تو ,,, دور ,,, مهربان ,,, آينه ,,, زلال. دست هايت كجاست؟ كاش مي آوردمشان با خودم. زنگ مي زني, من را شاد مي كني. حرف ,,, خنده ,,, مي گويي امروز ديدمت با همان كت سفيد و قرمزت جلوي در خانه. دلم براي چشم هايت تنگ است. دوست دارم باز هم زل بزنم به تو.
فاطمه! صدايم زدي؟ چاي داغ مي خواهي يا دوست داري برايت تعريف كنم روزمره هايم را. تا اسفند را چه مي كني؟ چه مي كنم؟ موقع خداحافظي را يادت هست؟ آن جمله ها كه در گوشم خواندي را چه؟ گريه هايم آن ور شيشه تمام شد بابا, وقتي موقع جدا شدن در گوشم زمزمه كردي. ديدمت كه زود رفتي, دور شدي تا من راحت تر از آن ور شيشه بروم.
پدرانگي هايت را برايم نگه دار و هنوزم بخوانم: فاطمه ي بابا , , ,