...
حتی تار و پود قالی هم
با من لج کرده اند
تقصیر من چیست
که دستم به آسمان نمی رسد!
نگاه سرد آینه
با خوبی پروازها بیگانه است!
اگر دستان من هم
بوی نور می دادند
یک شب, همه شان را
به میهمانی دریا می بردم
تا پا به پای موج
صفای از دست رفته را
بازیابم!
حتی تار و پود قالی هم
با من لج کرده اند
تقصیر من چیست
که دستم به آسمان نمی رسد!
نگاه سرد آینه
با خوبی پروازها بیگانه است!
اگر دستان من هم
بوی نور می دادند
یک شب, همه شان را
به میهمانی دریا می بردم
تا پا به پای موج
صفای از دست رفته را
بازیابم!
اگر چه این روزها همه چیز تلخ تلخ است مثل زهر مار, اما این حرف واقعا اندیشمندانه کمی خنداندتمان.
عضو کمیسیون کشاورزی مجلس:
گوجه فرنگی محصول لوکس است و دلیلی ندارد همه مردم از آن استفاده کنند.
نکاتی به ذهنم رسید:
۱. از این به بعد به هر کسی که پامادر استفاده می کرد نوع خاصی توجه کنید چون به احتمال قزیب به یقین آن شخص از آن آدمها خر پول است که می تواند گاه گاهی نگاهی آکنده از لطف و رحمت به بعضی از فقیر بیچاره ها بیاندازد.
۲. اگر گوجه فرنگی خوردید بلافاصله دهانتان را آب بکشید و نماز استغفار بخوانید به خاطر اینکه این کالای لوکس از خوراکیهای حرام و ممنوعه برای ما افراد زیر خط فقر به حساب می آید.
۳. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ که چقدر خوردن سالاد و کباب بدون گوجه فرنگی عذاب آور است.
۴. با معده تان صحبت کنید و کم کم او را برای پذیرا شدن نفت و هضم آن آماده سازید, شما را چه به پامادر خوردن.
۵.کارخانجات بهروز,دلپذیر,تبرک,مهرام و ... شبانه روز در تلاش هستند که از گوجه سبز سس کچاپ درست کنند.
"زمستان سختی است. پاهایم تو کفش از زور سوز و سرما قرمز شده. کرخت شده. بچه ها که به مدرسه می آیند کلاه های پشمی شان را روی سر و صورت و گردنشان می کشند, جوری که فقط از میان دریچه کلاه می توانند جلوی پایشان را ببینند. رخت و لباس درست و حسابی ندارم. ننه بابا پایین پالتوی سربازی پدرم را کوتاه کرده, دستی توی آستینهاش برده تا بتونم بپوشمش. معلمها که وضع و حالم را می بینند می گویند بیا جلوی بخاری کلاس بشین."
آدم مهربان و صادقیست. صحبت که می کند از آرامشش, آرام می گیری و لذت می بری. "هوشو" ی کتاب "شما که غریبه نیستید" رو عرض می کنم. همان "هوشو" ی شیطان که دائما دهنش می جنبد و عاشق خوردن بود. امروز "هوشو" ی شیطان روستای "سیرچ" در کرمان, تبدیل شده است به مردی بزرگ که وقتی حرف می زند یا می نویسد, مجذوب تراوشات ذهنیش می شوی."هوشنگ مرادی کرمانی" را می گویم, همان خالق قصه های مجید, مربای شیرین,مهمان مامان و ... . دیروز که در برنامه "فرش واژه" دیدمش به دنیای ساده و زیبای آخرین کتابش که همان " شما که غریبه نیستید"ست, پرتاب شدم. چه صداقتی دارد این مرد, زندگی سخت خودش رو به بهترین و زیباترین شکل توصیف می کند, بدون هیچ خجالتی. همینش برای من ارزشمنده. او به اصالت خودش افتخار می کند و از آن می گوید.
خوب و زیبا زندگی کرده ای آقای مرادی کرمانی, ساده وسخت, اما واقعا " زنده" گی کرده ای. راهی که برای به اینجا رسیدنت پیمودی, ستودنیست. این را من نمی گویم, خودت می گویی که چقدر خوشبختی, در چند خط آخر پایان کتاب "شما که غریبه نیستید" می گویی:
"روزگار این جوری است. از شما چه پنهان, همه اش تلخ نبود, سخت نبود, سخت نیست. ناشکری نمی کنم, لذت هم داشت, دارد. خواندن و نوشتن, لذت پیدا کردن دوست, خانواده. خدایا من چه قدر خوشبختم!"
"My Immortal"
I'm so tired of being here
Suppressed by all my childish fears
And if you have to leave
I wish that you would just leave
'Cause your presence still lingers here
And it won't leave me alone
These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase
این چه حس عجیب و گندی هست که در دو روز آخر هفته بر من مستولی می شود؟! با هیچ چیز هم برطرف نمیشه. انگار این دو روز برای مزه مزه کردن تلخیها وقت مناسب و خوبیه. تمام این 48 ساعت رو با دلشوره ای غریب, پا به پا می کنم برای گذر زمان.
نمی دونم, شاید به قول قیصر امین پور:
ارث پدر, ما را
اندوه مادر زاد
اینجا گفتم که چرا هیچ ماشین لیمویی رنگی در خیابان نیست, اما امروز سوار ماشین لیمویی رنگی در مسیر همت ـ هفت تیر شدم. حس خوبی بود, دلم می خواست اتوبان کش بیاد و نرسیم به میدون تا من مجبور نشم که از ماشین لیمویی رنگ پیاده بشم. مطمئن هستم که امروز دختر گورکن شاد بود.
سوته دلان یکی یکی تموم شدن
سوته دلی نمونده غیر از ...
در این شش روز باقی مانده تا شروع امتحانات, با دیدن جزوه هایی قطور و دست نخورده تنها دچار عذاب وجدانی می شوم بس عظیم, اما حیف که هیچ کاری از دستم ساخته نیست. بعد از این همه سال درس خواندن و امتحان دادن هنوز هم دچار اختلال فوبی امتحان هستم و پاسخهای فوبیکم همچنان قوی. اما باز هم حیف چون علاج این درد, نشستن بر سر درس است که من از این انجام این کار به طرز غریبی گریزانم. ای خدای آسمونها مرحمتی بفرما!
گرچه فرصت دیدار با شما از من گرفته شده, اما من همچنان این جمله هایتان را با خودم مرور می کنم و با آن به آرامش خوبی می رسم:
اگه دنيا رو نداري ، غم دنيا رو که داري
اگه لب خندون نداري ، به جاش چشمی داری واسه گريه کردن
اگه ساختن نمي توني ، سوختن که مي توني
اگه آرامش نداري ، خوب بلدي آروم کني
اگه گل بودن يادت رفته ، پروانه بودن تو خونته
اگه ديگه کوه نيستي ، به جاش يه دريايي
اگه بهار نداري ، عوضش خزونت بي نظيره
اگه به فردا دل نبستي ، يه عالمه ديروز داري که هيچکي نداره
پس ، داشته هاتو نگه دار ، که خودش غنيمته
انگار اعضای محترم وبلاگستان از ثبت کردن نام وبلاگ و مشخصات شناسنامه ای خودشان اعم از تاریخ تولد و محل صدور و غیره, معاف شده اند. چه خوب شد که این بوی این معافیت به مشامم رسید چون تا قبل از آن و از زمان شروع بحث ثبت سایتها و وبلاگها, احساس آدم تو سری خورده ای را داشتم که برای نوشتن چند جمله از خودش و گفتن بعضی از ناگفته هایش باید به خدمت کدخدای ده برود تا از او کسب اجازه نماید. دهکده جهانی من و ما, کدخدایی ندارد, اینجا باید راحت نوشت بدون هیچ نظارت آقا بالاسری, آن هم با دید و فکری ...!
چرا هیچ ماشین لیمویی رنگی در خیابان نیست؟!
*رسول یونان

يك سال و چند ماهي مي شود كه حسرت گاز زدن به يك سيب مخصوصا از نوع قرمزش را بر جان و روح دارم.كساني كه من را از نزديك ديدند، مي دانند كه اين حسرت از كجا سرچشمه مي گيرد. براي مني كه شب و روزم با گاز زدن به سيب طي مي شد و از اين گاز زدن سرشار از انرژي مي شدم حالا خوردن سيب آن هم به صورت تكه هاي كوچيك عذاب زيادي به حساب مياد. نمي دونم چه ربطي داشت كه امشب براي آرامش دادن به خودم و رهايي از اين حسرت و داغ، بدون هيچ كمك و شريكي، نشستم و يك كاسه پر آلبالو را خوردم. خدا به دادم برسد...
عالم اين خاك و هوا
گهر كفرست و فنا
در دل كفر آمده ام
تا كه به ايمان برسم
صدام به دار مجازات آويخته شد. اين خبر مي تونه دل چند نفر رو شاد بكنه؟ به قول معروف دل چندين نفر خنك ميشه؟ به طور يقين خيليها خوشحال ميشن،جشن مي گيرن.اما من چرا دلم گرفت؟! نه اينكه من از مرگ اين ديكتاتور كفتار ناراحت باشم، نه،اما من دوست نداشتم اين گونه در عرض چند ثانيه با بريدن نفسش بميرد. او نبايد به اين شكل مجازات مي شد.او بايد ذره ذره مي مرد، با پستي و ذلت. اين گونه مردن براي او راحت شدن بي دردسر بود.خيلي خوش شانس بودي كه اين طور مردي، ديكتاتور! تمام عكسهاي " كاوه گلستان" از جنگ،چهره كاوه،آدمهاي شيميايي با تني پر از تاول،جنازه هاي تكه تكه شده و تمام خونبازيهايت، همه و همه در سرم چرخ مي خوره. اين مردن براي تو كم بود. تو با اين مردن خيلي زود به خاطره اي تلخ تبديل مي شوي. بايد طور ديگري از زندگي ساقط مي شدي،كم كم و با حقارتي باور نكردني. تو بايد مي بودي با خواري تا وقتي كه جنگ هست،چه كسي مي گويد جنگ تمام شده؟!
مرتبط:
سال بد بد دیکتاتورها الپر
اعدام صدام ، رهایی از تحقیر مدام هنوز
پایان عصر دیکتاتورها رازنو
اعدام زودهنگام بازگشت ابدي
نه اينكه بخوام بگم قبلا وسواس نداشتم،نه! اين طور نيست. اما اين درس " شيوه نگارش فارسي در مطبوعات" حسابي وسواسي ترم كرده.فرقي نمي كنه كجا يك جمله يا يك متن رو ببينم،توي كتاب،روزنامه،روي بيلبورد يا ... . هر جا كه باشم سريع مي افتم به غلط گيري نگارشي. روزنامه هامون رو كه نگو! پر هستن از غلطهاي ريز و درشت. فرقي هم نمي كنه ها،چه روزنامه هاي زرد چه روزنامه هاي داراي اسم و رسم. هيچكدوم قانونهاي نگارشي رو رعايت نمي كنن.دلم مي خواد يه ماژيك نوك پهن بر دارم و راه بيافتم تو سطح شهر و دور تموم غلط املاييهايي كه تو خيابونها مي بينم خط بكشم و درستشون رو بالاشون بنويسم، چه اسمهاي كوچه ها،چه ميدونها،چه پشت اتوبوسها و ... . همين خيابون "ولي عصر" كه بلندترين خيابون تهران به حساب مياد اسمش غلط نوشته شده و چندين كيلومتر هم قدم به قدم تكرار شده.اسم ميدونش هم همين طور( وليعصر به طور اساسي غلط هست). كاش همون طور كه عوض كردن اسم بزرگراه "نياوران" به "صياد شيرازي" فعلي جزو اولين اقدامات شوراي شهر دوم بود(هنوز هم در ميزان اهميت اين موضوع موندم!). شوراي شهر بعدي هم فكري به حال اين موضوع بكنه و تمام نوع نگارش اسمهاي كوچه ها و خيابونها رو مورد بازبيني قرار بده. شايد اين جوري به نوعي فارسي پاس داشته شود!
اينجا كلاغ سالخورده اي
اضطراب مديد مرا
در پس پنجره مي پايد.
يكي بود، يكي نبود.
يه روز مادر شنل قرمزي رو به دخترش كرد و گفت: عزيزم چند روزه مادر بزرگت موبايلشو جواب نميده. هر چي هم sms می زنم باز جواب نمیده. online هم نشده چند روزه، نگرانشم. چندتا پیتزا بخر با يه اكانت ماهانه براش ببر، ببين حالش چطوره؟
شنل قرمزي گفت: مامي امروز نمي تونم. قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم كوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسكي.
مادرش گفت: يا با زبون خوش ميري، يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوري لهت كنه.
شنل قرمزي گفت: حيف كه بهشت زير پاتونه. باشه ميرم،فقط خواستين برين بهشت كفش پاشنه بلند نپوشين.
مادرش گفت: زود برگرد.قراره خانواده دكتر ارنست بيان. مي خوان ازت خواستگاري كنن واسه پسرشون.
شنل قرمزي گفت: من كه گفتم از اين پسر لوس دكتر خوشم نمياد. يا رابين هود يا هيچ كس ديگه. فقط اونو مي خوام.
شنل قرمزي با پژوي ۲۰۶ آلبالويي كه تازه خريده از خونه خارج ميشه. بين راه حنا دختري در مزرعه رو مي بينه.
شنل: حنا كجا ميري؟
حنا: وقت آرايشگاه دارم. امشب يوگي و دوستاش پارتي دعوتم كردن.
شنل: اي ناكس حالا تنها ميري ديگه!!
حنا: توي پارتي قبلي كه بچه هاي مدرسه آلپ گرفته بودند امل بازي در آوردي...
شنل: حتما اون دختره ايكبيري سيندرلا هم هست؟؟
حنا: آره با لوك خوش شانس ميان.
شنل: برو دختره ... (به علت به كار بردن الفاظ ركيك غير قابل چاپ بود)
شنل قرمزي يه تك آف مي كنه و به راهش ادامه ميده. پشت چراغ قرمز چشمش به نل مي خوره. ماشينا جلوش نگه مي داشتن، اما به توافق نمي رسيدن و مي رفتند. شنل قرمزي مي رسه جلو و سوارش مي كنه.
شنل: تو كه دختر خوبي بودي نل!!!
نل: اي خواهر، دست رو دلم نذار كه خونه. با اون مرتيكه ... را افتاديم دنبال ننه فلان فلان شرمون.
شنل: اون كه هاج زنبور عسل بود.
نل: گير نده، وسط راه بابا بزرگمون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش، اين دختره پرين هم با ما نساخت مارو از خونه انداختن بيرون. زندگي هم خرج داره نميشه گشنه موند!!!
شنل قرمزي: نگاه كن اون رابين هود نيست؟ كيف اون زن رو قاپيد!!!
نل: آره خودشه، مگه خبر نداشتي؟ چند ساله زده تو كاره كيف قاپي. جان كوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند مي كنن.
شنل قرمزي: عجب!!!
نل: اون دو تا رو هم ببين. پت و مت هستن، سر چار راه دارن شيشه ماشين پاك مي كنن. دختر كبريت فروش هم چار راه پايينس آدلمس مي فروشه!
شنل قرمزي: چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن؟؟؟
نل: به خودت نگاه نكن، مادرت رفت زن اون آقاي پتيول شد، بچه مايه دار شدي، بقيه بدبخت شدن.
۱.اين تحريمي كه الان تيتر اول خبرهاست يعني چي؟
۲.تحريم بشيم چي ميشه؟
۳.آيا بالاتر از سياهي رنگي هست؟
شاد يا غمگين
زندگي،زندگي ست
اگر فردا
براي شكار پلنگ
به دريا رفتم
تعجب نكنيد.
از طرف جناب گردباد و خانوم ابر آبي ما هم به بازي شب يلدا دعوت شديم.پس بخوانيد و فراموش كنيد اين من بودم و هستم كه ...!
۱.آن روزگار كه هنوز سنم به حدي نرسيده بود كه از عدسيهاي فشرده براي درمان عيوب انكساري ديدگانم استفاده كنم به ناچار هميشه عينك بر روي صورتم بود.هميشه و همه جا! اين وسيله فلزي سبك جزوي از بدنم شده بود.همين امر باعث شد يك بار با عينك به حموم برم و گرماي آب باعث بخار گرفتگي شيشه هاي عينك شد.من هم كه فكر كرده بودم كور شدم آنچنان گريه اي سر دادم كه بيا و ببين.آخر سر مامان اومد و عينك رو از من جدا كرد و تا بتونم اطرافم رو روشن بينم.
۲.وقتي از چيزي خوشم بياد تمومه(البته همه نوع چيز به غير از آدميزاد كه بحث خوش آمدن از این مقوله پيچيده و مفصله) نمونه اش همين فيلم ليلاي داريوش مهرجويي يا شبهاي روشن فرزاد موتمن كه هر هفته بايد مورد بازبيني من قرار بگيرن حتي شده به صورت گلچين شده!
۳.هيچوقت نشده مثل آدميزاد غذا بخورم.حسابي بد غذا هستم و در امر غذا وسواسي! براي همين هم هست كه هميشه يه چيز بدنم مي لنگه . از جمله فشار خونم كه هميشه افتادست اما معلوم نيست كجا!
۴.كلاس اول راهنمايي راننده سرويسي داشتم كه مثل ... ازش مي ترسيدم.همين ترس هم باعث شد تا يك دفعه ساعت ۲.۳۰ نصفه شب از خواب بپرم و با هول و ولا و گريه لباس تنم كنم و دنبال كليد در خونه بگردم تا بازش كنم. مامان و بابا كه شوكه شده بودن. بابا وقتي اشكاي گوله گوله و تقلاي زياد من رو براي باز كردن در ديد بغلم كرد و بردتم كنار ساعت و گفت: ببين بابا ! ۵ ساعت ديگه وقت داري،پس عجله اي نيست براي آماده شدن.
۵.شنيدم كه ميگن در پاره اي از اوقات زيادي ساده يا مهربونم!. تا اين لحظه هر كاري كردم نتونستم در همون پاره اي اوقات كمي راه راه يا نامهربون باشم.
حضرات محترم: هادي حيدري،الپر،آي آدمها،هانيه بانو و امير يعقوبعلي لطفا به بازي ادمه دهيد.