من ویران برگشتم. من از آن سالن شماره یک ویران برگشتم و پنج روز است که گیج می خورم. وقتی به پشت سرم نگاه می کنم تازه می گویم ای وای! فقط پنج روزش گذشته است؟
با خودم می گویم فاطمه! صبرت کجاست خانوم؟ به خودم شک کرده ام این روزها. به رفتارم و بغض هایم مشکوکم و بی هیچ محدودیتی بهشان میدان عمل داده ام. با اینکه می دانم زیر آسمان خدا کسی کر نیست اما این را هم خوب می دانم که این نوشته ها تنها به من و به این وبلاگ ربط دارد و من باید برای این سنجاقک بگویم. من روزهای مبادا را تجربه می کنم. تو میدانی رنگ روزهای مبادا چیست؟
-این نوشته- دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386  
|
