شب قبل اش كه مي شد هفتم آبان با نيكو , شادي , سارا ها , مهسا , اكرم , مريم و زهرا هاچه قدر خوش گذرانده بوديم . جيغ و دست و شادي و خنده . چه قدر خنديده بوديم . قشنگ خسته و نابود بودم موقع خداحافظي . تا حاضر و آماده بشوم براي خواب طول كشيد . مامان هي مي آمد مي گفت : فاطمه چرا نا آرومي ؟ سرما خوردي ؟ سردت نيست ؟ مامان فهميد بي قراري ام را اما خودم حالي ام نبود . تا خواب ام ببرد توي اتاق ماند و حسابي پتو پيچ ام كرد . من هميشه موقع خواب صداي موبايل را به نهايت كمي مي رسانم كه با حالت برق گرفتگي از خواب نپرم اما بعضي شب ها دست خودم نيست , ياد ام مي رود و هميشه همان شب ها زنگي يا اس ام اسي مي آيد كه آوار مي شود همه چيز . ساعت هفت صبح بود , دقيقا هفت صبح كه اس ام اس آمد . پريدم , سه ساعتي نبود كه خوابم برده بود . باز اش كردم : " قيصر امين پور مرد " .
ديگر خواب كجا بود . در خانه سرگردان بودم . مادربزرگ بيدار شد از صداي پاهاي من . فاطمه , بيا اين جا پيش من بخواب . مامان بغل ام كرد . آرام به مامان گفتم اما گريه اي نمي آمد راحت شوم . از چند ساعت بعد هم كه توي خيابان ها و اتوبان ها بودم راديو خبر رفتن اش را دائم مثل پتك مي كوبيد توي سر من .
ساعت دو ظهر جايي بوديم براي هماهنگي نهايي . هيچي نمي شنيدم . فقط يك دفعه ديدم صداي اخبارگو مي گويد كه قيصر رفته است . ديدم نمي شود . داشتم خفه مي شدم . مرد مسئول يك بند حرف مي زد . دوست داشتم حمله ور شوم طرف اش .
كم كم اتوبان ها پر شد از عكس اش . تا وقتي من ايران بودم ديدم كه عكس اش همه جا بود . حرف اش همه جا بود . من خيلي درد كشيدم و مي كشم . حتي خاك هم سرد نبود .
.
با خيلي از واقعيت ها نمي توانم كنار بيايم . . .