تبليغاتX




سنجاقک - بیچاره بقیه آدم ها!

سنجاقک


دلم که تنگ می شود ، روی دکمه های حروف که انگشتانم را می کوبم ، گاهی که می خندم ، اشکی می ریزم ، شوقی دارم ، بی حوصله می شوم ، می دانم که اینجا هست ! با همه ی آنچه که نوشته ام و می نویسم تا وقتی که خسته نشوم ,,, دلم که تنگ می شود ، سنجاقکم هست . لبخند می زنم.


خانه ی سنجاقک

نامه به سنجاقک

پیشین







 :

 

کتاب رو گرفتم دستم و انگشتم لای صفحه ۲۵۸ مانده است. "مرگ کسب و کار من است" را می خوانم و انگار وسطش گیر کرده ام. امروز یک ساعت تمام صفحه ۲۵۸ را نگاه کردم, 10 بار خواندمش اما انگار یک سری کلمات جلوی چشمانم بالا و پایین می شدند و من فقط گنگ تر می شدم. 

باز برگشته ام سر همان عادت قبلی. همان عادت روزهای امتحان و مدرسه. دستانم عرق می کند. کف دستانم که خیس می شود, سرد می شود, من از لیمویی به خاکستری سیر می کنم.

فکر می کنم لای شیار انگشتان غرق شده ام که به سطح زندگی روزمره باز نمی گردم!

-این نوشته-   یکشنبه یازدهم شهریور 1386