این جا تلخ است. نیایید, نخوانید و سراغی از من نگیرید. بگذارید بمانم در همین حال خودم و با خودم حرف بزنم. بگذارید همین طور ادامه کند روند روزمرگی هایمان.

هفته پیش اینقدر بزرگ نبود که حالا بزرگ شده است. من می ترسم آخر حجمش ببشتر از گلوی من است. من از خودم و حماقتم عصبانی ام. از اینکه نمی توان کنترلش کنم شاکی ام. همه ترسم از این بغض بود که آمد, ماند و به سرعت بزرگ شد. من دائم در کوچه های تنگ و شیب دار معناهای سخت می دوم و از نفس می افتم و او هی بزرگ تر می شود و دیگر از من فرمان نمی برد.

گفتم که نخوانید. چرا ادامه می دهید و با چشمانتان کلمات پی در پی مرا دنبال می کنید؟ فقط بدانید که امروز ظهر در میدان هفت تیر داشت شروع می شد که خفه اش کردم. درست وسط جمله اش بود که نقطه گذاشتم و او دور شد مثل مشقی نیمه تمام.

لطف کنید اینجا نمانید و بروید. بگذارید راحت و بی دردسر سرم را به پایین بندازم و در او محو شوم تا شاید کمی از این بغض داغ خلاصی یابم.

 پ.ن: می شوید قضاوت نکنید؟ زحمتی بکشید از این نوشته برداشت های متنوع نکنید و به من نچسبانید :)