نخند عزیزم! در پس این کلمات ساده ام ,,,
که چشمه اشکم خشک نشود
سیب زمینی ها زا تو پوست کن
که شعبده می کنی با پوست.*
*عباس صفاری
که چشمه اشکم خشک نشود
سیب زمینی ها زا تو پوست کن
که شعبده می کنی با پوست.*
*عباس صفاری

کار کردن روی برج میلاد شبانه روزیست. چند شب که از کنارش رد شدم در ان طبقه های بالایش جوشکار مشغول کار بود. روزشمار کنار برج عدد ۳۷ را نشان می دهد که بر حسب عقل و منطق باید تا ۳۷ روز دیگر برج افتتاح شود. پیشاپیش افتتاح این پروژه عظیم رو پس از مدت ها انتظار تبریک عرض می کنم :)
این جا تلخ است. نیایید, نخوانید و سراغی از من نگیرید. بگذارید بمانم در همین حال خودم و با خودم حرف بزنم. بگذارید همین طور ادامه کند روند روزمرگی هایمان.
هفته پیش اینقدر بزرگ نبود که حالا بزرگ شده است. من می ترسم آخر حجمش ببشتر از گلوی من است. من از خودم و حماقتم عصبانی ام. از اینکه نمی توان کنترلش کنم شاکی ام. همه ترسم از این بغض بود که آمد, ماند و به سرعت بزرگ شد. من دائم در کوچه های تنگ و شیب دار معناهای سخت می دوم و از نفس می افتم و او هی بزرگ تر می شود و دیگر از من فرمان نمی برد.
گفتم که نخوانید. چرا ادامه می دهید و با چشمانتان کلمات پی در پی مرا دنبال می کنید؟ فقط بدانید که امروز ظهر در میدان هفت تیر داشت شروع می شد که خفه اش کردم. درست وسط جمله اش بود که نقطه گذاشتم و او دور شد مثل مشقی نیمه تمام.
لطف کنید اینجا نمانید و بروید. بگذارید راحت و بی دردسر سرم را به پایین بندازم و در او محو شوم تا شاید کمی از این بغض داغ خلاصی یابم.
پ.ن: می شوید قضاوت نکنید؟ زحمتی بکشید از این نوشته برداشت های متنوع نکنید و به من نچسبانید :)
این منظومه های پاییزی
با این انگورهای شگرف و مرده
بر من فرو می ریزند
من مقاومتی ندارم
من تسلیم, تسلیم
اما
این آسمان بی ابر
نمی گذارد که من
لختی تو را فراموش کنم و
شاهد سوختن گیلاس ها
بر درختان در تابستان باشم
باور کنید
من فقط تو را در پاییز
صدا کردم
سپس کسوف بود و من تنها
در خیابان ایستاده بودم
منتظر بودم
گریه عابر به پایان برسد
من کلید را از جیب
بیرون بیاورم و در خانه را
بگشایم
دیوار رو به رو را نگاه کردم
عجب سفید بود
تا پایان عمر
نمی خواهم
این سفیدی دیوار را فاش کنم
می توانستم
در همه عمر
پارچه های سفید را
با دیوار سفید در یک دریا گم کنم
اما
ایستاده ام
از سفیدی پارچه های سفید و دیوارهای سفید
دفاع کردم
دیگر شب بودم و من خسته بودم.
احمدرضا احمدی

لذتی که از خواندن کتاب "بادبادک باز" نوشته "خالد حسینی" بردم بی حد و حصر بود درست مثل خواندن کتاب " شما که غریبه نیستید" اثر "هوشنگ مرادی کرمانی" .
اگر در دنیای ادبیات داستانی قدم بزنی, می شود با هر کتاب و هر داستان دنیا و فضای جدیدی را تجربه کرد. خالد حسینی با توصیف های دقیق و نابش از اوضاع و احوال سیاسی و فرهنگی افغانستان و شخصیت های داستان, اشتیاقی را در خواننده ایجاد می کند که دوست داری همین طور بخوانی و جلو بروی. فضای عاطفی و جذاب داستان آنقدر تاثیر گذار است که تا مدت ها در ذهن خواننده باقی می ماند.
ایزابل آلنده در باره این کتاب می گوید: "اثری شگفت انگیز ...این داستان از جنس داستان های فراموش ناشدنی است که تا سال ها با شما خواهد ماند. این رمان استثنایی تمام درونمایه های مهم ادبیات و زندگی را در بر می گیرد: عشق, افتخار, گناه, ترس, رستگاری ... این کتاب برایم چنان تاثیر گذار بود که تا مدت ها هر چیزی که بعد از آن می خواندم بی روح به نظرم می رسید."
بادباک را در کتابخانه ام جاودانه می کنم و این جملات آخر کتاب را با خودم می خوانم: "فقط یک لبخند و بس. همه چیز را درست نکرد. اصلا هیچ چیز را درست نکرد. فقط یک لبخند بود. یک چیز ناچیز. برگی از یک درختزار که با پرواز پرنده ای هراسان تکان می خورد. ولی من می چذیرمش. با آغوش باز. چون بهار که می رسد, دانه های برف یکی یکی آب می شوند, و شاید من شاهد آب شدن اولین دانه بودم.
می توانید داستان را با صدای نویسنده اش از اینجا دانلود کنید و بشنوید و یا از اینجا به نسخه pdf آن دسترسی پیدا کنید.
با خودم می گویم فاطمه! صبرت کجاست خانوم؟ به خودم شک کرده ام این روزها. به رفتارم و بغض هایم مشکوکم و بی هیچ محدودیتی بهشان میدان عمل داده ام. با اینکه می دانم زیر آسمان خدا کسی کر نیست اما این را هم خوب می دانم که این نوشته ها تنها به من و به این وبلاگ ربط دارد و من باید برای این سنجاقک بگویم. من روزهای مبادا را تجربه می کنم. تو میدانی رنگ روزهای مبادا چیست؟
وقتی که خورشید میره و دریا رو آتیش می زنه, فقط نگاه می کنم ,,,
۵۹۱ ساعت در آنجا چه می کنی؟ سراسر روز را حیله کرده اند تا آفتاب را نبینی؟ من که گوشم را عادت داده ام به شنیدن سمفونی مردگان. شما چه؟ شما هم اسیر حیله ها شده اید؟ من که می دانم همه ما در روزهای هفته در اندوه سنگ می شویم. می شود کسی بیاید به من بگوید چرا انسانهای خوشبخت محو می شوند؟ چرا باید از ترس ترکه عناد الفبای عشق بر پوست تاریک شب نوشته شود؟ چرا از سوسوی ستاره تعبیر سیاسی می شود؟ چرا .... ؟

من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی
چيزی نمیدانم از اين، ديوانگی و عاقلی ...