تبليغاتX




سنجاقک - شايد وقتي ديگر

سنجاقک


دلم که تنگ می شود ، روی دکمه های حروف که انگشتانم را می کوبم ، گاهی که می خندم ، اشکی می ریزم ، شوقی دارم ، بی حوصله می شوم ، می دانم که اینجا هست ! با همه ی آنچه که نوشته ام و می نویسم تا وقتی که خسته نشوم ,,, دلم که تنگ می شود ، سنجاقکم هست . لبخند می زنم.


خانه ی سنجاقک

نامه به سنجاقک

پیشین







 :

 

مهسا اضطراب داره.هر روز كه به اون كنكور نزديك ميشيم بيشتر تحت فشار قرار مي گيره.مي دونم كه تمام زندگيش به قبول شدن نفسش بستگي داره.براش كلي دلواپسم.گلرخ از رفتار يكي از بچه ها بدجور شاكي بود.كلي وسط حياط صحبت مي كنه و شكايت.با اينكه از سر درد داشتم جون مي دادم به دونه دونه حرفاش گوش دادم.بعدش نوبت مريم بود كه گزارش از ديروز ظهر تا امروز عصر كه نديدمش رو بهم بگه و با چشماي معصومش بهم زل بزنه تا من به اصطلاح راهنماييش كنم.

از دانشكده كه ميزنم بيرون خدا شكر هوا اونقدر تاريك هست كه كسي نتونه صورت و چشم هاي قرمز من ببينه.پياده راه مي افتم و مسير هر روزم رو قدم مي زنم و يك دنيا دلواپسي هام رو با خودم مرور مي كنم.حرف هاي خودم هم اين وسط قورت ميدم تا شايد وقتي ديگر ... .  

-این نوشته-   یکشنبه چهاردهم آبان 1385