تهران لرزید

کمتر از پنج دقیقه پیش به معنی واقعی کلمه وحشت کردم ,,, همه چیز لرزید و لرزید. 

. . .

می گویند دنیا کوچک شده است

و استوا در آینده ای نزدیک

همسایه خونگرم قطب خواهد شد.

 

گرچه پشتتون خمیده ست, واسه ما پشت و پناهین

سالمندان مثل شیشه ترد و لطیف هستند. متاسفانه در ایران به این گروه سنی کم اهمیت داده می شود. در جوامع اروپایی پر هزینه ترین گروه سنی به واسطه خدمات و سرویسهایی که برای آنها مهیا شده, سالمندان است. کسانی که دیروزها تمام وقت و انرپزیشان را برای من و امثال من صرف کرده اند, امروز محتاج کمی محبت و توجه هستند. چند نفر از ما در این دنیای دیجیتالی فرصت می کنیم یا علاقه مند هستیم که اندکی از وقتمان را به صحبت با آنها اختصاص دهیم. اگر کمی خوب نگاه کنیم آنچه که امروز آنهاست, آینده ما هم است. پس کمی لبخند و نگاه پر مهر حق آنهاست و ما هم موظف به ادای حق این عزیزان که واقعا برکت زندگی هر خانواده ای به حساب می آیند, هستیم.

,,,,

جایت خالی, شده ام آفتاب گردانی لجوج. دوست دارم همیشه آفتاب باشد, حتی در شب و تاریکی. نشستن روی آن زمین خاکی, جایی که این شهر پر دود زیر پایم حس می شود, این آفتاب گردان را یاغی کرده است. می دانی؟ این آفتاب گردان لج باز, نشسته است منتظر آخر هفته ای که قرار است بیاید. راه می رود و این جملات مستور را زیر لب تکرار می کند: " دیگر چیزی باقی نمانده است. شاید دقیقه ای. ثانیه ای. لحظه ای. اندکی درنگ, تنها اندکی. تنها اندکی درنگ کافی است تا ,,, " می بینی؟ این دقیقه ها و ساعتها چه تند و سریع می روند و برای رسیدن به چهارمین روز ماه جدید با هم کورس گذاشته اند. 

هی ,,, لطفا کمی روشن ! برای این آفتاب گردان بیاورید.

زین پس به جای واژه ,,,,

یکی از کارکردهای فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی, جایگزین کردن لغات کاملا فارسی به جای لغات لاتین است. همیشه برای به کار بردن اکثر این کلمات و واژه های جایگزین مشکل وجود داشته است. شاید باید گفت که مردم با این کلمات اخت نمی شوند. بعضی از این واژه ها هم که آنقدر دور از معنی و به نوعی خنده دار هستند که فقط باید کاربرد لطیفه داشته باشند. به این سه جایگزین نگاه کنید:

پاپیون = دو ور پف زیتنی

کروات= دراز آویز زینتی

پیانو = سیم دنگ

واقعا باید برای هر چیزی جایگزین ساخت؟ هر کلمه ای قابلیت برگرداندن به فارسی را دارد؟

پ.ن: پالپ عزیز لطف کردند و به من خبر دادند که این واژه ها ساخته خود مردم هستند نه فرهنگستان.

مدیر باش و دستور صادر کن اما با مشورت

هر چه بیشتر زمان می گذارد بیشتر می فهمم که چه گندی زده شده است به زندگی خودم و  دیگران با جلو و عقب نکشیده شدن ساعت. خدا خیر دهد! این رئیس قوه مجریه را که کاری کرده است که نماز صبح خیلیها قضا شود. حالا نماز به کنار, کاری کرده اند که دیگر خواب صبحی وجود ندارد. فقط کافیست به هر دلیلی طرف ساعت چهار یا پنج صبح از خواب بپرید آن وقت با خوردن نور آفتاب به صورت و دیدن روشنایی خوابی نمی ماند برایتان. تمام طول روز خستگی می آید سراغت و در دلت هر چه بلدی می گویی به آنکه کاری کرده است کارستان.

دیشب مهمان شب شیشه ای "عماد افروغ" بود. مجری محترم هر چه سعی کرد اخلاق انتقادی آقای افروغ یا رابطه او را به عنوان یک اصولگرا با اصلاح طلبان زیر سوال ببرد نتوانست. یعنی نه خودش نه جناب افروغ راهی باز نمی کردند برای یک گفت و گویی جداب. آروزی افروغ هم در آخر برنامه این بود که رییس جمهور در برنامه هایشان کمی مشورت کنند. مشورت, بررسی, آینده نگری چیزهای واقعا لازم و ملزومی هستند در زندگی هر آدمی, چه برسد به این که آن آدم مدیری باشد در سطح کلان.

,,,,,

خیلی وقت است که تکیه ام را داده ام به این دیوار و دستانم را گره کرده نگه داشته ام. مدت زمانی است که نوک پای سمت راستم را می کشم به خاک این زمین و منتظرم. از آبان تا نیمه خرداد چند دقیقه گذاشته است؟ هی آمدی و رفتی, هی میایی و می روی و من فقط نگاهت می کنم. می بینم که چطور با آمدنت, رفتنت, خنده هایت و نگاهت, من را, این بی تاب و توان را, به زندگی گره می زنی. می کشانی ام به سوی فرداها, می پرانیم به آن آبی بیکران. باش, باش تا ته مانده روزهای آینده را رنگین کنم. فعلا سبکبار و هشیارم و به این "فعلا", این زمان نا معین محدود, دو دستی چسبیده ام.ترسهای مجهول را هل داده ام به کناری, می بینی؟ فکر کنم من قسر در رفته ام.

__ ف ا ط م ه __

 

خمینی, آن مرد که ,,,,

او نه فقط بزرگ بود بلکه بزرگ هست و خواهد ماند. هنوز هم وقتی تصویرش را می بینم یا صدایش را می شنوم قدرت و یقین و آن صلابت صدایش حتی وقتی آرام حرف می زند, من را می گیرد. دوست دارم بنشینم ببینم چه می گوید این مرد؟ که بود این مرد؟ که بود که بعد از رفتنش همه چیز دستخوش تغییری بزرگ شد. چرا آن چه که الان انجام می شود و ما می بینم کاری کرده است که او را در ذهن خیلی ها تبدیل به یک موجود تاریخی کرده است. چرا او باید به تاریخ بپیوندد؟ آرمانها و فکرهایش را کدامین خط و مشی جدید سیاسی پنهان کرده است؟ چرا دسته خاصی از حرفهایش در رسانه های عمومی منتشر می شود؟ چرا شناسانده نمی شود آن بزرگ؟ انگار می خواهند او را هم وسیله ای کنند برای رسیدن به قدرت و سلطه بر ما مردمان. کجاست آن مرد ,,,,

 

چگونه فریادت نزنم ,,,,

 

دلم قنوت می خواهد, قنوتی بی کران. دلم می خواهد زیر بید سجاده ای پهن کنم و قنوت بگیرم. گاهی نیاز می شود گم شوی در حرفهای خودت با او. گاهی او کاری می کند که تو لال می شوی. گاهی زیاد از حد صدایت را می شنود. انگار او هم صدای مرا شنیده است ,,,, انگار مرا دیده است ,,,, من که بر زبان نیاورده بودم اما انگار آن زمزمه های داخل صحن معجزه ای کرده است.

تبلیغات در فضای مجازی

من نمی دانم تبلیغات در اینترنت مثل تبلیغات در رادیو, تلویزیون, مطبوعات و یا سطح شهر دارای ممیزیها و قوانین خاصی است و یا نه, هر سایت و وبلاگ اگر خواست می تواند هر چیزی را تبلیغ کند. چون هم خودم و هم دوستان از کاربران بلاگفا هستند شاید روزی چند بار به وبلاگهایی که از فضای بلاگفا یا دیگر فضاهای رایگان دیگر استفاده می کنند, سر بزنید. دقت کردیده اید که گوشه سمت چپ بالا در وبلاگهایی گه از خدمات بلاگفا استفاده می کنند, تبلیغی می آید؟ مدت زیادی است که این اتفاق افتاده اما گاهی وقتی به این تبلیغها و جمله هایش نگاه می کنم دچار نوعی تعجب یا خنده می شوم. مثلا بارها این تبلیغا را دیده ام: درمان هر درد لاعلاجی با عرفان درمانیآموزش هک و ارسال sms ناشناس, تبدیل سوابق کاری به مدرک دانشگاهی بدون درس, امتحان و وقت اضافی و ,,,, .

آیا در عرصه اینترنت که نداشتن محدودیت و ممیزیهای خاص از اقتضائات آن است هم می شود هر چیزی را تبلیغ کرد؟ هر کار خوب یا بدی را بیان کرد و آن وقت اختیار را به کاربر سپرد تا خودش تشخیص دهد که چه کند و یا نه, باید قوانینی باشد تا هر چیزی تبلیغ نشود؟ من نمی دانم آموزش هک دیگر چه صیغه ای است, عرفان درمانی چیست و یا چطور می شود بی زحمت دارای مدرک دانشگاهی شد اما شاید تبلیغ کردن هر چیز دروغ یا کارهایی که درخور و شایسته یک انسان با شخصیت استفاده کننده از اینترنت! نیست, در فضاهای مجازی درست نباشد.

شب بر همه خوش!

من ممنون استادهایی هستم که امتحان میان ترم می گیرند. من دوست دارم استادی را که امتحان میان ترمش اجباری می شود برای خواندن جزوه های قطور. جزوه ها را گذاشته ام روی میز و نگاهشان که می کنم قلبم فشرده می شود از دلهره. سعی می کنم چشمانم نیفتد به ورقها و کتابهای روی میز و زمین. من چه مرض و دردی گرفته ام خدا می داند اما این روزها می گردم دنبال گمشده های دوران کودکی, آن چیزهایی که هنوز هم مرا به آسمان می برند. آن وقتها مامان موفق نشد من را بعد از شنیدن این ترانه خواب کند. یادش بخیر, همیشه سر ساعت 9 می پریدم روی کابینت و می نشستم تا صدایی که از رادیو  اختصاصی مامان بیرون می آمد, قصه ای را برایم بگوید و بعدش هم آن ترانه. آن وقتها که خوابی نمی آمد سراغم اما حالا, درست در روزهایی که جزوه ها و یادداشتها انتظار مرا می کشند به شدت احساس خواب دارم اما شاید این روزها کمی جنونم آرام گیرد. نمی دانم خوبم یا بد! این چه مرض ناشناخته و غریبیست که مرا در چنگالش نگه داشته است. 

راهنمای تدفین در بهشت زهرا

نظم

محشرتر از این نمی شود.

مرده خود را با خیال راحت

به اداره اموات بسپارید,

مرده شور هم که نباشد

مرده ها خودشان

نوبت را رعایت می کنند.

در سایه درختهای غسالخانه

فاصله ای سپید خواهد داشت.

آنرا می توان با یک سیگار و

همهمه گنجشکها پر کنید

اما جیک جیک شادمانه آنها را

                                       جدی نگیرید.

 

ادامه نوشته

یاد فتحی ها باشد که ,,,,

او گفت: هر کس کشته شود پای من, او برای پیدا کردن صندوق رای به دستشویی دختران حمله کرد, او و همان مامورانش که نوچه هایی بیش نیستند حمله کردن را بلندند, او هوار کشیدن بلد است, شیشه شکستن بلد است, او فتحی است, می شنوی فتحی! همان شعبان بی مخ که سه شنبه کاری کرد کارستان! مهرورزیش تمام و کمال به بار ننشست که پشت در اتاقش ولوله ای بر پا شد. ببینید خفت و خواریش را. او کیست؟ امثال او چه هستند؟ انسان؟ مامور حفظ امنیت و جان بچه های این سرزمین؟ در سر آنها چه می گذرد؟ باز هم می پرسم آنها چه هستند؟ می دانی, تماشا کردن خوار شدن بعضی ها عجب کیفی دارد ,,,,

به ذهنم ماندند و چسبیدند ,,,

حالا دل ام می خواهد برایت بگویم اصلا کلمات دروغ اند. اما حتی وقتی که می دانی فقط نقاب اند, آن قدر واقعی به نظر می رسند که دل ات می خواهد باورشان کنی. می خواهم بگویم این تو نبودی که کلمات را به کار می بردی, این کلمات بودند که تو را به کار می گرفتند و مصرف ات می کردند تا برای خودشان چیزی بشوند که ارزش به ذهن ماندن داشته باشند. می خواهم بگویم حالا هر سنگی نام توست که می تواند آن جنب و جوش عظیم پشت دروازه را, شهر را, بی رنگ و محو کند.

ویران می آیی/ حسین سناپور/  نشر چشمه