با اينكه يه بغض بزرگي داري و سردرگم و ناتواني از حل يك معادله غريب با يك دوست خيلي خوب همراه ميشي و روي چمن هاي تر و تازه دراز مي كشي و از لاي كاج هاي بلند به خورشيد نگاه مي كني.از هر دري حرف ميزني و مي خندي اما هر لحظه بر ميگردي به عقب و روزهايي كه رفتند و خدا خدا مي كني تا يك ثانيه اش رو بدست بياوري.آن وقت ها كه خودت و روز و شب هايت رنگي داشت.اما حالا مات ماتي و بي رنگ بي رنگ.حتي سياه هم نيستي.تمام زندگي و وجودت شده دعا و آرزو اما مانده اي در حسرت اينكه او چطور روزگار میگذراند.
-این نوشته- شنبه دوم اردیبهشت 1385  
|

