هم تموم شد.حالا من موندم بين خاموش كردن VCD براي هميشه يا روشن گذاشتن و رفتن؟
تو اين فيلم من بازيچه بودم نه بازيگر!!!!!!!چقدر راحت،چقدر ساده،چقدر... دليل آورد و من رو متهم كرد!!!!!!!!!! -این نوشته- پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385  
|
امروز روز جهاني جامه اطلاعاتي بود.برنامه اي هم در دانشكده برگزار شد.سخنراني هايي از دكتر فرقاني،دكتر محسنيان راد(پيرامون كتاب جديدشان)و... .رو سردر دانشكده عنوان دانشكده علوم ارتباطات و علوم اجتماعي حك شده اما حيف كه از داشتن اينترنت پرسرعت كه نيازي بسيار لازم و اوليه براي دانشجويان هست محروم مانده.!!
در جامعه اي كه اطلاعات جنبه اي امنيتي و محرمانه دارد و مردم از دسترسي به آن محروم هستند براي رسيدن به جامه اطلاعاتي بايد چندين سال نوري صبر و تلاش كرد.تلاش و كار نه فقط بحث و سخنراني و به يادداشتن يك روز جهاني. *سخنراني مانوئل كاستلز دوشنبه آينده در دانشكده ارتباطات علامه طباطبايي -این نوشته- سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385  
|
اين روزها
گاهي براي يادبود لحظه اي كوچك يك روز كامل جشن مي گيرم گاهي صدبار در يك روز مي ميرم حتي يك شاخه از محبوبه هاي شب يك غنچه مريم هم براي مردنم كافي است -این نوشته- دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385  
|
بادكنك با صداي بلند مي تركد اين مرگ زيباييست!نه؟
پ.ن:براي زهرا بادكنك باد مي كردم نفس كم مياوردم و خالي ميشد.تا اينكه اينقدر باد كردم تا تركيد.به نظرم مرگ بادكنك اينجوري خيلي زيباست.خيلي با صلابت و با حال تر از اينه كه باد داشته باشه و كم كم بعد چند روز چروكيده بشه و بي باد. -این نوشته- جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385  
|
ديروز تو اتوبوس يه صحنه بدجوري تنم رو لرزوند،يك خانوم خيلي عصباني به همراه پسرش(حدود ۱۵ ساله اما عقب مانده ذهني) سوار شد،سر و وضع پسر به طرز وحشتناكي كثيف و نامرتب بود! مادرش هم خيلي خيلي بد با پسر رفتار مي كرد.به حالت مسخرگي صداش مي كرد و بي ادبانه و با فحش راهنماييش مي كرد تا بنشينه!!!!اون طفلكي هم هاج و واج نگاه مي كرد و ... .
داشتن فرزند و يا فرد نزديكي كه شرايط خاص بدني و ذهني داره براي هر كدام از آدم ها ممكن هست(ميشه اسمش رو گذاشت تقدير يا قسمت).مهم چگونگي كنار آمدن با اين شرايط هست و نوع رفتار آدميزاد.بايد باور داشت يك فرد معلول ذهني يا عقب مانده هم داراي حق زندگيست.او هم محتاج مهرباني و محبت است.يك لبخند و يك نوازش هديه اي گرانبهايي براي اوست.اي كاش كمي مسئوليت پذيرتر باشيم.چه سالم، چه عقب مانده او فرزند آن مادر بود اما آن مادر... .!!! اين هم نوعي درد و معضل اجتماعي است كه به راحتي از كنارش مي گذريم بي آنكه لحظه اي فكر كنيم شايد ما هم به نوعي معلول بوديم، شايد فردي از نزديكان ما اين شرايط را داشت. آن وقت ما چه مي خواستيم و چه مي كرديم؟ بي ربط: هوا اينقدر گرم و داغ و خفه هست كه از الان واسه زندگي كردن تو تابستون عزا گرفتم! اي كاش بارون بياد،اي كاش آسمون بغض بكنه و بباره!
-این نوشته- پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385  
|
پر كن پياله را
كاين آب آتشين دیریست ره به حال خرابم نمي برد * اين جام ها كه در پي هم مي شود تهي درياي آتش است كه ريزم به كام خويش گرداب مي ربايد و آبم نمي برد * من با سمند سركش و جادويي شراب تا بيكران عالم پندار رفته ام تا دشت پر ستاره ي انديشه هاي گرم تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا تا شهر يادها ديگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نمي برد * هان اي عقاب عشق! از اوج قله هاي مه آلود دوردست پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد * در راه زندگي با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي با اينكه ناله مي كشم از دل كه : آب...آب... ديگر فريب هم به سرابم نمي برد * پر كن پياله را ...
فريدون مشيري
-این نوشته- شنبه نهم اردیبهشت 1385  
صداي اذان صبح،پهن كردن سجاده، قامت بستن،خواندن يس و الرحمن، حرف زدن با خدا كه مهمون اتاق من شده و ... دلايل صبر و سپري كردن اين تاريكي هايند برايم.
دريغا چشم بينايي ندارم دلي جز جان رسوايي ندارم اگر رد ميكني رد كن ولي من به جز درگاه تو جايي ندارم
-این نوشته- جمعه هشتم اردیبهشت 1385  
|
اين هم يك خرس عروسكي كه ميشه كادويي باشه براي دوستي يا عروسكي براي كودكي يا... . اما اين دفعه با اين عكس روي پيراهن خرس وسيله اي شده براي تاسف خوردن. عكس رييس جمهور محترم! بر روي اين عروسك و لباس و ساعت و فنجان و ... هم جاي خنده داره هم گريه. چرا بايد يك رييس جمهور و طرفدارانش حرف هايي بزنند و مرتكب اعمالي بشوند كه ارزش يك ملت بزرگ رو تا اين حد پايين بياورند. ما نقشه پرچم اون هارو روي الاغ و قاطر كشيديم اما طرف مقابل براي تلافي يك راه شيك و سودآور رو انتخاب كرد.عكس رييس جمهور ايران بر روي اشيا گوناگون و فروش آنها!
-این نوشته- سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385  
|
از دیدن فیلم Amelie فراوان لذت بردم.Amelie نه یک روشنفکر است نه یک تحصیلکرده با داشتن مدارج بالای بسیار کم اتفاق افتاده که هم از تماشای فیلمی لذت ببرم هم حسی زیبا به سراغم بیاید. این بار فیلم Amelie همراه با موسیقی بسیار زیبایش این فرصت را برایم به وجود آورد.بعد از پایان فیلم زمانی را برای تنفس هوای تازه و فکر کردن به بهانه های ساده خوشبختی گذراندم.
-این نوشته- یکشنبه سوم اردیبهشت 1385  
|
با اينكه يه بغض بزرگي داري و سردرگم و ناتواني از حل يك معادله غريب با يك دوست خيلي خوب همراه ميشي و روي چمن هاي تر و تازه دراز مي كشي و از لاي كاج هاي بلند به خورشيد نگاه مي كني.از هر دري حرف ميزني و مي خندي اما هر لحظه بر ميگردي به عقب و روزهايي كه رفتند و خدا خدا مي كني تا يك ثانيه اش رو بدست بياوري.آن وقت ها كه خودت و روز و شب هايت رنگي داشت.اما حالا مات ماتي و بي رنگ بي رنگ.حتي سياه هم نيستي.تمام زندگي و وجودت شده دعا و آرزو اما مانده اي در حسرت اينكه او چطور روزگار میگذراند.
-این نوشته- شنبه دوم اردیبهشت 1385  
|
به غير از مواردي كه براي راهي كردن عزيزي به منزل جديدش راهي بهشت زهرا شدم هميشه رفتن به بهشت زهرا و سر زدن به اموات رو دوست داشتم.قبرستان،گورستان يا همون بهشت زهرا دنياي جالب و مرموزيه.مملو از آدم هاي زنده كه به ظاهر مرده هستند.هر كدومشون يك سرگذشت و يك داستان زندگي دارند و اگر صداشون شنيده ميشد براي ما آدم هاي به ظاهر زنده! كلي گفتني داشتن. هر وقت ميرم بهشت زهرا اين شعر رسول يونان رو زمزمه ميكنم: يك روز مي آيي و در گورستاني دور در استخوانم مي دمي تا شعرهاي ناسروده ام را بشنوي. *اي كاش تا وقتي هستم همين شعر هايم را بشنود.همين شعرهاي ساده اما پرحرف را. -این نوشته- جمعه یکم اردیبهشت 1385  
|
|