تبليغاتX




سنجاقک

سنجاقک


دلم که تنگ می شود ، روی دکمه های حروف که انگشتانم را می کوبم ، گاهی که می خندم ، اشکی می ریزم ، شوقی دارم ، بی حوصله می شوم ، می دانم که اینجا هست ! با همه ی آنچه که نوشته ام و می نویسم تا وقتی که خسته نشوم ,,, دلم که تنگ می شود ، سنجاقکم هست . لبخند می زنم.


خانه ی سنجاقک

نامه به سنجاقک

پیشین







 :

 



مجله تايم كه نياز به شرح و توصيف و تمجيد ندارد. از آن جايي كه دوست دارم جناب اوباما پيروز انتخابات آينده باشد, اين عكس روي جلد تايم را مي گذارم اين جا. باشد كه تنها يكي از موارد دوست داشتني ما در اين چند سال اخير آن هم در عرصه سياست با پيروز شدن اين جناب به تحقق بپيوندد!
 
-این نوشته-   شنبه سی و یکم فروردین 1387     
حالا گوشت گران تر مي شد با خودم مي گفتم اي بابا چه كنيم ديگر, مدت هاست كه عادت داريم به گراني گوشت و مرغ. بالاخره گياه خواري هم بد نيست! اما نمي دانم چرا هر دفعه با گران شدت گوجه فرنگي من احساس بغض مي كنم. دو سال پيش هم كه اين اتفاق افتاد مرثيه اي نوشتم. امشب هم كه فهميدم هم نان گران شده هم گوجه فرنگي, داغ دلمان تازه شد. گران شدن اين دو قلم جنس به خدا خيلي زور دارد.
واقعا تا چه حد نقد كردن, مقاله نوشتن و يا اعتراض كردن؟ نمي شود ديگر. اوضاع بهتر از اين نمي شود. تنها راه حل صبر است. حالا بگذاريد هي وزير و وكيلش را عوض كند. هي استدعاي نماز باران را داشته باشند و يا چيزهاي ديگر.
يك جورهايي ديگر عادت كرديم به سقوط هواپيماو چيزي شبيه اين اتفاقات كه يك دفعه جمعي از افراد كشورمان با هم از بين بروند. تا اين جايش بله بايد تحمل شود! اما سوزش از آنجايي شروع مي شود كه كارشناسي ها شروع مي شود و نظرات مختلف پي در پي منتشر مي شود. بعضي وقت ها كه خوب بايد فاتحه مشخص شدن مقصر و يا فهميدن دليل اتفاق را خواند اما گاهي نتيجه نهايي خنده ات را از شدت افسوس بلند مي كند. نمونه اش همين دليل انفجار در حسينيه اي در شيراز. با خودم فكر مي كنم كاش بمب گذاري بود. آخر سهل انگاري خود دوستان بسيجي و باعث و باني شدن حادثه اي اين چنيني بيشتر جاي خنديدن آن هم از نوع خاصه اش را دارد.
در آخر, اگر از حال و اوضاع قيمت گوجه فرنگي در ايران با خبريد براي بنده هم بگوييد راپورت هايتان را لطفا.
پ.ن: خيالم را با اين خبر راحت كردند دوستان.
 
-این نوشته-   سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387      | 
در حيرتم اينجا
اين بيد سر به راه ...چرا؟
چرا اين همه خسته و خاموش
از شكستن سرشاخه هاي بلند خود حرفي نمي
زند !
آيا سكوت
هميشه سرآغاز تمرين گفتگوي باران است ؟
پس تو كه
با فال سبز علف آشناتري
بگو كي باران خواهد آمد ؟!

"سيد علي صالحي"

پ.ن: نشستن و مرور كردن نوشته هاي قبلي هم كيفي دارد ها. حتي تك تك نظرهاي هر پست را هم خواندم. اصلا مي داني, برگشتن و مرور كردن هميشه براي من حسي خوب آورده است. دارم با خودم فكر مي كنم كه يادش بخير, روزگاري وبلاگ فعال و به روزي داشتم ها. ما را چه شده است؟
 
-این نوشته-   دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387      | 
* روسري ها را شستم. روي هر بند طناب آپارتماني يكي شان را پهن كردم. طناب آپارتماني حسابي خوشگل شد, رنگ رنگي. روسري, مخصوصا از نوع تاج محلي اش** من را ديوانه مي كند, درست مثل پاييز.
* ديگر اينترنت من را شاد نمي كند. اين سايت هاي خبري كه رسما براي تهوع خوبند. يك مدت است فقط تيتر مي خوانم. حتي تيترها هم اذيتم مي كنند. وبلاگ؟ چرا, گاهي وبلاگ خوب است. آرامم مي كند بعضي نوشته ها. گرچه خيلي وقت است كه ديگر دنياي وبلاگ نويسي هم رو به ايستايي و خمودگي سير مي كند.
* نشسته ام و عكس از دست داده هايمان را جستجو مي كنم. آنهايي كه تا قبل از اين لحظه رفتند. دلم مي گيرد, بدجور. چقدر خوب از دست داده ام و داده ايم. ياد اين تكه از شعر "كتايون ريز خراتي" مي افتم كه مي گويد: بعضی خیلی زود به طبیعت باز مي گردند/ بعضي قرن ها انتظار مي كشند/ و گروهي از نو/ در قفسه ي مغازه ها/ مشتري تازه مي يابند .
* از روي قصد از نوشتن گريزانم. تقصير اين بهار است. بهار هميشه گيجي و درهمي برايم مي آورد. آه, اي بهار هولناك . . . .

** مقصود تاج محل در پاسداران است نه در هند.
 
-این نوشته-   سه شنبه بیستم فروردین 1387     


كوچكترين عضو خانواده ما, وقتي كه سعي مي كرد خودش را اخمو نشان دهد. اما خوب چه كند كه فقط خنده را برايش رقم زده اند :)
 
-این نوشته-   یکشنبه یازدهم فروردین 1387     

اول فروردین و تولد این فاطمه!

-این نوشته-   پنجشنبه یکم فروردین 1387      |