خواب دیدم همه چیز آتش گرفت و دود شد رفت هوا, همه چیزهای شاد و رنگی من را غارت کردند و بردند. افتادم تو یک سیاه چال که پر شده از خاطره های زنده منحوس و عذاب آور. خاطره های پوسیده جون گرفته بودند و به من نیشخند می زدند. از خواب که می پرم دلم خالی شده. اصلا انگار نه انگار که من همون "فاطمه" صبحی هستم که کلی با ذوق نشستم و چهل گیس بافتم برای خودم! شلوار پیشبندی پوشیدم و مشغول شدم به باغبونی. خوب شد که هانی سر رسید و حرف زدیم. من از خودم هم می ترسم چه برسد به اویی که آن طرف این خیابان پرت ایستاده و به من زل زده.
باز هم خوابم می آید...
-این نوشته- سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385  
