تبليغاتX




سنجاقک - دردي ديگر!

سنجاقک


دلم که تنگ می شود ، روی دکمه های حروف که انگشتانم را می کوبم ، گاهی که می خندم ، اشکی می ریزم ، شوقی دارم ، بی حوصله می شوم ، می دانم که اینجا هست ! با همه ی آنچه که نوشته ام و می نویسم تا وقتی که خسته نشوم ,,, دلم که تنگ می شود ، سنجاقکم هست . لبخند می زنم.


خانه ی سنجاقک

نامه به سنجاقک

پیشین







 :

 
ديروز تو اتوبوس يه صحنه بدجوري تنم رو لرزوند،يك خانوم خيلي عصباني به همراه پسرش(حدود ۱۵ ساله اما عقب مانده ذهني) سوار شد،سر و وضع پسر به طرز وحشتناكي كثيف و نامرتب بود! مادرش هم خيلي خيلي بد با پسر رفتار مي كرد.به حالت مسخرگي صداش مي كرد و بي ادبانه و با فحش راهنماييش مي كرد تا بنشينه!!!!اون طفلكي هم هاج و واج نگاه مي كرد و ... .

داشتن فرزند و يا فرد نزديكي كه شرايط خاص بدني و ذهني داره براي هر كدام از آدم ها ممكن هست(ميشه اسمش رو گذاشت تقدير يا قسمت).مهم چگونگي كنار آمدن با اين شرايط هست و نوع رفتار آدميزاد.بايد باور داشت يك فرد معلول ذهني يا عقب مانده هم داراي حق زندگيست.او هم محتاج مهرباني و محبت است.يك لبخند و يك نوازش هديه اي گرانبهايي براي اوست.اي كاش كمي مسئوليت پذيرتر باشيم.چه سالم، چه عقب مانده او فرزند آن مادر بود اما آن مادر... .!!! اين هم نوعي درد و معضل اجتماعي است كه به راحتي از كنارش مي گذريم بي آنكه لحظه اي فكر كنيم شايد ما هم به نوعي معلول بوديم، شايد فردي از نزديكان ما اين شرايط را داشت. آن وقت ما چه مي خواستيم و چه مي كرديم؟

بي ربط: هوا اينقدر گرم و داغ و خفه هست كه از الان واسه زندگي كردن تو تابستون عزا گرفتم! اي كاش بارون بياد،اي كاش آسمون بغض بكنه و بباره!

  

-این نوشته-   پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385      |