فقط همین

آنقدر خیره می شوم و نگاه می کنم که چشمانم می سوزند. خیره می شوم به این صفحه مانیتور و خودم را نگاه می کنم. شاید افتاده ام دنبال واکاوی خودم. هی نگاه می کنم و حس می کنم چیزی عوض شده. کم و زیاد شدنش برایم مهم نیست, فقط می خواهم چیستی اش را بدانم که نمی شود.
نه. آینه هرگز. از آینه خوشم نمی آید. عکس خوب است برای زل زدن. چشم های او هم خوب است البته. دوست داشتم با او راه می رفتیم روی برف ها. صدای له شن برف ها زیر کفش هایمان را این جا در این منطقه استوایی شنیدم. من خندیدم و عینک او را بخار گرفت.
نتیجه نهایی اش مهم نیست. همین قدر بس است که من نگاه می کنم به خودم. به همان عکس ها. خودم با خودم جلو می روم. رسوب نمی کنم و خاکستری روشن می مانم.
 

شما عنواني براي يك مرثيه سراغ داريد؟

چند روز و چند ساعت گذشت از آرام گرفتن او ؟ به ساعت من پنج روزي شده است. پنج روزي است چهره سارا از جلوي اين چشم هايم كنار نمي رود. رعشه اي بر تنم است اين روزها. من به مهرباني سارا ايمان دارم. به زلاليش هم همين طور. كاش تسليت آرامش مي كرد. كاش دلش لحظه اي آرام مي گرفت. اين روزها دائم با خودم هراسي را جابه جا مي كنم. با خودم مي گويم خدايا براي من نياور اي چنين لحظات را. سارا ,,, مهربان بانو ,,, شنيده ام بالا سر عزيزت فال گرفته اي و برايش خوانده اي. سارا ,,, خانوم ,,, چه قوي و محكم بدرقه اش كردي.
نمي بينمت الان اما عكس هايت هستند همين جا جلوي من. شايد اين روزها روزهاي مبادا هستند؟ روزي مثل ديروز كه دستانت از دست هايش جدا شد و اين شروع ماجرايي ست.
كاش اين زمستان تمام شود كه ديگر برف سفيدش هم شادي و شوري ندارد.



 

من و چيني هاي نشكن!

چند تايي دوست چيني پيدا كردم كه با هم صميمي شديم. وقتي چيني ها بخوان انگليسي صحبت كنن مخصوصا اگر تازه كار هم باشند كمي بايد زجر بكشي تا متوجه حرفهاشون بشي چون لهجه خوبي موقع انگليسي صحبت كردن ندارن. قبلا شنيده بودم كه حروف و دستور زبان چيني خيلي سخته اما فكر نمي كردم خود چيني ها مشكل آنچناني داشته باشند اما حالا مي بينم كه براي خودشون هم چندان آسون نيست. موقع نوشتن يك حرف بايد وقت زيادتري از ما صرف كنن و به نظر من براي نوشتن يك حرف بايد نقاشي كنن.
هر چي تلاش كردم تا من رو فاطمه صدا كنن نشد كه نشد و منم به همون فاطيما گفتنشون راضي شدم.امروز هم لطف كردن و بعد از جستجو كردن هاي مختلف براي برابري صداهاي بلند اسم من با حروف خودشون اسم بنده رو نوشتن و حاصلش اين شد:



 

برف آمد, تو رفتي, آخر قصه براي پدر قصه گوي ما

شنيده بودم مي خواهي سرطان را مچاله كني. وقتت تمام شد؟ صدايت جاودانه است براي من, هميشه خدا.
 


 

هلپ مي

وسواس گرفته ام در نوشتن. حالت بد و تلخيست. هي در فكرم مي نويسم و هي پاك مي كنم. كمكم كنيد ديگر. پس شما در چه روزي به درد خواهيد خورد اي دوستان, ياران, هم سنگران, همراهان , , , . كام آن!!!
 

جاودانه من!

تو ,,, دور ,,, مهربان ,,, آينه ,,, زلال. دست هايت كجاست؟ كاش مي آوردمشان با خودم. زنگ مي زني, من را شاد مي كني. حرف ,,, خنده ,,, مي گويي امروز ديدمت با همان كت سفيد و قرمزت جلوي در خانه. دلم براي چشم هايت تنگ است. دوست دارم باز هم زل بزنم به تو.
فاطمه! صدايم زدي؟ چاي داغ مي خواهي يا دوست داري برايت تعريف كنم روزمره هايم را. تا اسفند را چه مي كني؟ چه مي كنم؟ موقع خداحافظي را يادت هست؟ آن جمله ها كه در گوشم خواندي را چه؟ گريه هايم آن ور شيشه تمام شد بابا, وقتي موقع جدا شدن در گوشم زمزمه كردي. ديدمت كه زود رفتي, دور شدي تا من راحت تر از آن ور شيشه بروم.
پدرانگي هايت را برايم نگه دار و هنوزم بخوانم: فاطمه ي بابا , , ,