تبليغاتX




سنجاقک

سنجاقک


دلم که تنگ می شود ، روی دکمه های حروف که انگشتانم را می کوبم ، گاهی که می خندم ، اشکی می ریزم ، شوقی دارم ، بی حوصله می شوم ، می دانم که اینجا هست ! با همه ی آنچه که نوشته ام و می نویسم تا وقتی که خسته نشوم ,,, دلم که تنگ می شود ، سنجاقکم هست . لبخند می زنم.


خانه ی سنجاقک

نامه به سنجاقک

پیشین







 :

 

ديشب مريمم درست وقتي يادم كرد كه يك مرد كمي آن طرف تر سه تاري مي نواخت و مرغ سحر را برايمان مي خواند. گفت فاطي! اين جا داره بارون مياد. امروز , , , .

آنجا برگ ها چه رنگي شده اند؟ زرد و نارنجي؟ شنيده ام سرد است اين روزها. تا ما رفتم پاييز تهران خودنمايي كرد؟

اين جا هميشه سبز است. من و روشن زرد و سرخ و ارغواني گوش مي كنيم و پرت مي شويم به تهران. اين جا يعني خانه يمان را دوست دارم چون عطر ليمويش را حس مي كنم.

شايد عادت بدم باشد كه زود وابستگي و دلبستگي آن هم از نوع عميقش پيدا مي كنم. اين جا هم بيش از بيش به روشن وابسته شدم.وابسته و دلبسته به او كه همسر, نزديك ترين رفيق, هم خانه اي مهربان و تنها آشناي آشنايم در اين خاك است.

زمان مي برد تا به جايي عادت كنم. فعلا در تلاشم تا خوابم را به ساعت اين جا تنظيم شود. راستي زندگي دور از همه هم چيز بدي نيست ها! چون تازه مي فهمي چقدر آدم هاي دور و برت رو دوست داري. وسيله فهميدنش هم ميزان دلتنگيت مي شود.

-این نوشته-   چهارشنبه سی ام آبان 1386      | 

يك مدت كه نمي نويسي آنقدر حرف روي دلت تلنبار ميشه كه اندازه ندارد. نشد كه بنويسم يعني وقتش نبود. حالا كه اين جا نشسته ام و مي خواهم نوشتن را شروع كنم سردرگمم كه اول از قيصر امين پور بنويسم يا حال روز خودمان يا از مالزي.

*‌ * *

درست روز قبل نهم آبان (روز مهمي بود برايم) ساعت هفت صبح, آن پيامك يك جمله اي اشكم را سرازير كرد. اولين چيزي كه بعد از فهميدن مرگ قيصر امين پور در ذهنم آمد اين بود:" از رفتنت دهان همه باز ..." *. تمام روز در خودم پيچيدم. مي دانيد آقاي مسافر, من اطمينان دارم كه شما ديگر اين روزها كاملا شاد هستيد چون ديگر يك سطر در ميان آزادي براي شما معنايي ندارد. شما آزادي سال هاي سال.

* * * *

براي روز مراسممان زحمت كشيديم و كشيدند. خدا را شكر همه چيز عالي شد. زحمت كارت دعوت را هادي حيدري عزيز كشيد.

تا يادم نرفته بگم كه حضور اين استاد دوست داشتني در مراسم آنقدر شگفت زده ام كرد كه وقتي ديدمشان جيغ كشيدم! اين دختر هم كه اگر نبود مراسم برايم رنگي نداشت.

*‌ * * * *

حالا نشسته ام در خانه خودمان در مالزي. زندگي دو نفره در جايي فرسنگ ها دور از خانوادها و دوست هايمان. خوب است و ملس. بگذاريد بقيه اش را در پست بعدي بگويم كه حرف زياد است و من تشنه نوشتن.

*جمله اي از قيصر امين پور در كتاب "دستور زبان عشق"

-این نوشته-   شنبه بیست و ششم آبان 1386      |