چای در غروب جمعه روی میز سرد می شود *




* نام یکی از مجموعه های شعر خوب ِ دوست داشتنی من , احمدرضا احمدی
 

چرا من قدرت ندارم همان جا و همان لحظه بلند شوم , یقه شان را بچسبم و بغضم را که آن ها به وجودش آوردند را تف کنم توی صورت شان .
 

چند روايت معتبر ديگر

درست همان لحظه بود که مثل غوکی که از اعماق گل و لای بیرون بزند از بلاهت محض بیرون ‌آمدم و آن فکر بزرگ و تکان‌دهنده را ناگهان کشف‌کردم؛ این که هر زن انگار شاخه‌ای بود از درختی مقدس که در یکی از آن میلیون‌ها خانه افتاده بود. این که خوشبختی یا داشتن همه‌ی آن شاخه‌های سبز است یا هیچ‌کدام .

چند روايت معتبر درباره برزخ / مصطفي مستور / اين جا بخوانيدش

.

گفتم من فمنیست نیستم.. به‌ برابری زن و مرد هم بی‌اعتقادم.. اما در زندگی بعدی اگر مرد به‌دنیا نیایم خدا را نمی‌بخشم..
همین‌قدر نمی‌بخشم که امروز نمی بخشمش به‌خاطر زن‌بودنم در این مملکت گه .

تكه آخر نوشته فروغ / اين جا بخوانيدش

.

آره , زن بودن بهترين بودن است .
 

دلم پاريزيَن پوشيد براي وارسي

اينترنت كه قطع شد از لب تاپ به عنوان يك سطح براي گذاشتن چانه ام روي ميز استفاده كردم . داشت غروب مي شد و من هدفون به گوش در حالي كه يك ماگ گنده چايي خورده بودم در كافه دقيقه ها را فقط مي گذراندم . همين جور به پاهاي مردم نگاه مي كردم كه كنار پايه هاي ميزها جا خوش كرده بودند . هر كدام با نوعي كفش و صندل . ميز رو به رويي از پاهايش معلوم بود كه يك زن است . من سرم را بلند نمي كردم آدم ها را ببينم . جوراب مشكي نازك بلندي روي پوست پايش كشيده بود . جوراب سمت چپي از پشت پاشنه پا به بالا يك رديف باريك در رفته بود . خنديدم آرام . يادم آمد هيچ وقت نبايد جوراب زنانه پلاستيكي را از جنس و مارك نامرغوب تهيه كرد . اگر هم بهترين مارك و جنس باشد بايد مراقبش بود مخصوصا اگر نازك باشند . نبايد خيلي زياد به جوراب هاي زنانه كه همه شان از جنس پلاستيك انداطمينان كرد . در مواقعي هم بايد يك يدكي با خود برد , البته گاهي ها .

همين جور كه به پاهاي زن نگاه مي كردم ديدم كه چقدر دلم مي خواهد جوراب شلواري بپوشم با دامن كوتاه . احساس كردم خواسته هاي دل من خيلي بزرگ و عجيب و غريب نيستند . گاهي از سادگي زياد براي عده اي خنده دار مي شوند . گاهي هم دليل كافي و مكفي براي گفتن : الهي , آخي و نازي ديگران كه من صد در صد مطمئن ام بيشتر  ِ بيشترشان اصلا هيچ چيزي از اين خواسته من نمي فهمند .

.

اون ته و توي دل من خواسته هاي ساده اي خاك مي خورند كه نيست كسي كه بفهمد دليل و حس واقعي شان را . باور كن .
 

من مي دانم هنوز چند نفري هستند كه بهانه ام شوند براي آمدن اما سعي مي كنم نيايم . اين غريبه شدن ها را من نخواستم , شما به وجودش آورديد و من هم ادامه اش مي دهم .

اين حجم  غريبه شدن ها براي دل من بزرگ است , زياد .
 

اسقاطی

من خوابم نمی برد . هی می رفتم و می آمدم . مامان از سرو صدای رفت و آمدم نمی توانست بخوابد . صدا کرد . بیا . بیا این جا پیش من بخواب . بالشت به بغل رفتم . توی بغلش چسبیدم . سفت و محکم دستانش را حلقه کرد . یک آن سبک شدم . زیادی خوب شدم . گفت : بخواب . اما خوابم نمی برد . گفتم : حرف می زنی ؟ . یک کم مکث و بعدش شروع کرد . چیز های با مزه گفت . خندیدیم . من قهقهه زدم . جلوی دهنم را گرفت . همین جور یک ریز خندیدیم . من اما خوابم نمی برد . مامان خوابید . من تا خود صبح توی بغلش وول زدم . کاش تمام نمی شد .

.

من : خب پس رفتین و برگشتین زنگ بزن . خوش بگذره . مامان مکث کرد . زیاد شد . نه نه . تا جمعه کلی مونده . من چهارشنبه رنگ می زنم .... هوم ؟ دیگه چه خبر ؟ .... من : هیچی . همین ها . اما مامان نتوانست . بحث عوض نمی شد . گفت : رفتم کاموا خریدم . تا بیای همه بافته شدن . الو ... . من : آره بباف .

.

تلفن آزارم می دهد . دلم می خواهد غرق شوم . در این دلتنگی ها گم تر شوم . من گم شدم . اما حالا گم تر . هیچ کس نفهمید . هیچ نفر . زل می زنم به آدم ها . من ناجورم . زیادی . نمی جوشم . فراموش نمی کنم . گرم نمی شوم . اما همه موازین اخلاقی و اجتماعی را مو به مو اجرا می کنم . چنگ می زنم . می ترسم . طاقت هم می آورم . عجیب است برای خودم حتی . کلافگی عجیب گیر کردن در ترافیک  سنگین در من ته نشین شده است .

.

می جنگم . درگیرم . بیزی ام . رسیدگی به این همه اندوه وقت می خواهد خب .

 

آخر زمانه شد آيا ؟

من دارم فكر مي كنم حالا كه آقاي جامي و  راديو زمانه از  هم جدا شده اند باز هم مي شود به راديو زمانه سر زد و چيزهاي خوبي براي خواندن و شنيدن پيدا كرد ؟
 

و شعر سفر را قافيه بستيم *




نشسته ام در كوپه اي به شماره محرمانه و سرم را تكيه داده ام به پنچره و قطار آرام آرام مي رود . يك سال شد كه قطار آرام و پيوسته مي رود . كوپه خالي نيست . كسي ديگري هم هست . نشسته است رو به روي من . چه جالب , او هم سرش را تكيه داده است به پنجره و آرام آرام نگاه مي كند و پلك مي زند .

.

فقط خدا مي داند انتهاي اين سفر را , اگر انتهايي داشته باشد .


* رسول يونان
 

همين ديروز تو از اين خونه رفتي . . .

شب قبل اش كه مي شد هفتم آبان با نيكو , شادي , سارا ها , مهسا , اكرم , مريم و زهرا هاچه قدر خوش گذرانده بوديم . جيغ و دست و شادي و خنده . چه قدر خنديده بوديم . قشنگ خسته و نابود بودم موقع خداحافظي . تا حاضر و آماده بشوم براي خواب طول كشيد . مامان هي مي آمد مي گفت : فاطمه چرا نا آرومي ؟ سرما خوردي ؟ سردت نيست ؟ مامان فهميد بي قراري ام را اما خودم حالي ام نبود . تا خواب ام ببرد توي اتاق ماند و حسابي پتو پيچ ام كرد . من هميشه موقع خواب صداي موبايل را به نهايت كمي مي رسانم كه با  حالت برق گرفتگي از خواب نپرم اما بعضي شب ها دست خودم نيست , ياد ام مي رود و هميشه همان شب ها زنگي يا اس ام اسي مي آيد كه آوار مي شود همه چيز . ساعت هفت صبح بود , دقيقا هفت صبح كه اس ام اس آمد . پريدم , سه ساعتي نبود كه خوابم برده بود . باز اش كردم : " قيصر امين پور مرد " .

ديگر خواب كجا بود . در خانه سرگردان بودم . مادربزرگ بيدار شد از صداي پاهاي من . فاطمه , بيا اين جا پيش من بخواب . مامان بغل ام كرد . آرام به مامان گفتم اما گريه اي نمي آمد راحت شوم . از چند ساعت بعد هم كه توي خيابان ها و اتوبان ها بودم راديو خبر رفتن اش را دائم مثل پتك مي كوبيد توي سر من .

ساعت دو ظهر جايي بوديم براي هماهنگي نهايي . هيچي نمي شنيدم . فقط يك دفعه ديدم صداي اخبارگو مي گويد كه قيصر رفته است . ديدم نمي شود . داشتم خفه مي شدم . مرد مسئول يك بند حرف مي زد . دوست داشتم حمله ور شوم طرف اش .

كم كم اتوبان ها پر شد از عكس اش . تا وقتي من ايران بودم ديدم كه عكس اش همه جا بود . حرف اش همه جا بود . من خيلي درد كشيدم و مي كشم . حتي خاك هم سرد نبود .

.

با خيلي از واقعيت ها نمي توانم كنار بيايم . . .
 

ديواري از مه




وا مي مانم در خود . اين كه هيچ علاقه و ميلي براي باز كردن سر صحبت ندارم . هيچ حوصله و انگيزه اي براي تعريف كردن , حالا  با هيجان اش بخورد توي سرم . دائما با خودم  و توي خودم وراجي مي كنم . سر و ته هر گفت و گو رو با انساني ديگر با تلاش زيادي هم مي يارم البته گاهي با ناشي گري .

خودم دليل اين فراري بودن رو نمي فهمم . اين فرار لزوما بد نيست . شايد هم اصلا خوب باشد ها . همين كه بدونم همه تا حدي نرمال و آروم ان تا حدي خيال ام رو راحت مي كنه .

چيزي جالب نيست , باور كن . نه افسرده و دلسرد ام و نه خيلي خوب و سر حال . فقط هستم مثل هموني كه روي آب مي ميره و مي مونه .

اين حسرت به دلي كه كلا فقط براي چند دقيقه كامل و جامع بدونم چمه براي هميشه با من مي مونه , اين رو خوب مي دونم . دوا و درمون شدن كه پيشكش .

.

يا من اين رضا يزداني رو ول نمي كنم يا اون من رو .
 

شب نامه !

بعضي وقت ها آدم بد يه فيلم كه مي ميره من كلي ناراحت مي شم. كاري به دست گل كلي جناب جيراني و محمودي ندارم اما جيراني بايد كلاه اش رو خيلي بالا بندازه كه "ستاره اسكندري" رو براي نقش ساناز انتخاب كرده و يا براش انتخاب كردن . اگر همين يك دونه شانس رو هم نمي آورد ديگه كلا خلاص . با اين اثر جاودان اش بايد دنبال يه راه براي پاك كردن اين سابيدن اين لكه ننگ بزرگ از كارنامه اش مي بود . هر چند الان هم اين لكه ننگ هست اما با وجود اين بازي از اسكندري ميشه يه ذره در مجازات جيراني پيش خودم تخفيف قائل بشم ! الحق كه ستاره اسكندري به خوبي تونست نقش يه زن مترجم به ظاهر روشن فكري كه بي چاك و دهن و الكلي و پست و رذل هست رو به خوبي از آب در بياره . در كل اما نويسنده تمام غرض ورزي ها و تخيلات شخصي اش رو توي متن پياده كرده .

ساناز ديشب مرد و من هنوز با اون يه جمله اي كه با ترس و لرز و بغض به خواهرش گفت كيف مي كنم : مي دوني ؟ تو خيلي حيفي .

راستي آقاي جيراني بازي اشكنك داره , سر شكستنك داره رو كه يادتون هست ؟ الان سرتون درد نمي كنه شما احيانا ؟
 

كدوهاي دوست داشتني












خنده ي آن وسطي را ببين . انگار از ته دل است . نگاه اش مي كنم  خوب . درست است با ماژيك خلق شده اما دوست داشتني است و كمي آغشته به شيطنت البته . خنده اي از جنس دست نيافتني شايد .

دوست داشتم تك تك شان را ببوسم , قبل از رسيدن هالوين .
 

مونولوگ

چيزي كه من بيش از اندازه دوست دارم اين نوع گفت و گو هاست . اين نوع تبادل افكار , اين نوع ياد آوري ها برايم خيلي مطبوع است .

.

نه . تو مرا فراموش نكرده اي . چه كسي به ترين دوست تو بود ؟ چه كسي يار غار تو بود ؟ تو چه كسي را به عنوان صميمي ترين دوستت به ديگران معرفي كردي ؟
من به ترين دوست تو بودم . اگر بخواهي هنوز هم مي توانم به تو ثابت كنم كه به ترين دوستت هستم . هنوز هم آماده ام براي دفاع از تو كمربندم را دور گردن هر كسي بپيچم .

.

تو هرگز نمي گويي براي چه كار آماده اي . تو حتي براي بازي پينگ پنگ هم آماده نيستي , تو اصلا نمي تواني كه چه قدر توانايي داري . كجاها دروغ مي گويي . كجاها ... تو هرگز ... قادر نيستي , نمي تواني يك ارزيابي كلي از خودت از سلول هاي مغزت بكني . رك و پوست كنده بگويم اغلب مثل مرده مي ماني . طوري رفتار مي كني كه انگار مرده اي .

.

نمايش نامه مونولوگ / هارولد پينتر / برگردان احمد پوري