تبليغاتX




سنجاقک -

سنجاقک


دلم که تنگ می شود ، روی دکمه های حروف که انگشتانم را می کوبم ، گاهی که می خندم ، اشکی می ریزم ، شوقی دارم ، بی حوصله می شوم ، می دانم که اینجا هست ! با همه ی آنچه که نوشته ام و می نویسم تا وقتی که خسته نشوم ,,, دلم که تنگ می شود ، سنجاقکم هست . لبخند می زنم.


خانه ی سنجاقک

نامه به سنجاقک

پیشین







 :

 
پاركت خوب است و خنك. مي نشينم رويش و پاهايم را دراز مي كنم. جوراب هاي نخي صورتي مي خندند به من.فكر مي كنم. ماه پيشوني را گوش مي كنم. دوستش دارم زياد. آدم ها مي دوند در مغزم. به آن معلم روي اعصاب قكر مي كنم. اگر فقط يك ترم ديگر هم بيايد سر كلاس خودم خفه اش مي كنم. اين را قول مي دهم. بعدش سيمين مهربان مي آيد جلوي چشمانم. صداي خنده اش هم مي آيد انگار. او نعمت است در اينجا براي من. حالا نوبت نيكوست. اما نه. فكر نمي كنم به او. مي گذارمش كنار خانومم را. بايد او را در شيشه بگذارم اصلا. دلشوره دارم برايش. بعد هوس مي كنم ايران باشم و راي بدهم. حيف اما. لواشك و آلو هم كه تمام شده اند ديگر. خبرگزاري فارس و كروبي و مجيد مجيدي هم گاهي اين وسط حال و هواي مرا دگرگون مي كنند. دگرگون به سمت و سوي بالا آوردن. بوي ماهي خام مي زند به صورتم. اين آهنگ هم كه هي مي گويد: به من فرصت بده اي حبس گريه , , , . مي خندم به ريشش. از ْآن خنده هاي معني دار. مي داني كه. از صد گريه بدتر. پاركت هنوز هم خنك است. جوراب هاي صورتي هم هنوز شادند. يادم باشد ببرمشان ايران. روشن مي آيد. بايد برويم. كلاس است ديگر. بايد شركت كرد ديگر. مثل انتخابات! بلند مي شوم. فكر همه تان را مي ريزيم توي كيف شلوغ پلوغم. مي برمتان با خودم. هميشه هستيد ديگر. راستي تا سه شنبه چند ساعت مانده است؟
 
-این نوشته-   جمعه بیست و چهارم اسفند 1386      |