...
فقط باید سکوت کرد و برگ های
درختان و پرندگان را شمرد
پس من در غیبت مهمان درختان را
از فصل جدا کردم.
احمدرضا احمدی
1. کاش من بیهوش شوم.
۲. هیچ بارانی نمی تواند طلسم بغض را بردارد مگر یک باران روشن.
هان, ای شرم
"رنگ شرم, سرخ است, رنگ خشم و عصیان. در تجربه حس شرم, سرخی حاصل خشم به خود و در پی آن, تمایل به عصیان علیه خود است, خود چه به مثابه یک فرد, و چه یک گروه, یا سازمان, یا طبقه و یا یک ملت. از همین رو چه کمیاب می نماید این سرخی! آن هم برای ما ایرانیان که چه بسیار از نگریستن به خود و نقد خود گریزانیم و بنابراین چه اندک سرخ می شویم."
درستایش شرم (جامعه شناسی حس شرم در ایران)/ حسن قاضی مرادی/ نشر اختران/ چاپ چهارم
اولین پاراگراف کتاب "درستایش شرم" همین است که آورده ام. کتاب را خوانده ای؟ شاید هر کدام از ما نیاز داریم سری به این کتاب بزنیم. قبول نداری؟
تو از نو آغاز می شوی

با خودم می گویم: "خانم, این لحظه و این مزه را از یاد نبر. بگذارش گوشه قلبت. به دردت خواهد خورد." من نمی دانم تمام شد یا تازه شروع شد اما هر چه هست من فهمیده ام که می توان مرد و از نو متولد شد. می توان از کویری خاموش, پر از فراز و نشیب, گذر کرد و به سایه امن درختی کهن و جویباری بازیگوش رسید. هوم ,,, شکرش :)
این یک حکم است: محبوس در دایره عزلت خویش شوید
دیدی؟ دیدی چه آسان و بی دردسر می شود یک کشتار دسته جمعی به راه انداخت؟ می شود یک روزنامه را خفه کرد و باز از فردا زندگی عادی را از سر گرفت!
نشستم و با خودم فکر می کنم روزنامه نگاری می خوانی برای چه؟ اگر برای علاقه ات می خوانی, بخوان اما روی آینده ات هیچ حسابی نکن آخر اینجا همه چیز روی هوا است. چه می دانی تو؟ شاید تا فردا آن یکی هم با یک حکم به راحتی خفه شود. من دیگر به روزنامه ای که دوام بیاورد و بدون هیچ مشکلی منتشر شود شک می کنم! باور کنید.
من که خوب می دانم, شما که خوب می دانید جریمه های من و شما, عقوبت صراحت های بی لهجه است. اصلا دیگر دکه روزنامه فروشی برای چه؟!
من از تو نگفتم, شنیده گرفتی
فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ
فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ
.
.
.
,,,
این تمام می شود آن یکی مانده. من نمی دانم پس چه وقت این امتحان ها و آزمون ها تمام می شوند. در اتاق می چرخم و "بیژن بیژنی" هم برایم می خواند. عجب به دلم می نشیند این شعر و صدا. در دلم جاودانه شده است این آهنگ:
تا صبح روشنایی
شعر: دکتر امیرحسن سعیدی/ آهنگ: کامبیز روشن روان/ خواننده: بیژن بیژنی ( دانلود )
نفس های بهار و گاز خردل
" من می خواهم صحنه هایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشه دار کند و به خطر بیندازد. می توانی نگاه نکنی, می توانی خاموش کنی, می توانی هویت خود را پنهان کنی, مثل قاتل ها, اما نمی توانی جلوی حقیقت را بگیری, هیچ کس نمی تواند."
کدام چشم, کدام نگاه, کدام روح, کدام جسم و اصلا کدام انسان طاقت دیدن افراد شیمیایی شده را با بدن های پر از تاول دارد؟ هر چه با خودم کلنجار رفتم نتوانستم یک عکس از مجروحان بمباران شیمیایی سردشت را بگذارم. بچه ها و مادران شیمیایی شده با تن هایی قرمز و پر از تاول.
هفتم تیرماه که می آید باید یاد سردشت افتاد. باید به یاد آورد که ساعت چهار بعد از ظهر بمب های کشتار جمعی در سردشت توان نفس کشیدن را از مردمی بی گناه گرفتند. مردمی که آشنایی چندانی با نحوه مبارزه با عوارض این بمب ها را نداشتند.
چه کسی می گوید جنگ تمام شده؟ تا وقتی که آثار جنگ پا برجاست, تا وقتی که فرزندی, همسری یا مادری در غم از دست دادن عزیزش اشکی در چشمش جمع می شود, تا وقتی که جانبازی غریبانه در گوشه ای با سختی زندگی می کند, تا وقتی مصدومان شیمیایی وجود دارند و با سختی زیادی روزگار می گذرانند, کدام جنگ تمام شده است؟
چقدر کار در پیش داری
هی دخترک ,,, دیدی چه زود گذشت. 37440 دقیقه رفت و حالا تو مانده ای و رجهای رنگی بافته شده در ذهنت. می دانم, می دانم که صدای کشدار ترمز روزهای لیمویی در گوشت پیچیده است و حالا افتاده ای به ثانیه شماری. افتاده ای به التماس این روزها که زودتر سپری شوند.می دانم, اما بیا کمی با هم بر اریب خطوط موازی صبوریها راه برویم. می دانم که حالا کارت شده است نگاه کردن به پشت سرت و چسبیدن به آن 37440 دقیقه اما بیا به من بعد از این خودت فکر کن که آن وقت پر می شوی از عطر ها و مزه ها .
اصلا می دانی؟ حرف من این است: "نگران نباش! کلمه پایان را نخواهی دید."
حکایت ناتمام سوم تیر
تا دو سال پیش سوم تیر یک روز عادی برای همه بود, نبود؟ تا قبل از دوم خرداد مهم بود و برجسته اما در طی یک فرآیند حساب شده از طرف یک طیف خاص سوم تیری به وجود آمد که آن را محصول مسجد, بسیج و عشق دانسته اند. نشسته ام به عکسهای مراسم دیروز نگاه می کنم. دولت اسلامی, هولوکاست, انرژی هسته ای, سفرهای استانی, مهرورزی, نفت بر سر سفره, دانشگاه پلی تکنیک, اخراج دسته ای از اساتید, تغییر نکردن ساعت رسمی کشور, نوشته های فاطمه رجبی, تنگ تر شدن عرصه های فرهنگی بوسیدن دست معلم, نرخ سود بانکی, گرانی و تورم, نامه های پر از نصیحت به سران کشورهای دنیا, هاله نور, رواج پوپولیسم در دیپلماسی کشور, بازداشت معلمها و ... همه و همه در مغزم در حال ویراژ دادن هستند. من دوست دارم کسی بیاید و آن افسردگی که تا قبل از سوم تیر, انقلاب دچار آن شده بود را برای من توضیح دهد. من می خواهم بدانم در این دو سال کدام فقیری, فقیر تر نشده است؟ گلو دردم بیشتر می شود وقتی که بوی مهرورزیها به یادم می آید. اما آیا باز هم امیدی هست به امتداد صبوریها؟!
باور کنید
رفتار من عادی است, باور کنید. من همان آفتاب گردان لجوج هستم که این روزها جرات دیوانگی پیدا کرده است. من مثل همیشه هستم اما کمی گیج و بی تاب. امروز عصر عجب لیمویی بود. هوم ,,, شکرش!
زیستن
گوش کردن به سخنان و مناجات دکتر شریعتی برنامه امروزم بود. باید برای هر جمله اش وقت گذاشت و فکر کرد. جملاتش, روح حرفهایش, صدا و صلابتش همه و همه اشتیاقت را برای دنبال کردن حرفها و گفته هایش, زیاد می کند. زیستن که یکی از مناجات دکتر شریعتی است را گوش کنید. چقدر جایش خالی است, کاش حداقل مزارش در این خاک می بود.