تبليغاتX




سنجاقک - ...

سنجاقک


دلم که تنگ می شود ، روی دکمه های حروف که انگشتانم را می کوبم ، گاهی که می خندم ، اشکی می ریزم ، شوقی دارم ، بی حوصله می شوم ، می دانم که اینجا هست ! با همه ی آنچه که نوشته ام و می نویسم تا وقتی که خسته نشوم ,,, دلم که تنگ می شود ، سنجاقکم هست . لبخند می زنم.


خانه ی سنجاقک

نامه به سنجاقک

پیشین







 :

 

خواب دیدم همه چیز آتش گرفت و دود شد رفت هوا, همه چیزهای شاد و رنگی من را غارت کردند و بردند. افتادم تو یک سیاه چال که پر شده از خاطره های زنده منحوس و عذاب آور. خاطره های پوسیده جون گرفته بودند و به من نیشخند می زدند. از خواب که می پرم دلم خالی شده. اصلا انگار نه انگار که من همون "فاطمه" صبحی هستم که کلی با ذوق نشستم و چهل گیس بافتم برای خودم! شلوار پیشبندی پوشیدم و مشغول شدم به باغبونی. خوب شد که هانی سر رسید و حرف زدیم. من از خودم هم می ترسم چه برسد به اویی که آن طرف  این خیابان پرت ایستاده و به من زل زده.

باز هم خوابم می آید...

-این نوشته-   سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385