من زياد فكر مي كنم. نه از آن فكرهاي انديشمندانه, از آن فكرهاي ساده كه
فقط به درد خودم مي خورند و بس. عادتم است كه گير بدهم به آدم هاي دور و
بر. به نگاه, نوع ادبيات, حرف و كلا زندگي شان فكر كنم. بعدش هم دسته بنده
يشان مي كنم. به هر كدامشان رنگي مي دهم و مي گذارمشان تا بمانند. اين كله
من, كه اين روزها پر از روزشماري است, پر است از آدم هاي دسته بندي شده از
طيف هاي مختلف رنگي. درست مثل يك جعبه بزرگ مداد رنگي كه از سير و روشن هر
رنگي را دارد. البته گاهي بد جور كم مي آورم. يعني بعضي آدم ها با زندگي
هاي تو در تويشان به من نزديك مي شوند كه هر چه مي كنم نمي شود كه ساده و
قابل تفسير براي من شوند. آن وقت مي گذارمشان يك گوشه كه روي هم جمع شوند
اما باشند كم رنگ و محو. اين فكر كردن ها و گير دادن ها فقط معطوف به آدم
ها نيست. اتفاق هاي اطراف هم گاهي خوبند براي گير دادن. گاهي خودم هم از
واكاوي بعضي چيزها رنج مي برم انگار كه بنشيني و روي يك زخم را بكني. دلم
براي ذهن و كله ام مي سوزد. مي ترسم يا بتركند يا فرسوده شده بمانند روي
دستم. اين روزها فكر ها حجيم اند و كله من آن قدر بزرگ كه گردنم را خسته كرده است.
-این نوشته- چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387  

