تبليغاتX




سنجاقک - برف آمد, تو رفتي, آخر قصه براي پدر قصه گوي ما

سنجاقک


دلم که تنگ می شود ، روی دکمه های حروف که انگشتانم را می کوبم ، گاهی که می خندم ، اشکی می ریزم ، شوقی دارم ، بی حوصله می شوم ، می دانم که اینجا هست ! با همه ی آنچه که نوشته ام و می نویسم تا وقتی که خسته نشوم ,,, دلم که تنگ می شود ، سنجاقکم هست . لبخند می زنم.


خانه ی سنجاقک

نامه به سنجاقک

پیشین







 :

 
شنيده بودم مي خواهي سرطان را مچاله كني. وقتت تمام شد؟ صدايت جاودانه است براي من, هميشه خدا.
 


 
-این نوشته-   یکشنبه شانزدهم دی 1386