جای خالی تان سبز در این بهار

آقایان عمران صلاحی, بابک بیات, ناصر عبداللهی, رسول ملاقلی پور و خسرو شایگان شما ایستادید اما زمان همچنان رفت و خواهد رفت. تنها یک روز به پایان عمر این سال مانده. راستی پیشاپیش عیدتان مبارک!

 از آن جا چه خبر؟ آن جا هم بوی عید می آید؟ شما هم هفت سین پهن می کنید؟ اصلا مثل ما که دلمان برای جاری بودنتان تنگ شده, دل شما هم برای ما و این جا و بوی بهار تنگ شده است؟ بگذارید بگویم بدون شما این جا چیزهایی کم دارد. جایتان با هیچ چیز پر نمی شود, حتی گل. سال جدید بدون شعرهای تازه عمران صلاحی, بدون فیلمی از رسول ملاقلی پور, بدون نتی از بابک بیات, بدون صدای خسرو شایگان و ناصر عبداللهی گمشده هایی دارد. کاش بودند در این بهار حتی برای لحظاتی.

...

باد روسری ام را برد .

چه باک ؟

بدون روسری به جنگ باد می روم .

همه با هم, حتی در سقوط

تاکسی سوار که باشید کلی موضوع پیدا می کنید برای نوشتن, یک چیز در مایه های تاکسی نوشت. از مزایای دیگر تاکسی سواری هم خالی شدن جیب مبارک است. هنوز که بنزین گران نشده بعضی خوش انصافها مخصوصا شخصیها اندکی و تنها اندکی نرخهایشان را افزایش داده اند. البته بماند که گران شدن هر چیزی بر روی نرخ کرایه ماشین و تاکسی اثر می گذارد.

از میدان ولیعصر تا سیدخندان چیزی می شود دز حدود 300 تا 350 تومان اما امروز وقتی به راننده 500 تومان دادم و در مقابل 100 تومان دریافت کردم از راننده پرسیدم 400 شده؟! گفت: نه خانم هنوز که زیاد نکرده ایم اما من 400 برمی دارم. پرسیدم چرا؟ گفت حالا همه میلیاردی می خورند و می برند, بذار ما هم 50 تا تک تومنی بخوریم!

ما تا چه حد نزول کردیده ایم؟! یکی پیدا شود به من بگوید.

دور, دور ویژه نامه هاست

هفته آخر سال برای روزنامه خوانان و روزنامه گران! زمان خرید و ذخیره کردن ویژه نامه های نوروزی نشریات مختلف است. شاید تعطیلات ۱۳ روزه عید فرصت مناسبی باشد برای مطالعه. امروز ویژه نامه اعتماد ملی و آیین را خریدم و تورقی کردم. از داشتنشان پشیمان نیستم, می شود خواندشان و لذت برد. کلی مطلب برای خواندن دارند ( به شما هم توصیه می شود!). شهروند را ورق نزدم اما از هر کسی پرسیدم تنها گفت: فقط چاپ و ورق عالی دارد اما مطلب و محتوا به آن صورت که  از تیم شرق انتظار می رفت, ندارد. البته برای خودم هم جالب بود وقتی شنیدم که بر روی موضوع هولوکاست کار کرده اند و دوباره به طور جدی در دنیای نشریات به آن پرداخته اند. با این حال دلم نمی آید شهروند را نخرم چون مطمئنم مطالب خوبی هم دارد که اشتیاق به خواندنشان را پیدا می کنم. اعتماد و کارگزاران هم که هنوز چیزی منتشر نکرده اند اما فکر می کنم فردا یا پس فردا سر و کله ویژه نامه آنها هم پیدا شود.

جمع آوری مطالب خوب و ارزشمند به صورت یک ویژه نامه در پایان هر سال برای مخاطبان یک نشریه کاریست سخت اما اگر از مدتها قبل برایش نقشه و فکر داشت می شود حاصل کار چیزی باشد در حد عالی. می شود کاری کرد که ویژه نامه مخاطب را برای خریدن و خواندن به هوس بیاندازد, آن قدر که در تعطیلاتش فرصتی را برای وقت گذاشتن بر روی مطالب اختصاص دهد. اگر این عادت انجام دادن کارها در دقیقه نود در ما نهادینه نشود, می شود چند ویژه نامه خوب پیدا کرد و آن وقت از ولع و اشتیاق برای خواندنشان پر شد.

پ.ن: اعتماد را خریدم. فقط همین را بگویم که آخر صفحه بندی است!

بی گمان کار چهارم شخص مجهول است

حالا که ۳۵۶ روز از این سال را سپری کردم وقتی نیم نگاهی به روزهای پشت سر گذاشته ام می اندازم رد پای یک بغض کهنه را می بینم که همه جا مثل ساعتم یا آن قرآن کوچک جیبی همراهم بوده است. نمی دانم این بغض از کی و کجا آمد اما هر چه هست بدجوری در "من" ته نشین شده است.

"فاطمه" واقعی من در این سال به دار آویخته شد و جنازه اش برای مدتی بر روی دار آویزان بود و تاب می خورد اما یک آن, یک جسارت کوچک یا وزیدن یک نسیم تازه باعث شد تا "من" فعلی دست به طناب برده و گره حلقه را شل کند تا جسد "فاطمه" واقعی رها شود در باد و شروع کند به حرکت. من به دنبال "فاطمه" واقعی خودم هستم. شما آن را ندیده اید؟! "فاطمه" واقعی من در این سال که حالا به آخرین نفسهایش رسیده است, گم شد. بدون هیچ نشانی و اطلاعی رفت. گمشده داشتن سخت است و تلخ. آدم منتظر همیشه چشم به راه است, چشم به راه یافتن و رسیدن.

حالا که خوب جستجو می کنم, می بینم هنوز هم جایی در ته دلم اندک چیزهایی دارم که از دسترس آنهایی که با ناخنهای تیزشان به جان "فاطمه" واقعی من افتادند, دور مانده است.

این "فاطمه" در این سال سگی آن قدر بعضی از حرفهایش را نگفت و در دلش حبس کرد که حالا آواها و واجهای آنها را فراموش کرده است. او هر روزه تنها حامل لاشه و جنازه آن حرفهای کپک زده است.

این "فاطمه" هنوز هم دوست دارد چیزی زیر گوشش زمزمه کند: اون پرنده تو بودی/ پیرهن ابر رو درید/ رفت و گم شد تو غروب/ رفت و از همه برید/ اونکه روی .... .

این "من" در این سال که روزها و ساعتها و لحظه هایش در هم ضرب شده بودند, فراوان راه رفت و با خط کشیها و جدولهای یکی سفید, یکی سیاه کنار خیابان حرف زد. با هم گفتند و شنیدند, قدر یک دنیا.

با این حال این "فاطمه" خیلی هم از این سال سگی ناراضی نیست چون هنوز هم در آن دوردستها چیزهایی دارد که بشود گاهی با آنها شیرینی را مزه مزه کرد. هنوز هم با بعضی چیزهای کوچک و ریز آن قدر شاد می شود که دوست دارد بالا و پایین بپرد. هنوز هم می رود تاب بازی و "پاستیل" می خورد. راستی هنوز هم دلش می شود! اما همچنان منتظر "فاطمه" واقعی خودش مانده است.

...

من در زاویه دار ترین جای جهان ایستاده ام:

گنگ

آرام

آسان

تکثر گرایشهای موجود سیاسی, راحتی انتخاب برای شما

 در یک وبلاگ مفرح که چند تنی را با سوابقشان معرفی کرده بود با دسته بندی انوع گرایشات سیاسی در ایران مواجه شدم:

اصلاح طلب, حامی دولت, کارگزران, چپ سنتی, مشارکت, راست سنتی, راست میانه, چپ رادیکال, ملی مذهبی و چپ مدرن.

خدا برکت دهد به این همه تکثر گرایشات سیاسی در ایران.این تکثر نشانه چیست؟

او نیست, رفته است سفر

با صدای بی صدا

مثل یک کوه بلند

مثل یک خواب کوتاه

یه مرد بود یه مرد

زن سرزمین من,ابری در قاب

می گویند هشت روز که از ماه مارس بگذرد روزی می آید به نام روز زن. باز هم می گویند این روز, روزی است جهانی که در بلاد دیگر به خاطرش مراسم برگزار می شود و برای بهبود وضعیت زنان تلاشهایی می شود. با این که در سرزمینهای دیگر چه می گذرد زیاد کاری ندارم, اما این سرزمین و خاک برایم مهم است. زنان سرزمین من خاکستری شده اند, زنان سرزمین من دیگر واقعی نمی خندند, زنان سرزمین من آغشته به عطر لیمو نیستند آخر این جا از زن تعریف خاص خودشان را دارند. این جا زن یعنی یک فرد متعالی با روحی بلند و قلبی مهربان که فقط باید از نهاد خانواده پاسداری کند و یا مادر شود و عمرش را به پای بزرگ کردن فرزندانی صالح بگذارد.حس تحقیر و توهین برای این زنان بسیار آشناست آخر مگر می شود در این فضایی که آغشته به بوی مردسالاری است این حسها برای کسی نا آشنا باشد. زنان سرزمین من طاقتی دارند به قدر بی نهایت. از آن سالها که تنها پستو و مطبخ پناهگاهشان بوده است تا به همین امروز و این لحظه, این زنان سرزمین من بوده اند که عاشقانه اما بی صدا و بی ادعا همیشه سختیها را با دل و جان خریده اند و تحمل کرده اند تا فرزندان و مردهایشان در میدان بزرگی که برایشان فراهم شده است بتازند اما حیف که همانها با تازیدن بی حد و حصر و خارج از محدوده شان ضربه های سختی به روح زنان سرزمین من وارد کرده اند. دور زنان سرزمین من پر از خط خطیهای قرمز است, خطهایی که با هیچ بیانه, تجمع و شعار دادن ظاهری پاک نمی شود.باید برای رهایی از آن خطها کاری کرد تا شاید دوباره زنان سرزمین من آغشته به عطر لیمو شوند. تصویر امروز زنان سرزمین من, تصویر ابرهایی در قاب است که قدرت بارش باران را از دست داده اند.

کمی تصویر

بازار تهران/ اسفندماه ۱۳۸۵

روزگار عجب عجیب می گذرد!

اصلا دلم نمی خواهد این جا و این نوشته ها فقط سیاه باشند. دلم نمی خواهد این جا جایی باشد برای دوباره مزه کردن تلخیهای درون جامعه و این شهر اما انگاری نمی شود. حتی وقتی حالت هم خوب است و همه جا را رنگی تر از گذشته می بینی, شنیدن حرفهای یک غریبه که در تاکسی همسفرت شده  بغضت را قلقلک می دهد. یک مرد روستایی آملی برای معالجه برادرزاده هجده ساله اش که هفت ماهه باردار هست و تازگیها مبتلا به سرطان خون شده , به تهران آمده تا به دنبال کار دختر بیافتد. از من آدرسی پرسید اما انگار منتظر بود تا با یکی حرف بزند. گفت: "توی شهرستان که دکتر درست حسابی نیست  اصلا امکاناتی نیست. بعد از یک ماه و نیم از جواب آزمایشی که نشون دهنده پایین بودن پلاکت خون بود تازه  به ما گفتن که این دختر مشکوک به سرطان هستش باید ببریدش تهران. حالا هم که اومدین بیمارستان شریعتی بیمه روستایی برامون شده دردسر. کلی پول خرج می کنم و کردم تا شاید یک دفترچه بیمه تامین اجتماعی بگیرم براش. آخه این انصافه که یکی تو پول غوطه ور باشه و یکی مثل ما ... ." از حال دختر پرسیدم, گفت: دیگه از خیر بچه گذشتن و شروع کردن به شیمی درمانی. اگه دکتری بود که می تونست زودتر تشخیص بده الان ... ." چیزی نداشتم برای گفتن, از تاکسی که پیاده شدم دوباره خاکستری جلوی چشمانم رژه رفت. توسعه اجتماعی و اقتصادی برای کدام قشر و طبقه جامعه در حال پیشروی است؟ توپ اقتصادی در دست کدامین طبقه می چرخد که طبقه دیگر فقط در حال نظاره کردن هستند؟ اگر امروزه فقط پول دوای درد است پس برای آن بچه آرزو می کنم با همچین وضعیتی پا به این دنیا و همچین خانواده ای نگذارد.

پ.ن: هشت نفر بی سقف مانده اند در این کلان شهر با برجهای خالی

...

خدا جون بین خودمون بمونه

 تو تنها کسی هستی این دور و ورا  که غرور سگی نداره ...

برین کنااااااااااااااااااااااار ما داریم میایم

بعد از بریده شدن ترمز قطار هسته ای کشور امروز از یکی دیگر از افتخارات مهم با خبر شدم: صادر شدن بستنی "میهن" به سه کشور عراق,امارات و کویت. از این به بعد نام بستنی میهن در کنار دیگر مارکهای معتبر جهانی می درخشد.

...

یک حس بغض آلود و تلخ اما دوست داشتنی. خیلی راحت می شینی سر دفترچه تلفن دستی و گوشی موبایل و لیست یا هو مسنجرت و فقط اسم هست که پاک می کنی. نه یکی, نه دوتا و نه .... . یکدفعه می بینی جز یک تعداد کمی که بیشترشون اعضای خانوادت هستن, اسم و شماره تلفنی باقی نمونده. بعدش هم نوبت می رسه به پاک کردن تمام خاطره ها و فکرهایی که از آدمهای اطرافت داشتی. دنبال یک پاک کننده قوی هستی تا یادت بره از هر آدمی حتی اونی که کلی اسم و رسم داره چی چیزهایی دیدی و شنیدی. اما اینجا رو نگه می داری برای هذیانها و واگویه ها. شاید... .

پ.ن: پاک کننده را پیدا کردم: آیس پک و آب انار!

این آیین نامه است یا ....

آیین نامه جدید انضباطی دانشکده ما:

۱. استفاده از وسایل آرایشی ذیل اکیدا ممنوع می باشد: رژلب, رژگونه, سایه, خط لب, خط چشم, ریمل, مانیکور, ناخن بلند و آرایش شده.

2. استفاده از مقتعه گشاد و کوتاه ممنوع بوده و پوشش روسری برای کلیه دانشجویان ممنوع است.

3. از ورود دانشجویان با مانتوی بالای زانو, تنگ, رنگی, سارافون, شلوار پاچه گشاد و بالای مچ و طرحدار به داخل دانشکده جلوگیری می شود.

4.استفاده از انگشتر, گردنبند, دستبند, پابند و سایر زیورآلات ممنوع است.

5.با سیگار کشیدن و هرگونه رابطه نا مناسب در محیط دانشکده برخورد شده و خاطیان به مراجع ذیصلاح معرفی می شوند.

6.از ورود افراد با لباسهای مارکدار و کتانی رنگدار جلوگیری می شود.

دانشجویان موظف هستند در صورت درخواست نماینده ارشاد کارت دانشجویی خود را به وی ارائه کرده و آن را از کمیته انضباطی تحویل بگیرند.

در ضمن نماینده حراست در دانشکده علوم اجتماعی خانم شهلا سواری است که از روز یکشنبه مشغول به کار می شود و رییس دانشکده موظف به اجرای کامل این آیین نامه است.

***********

بخندیم؟! اون هم با صدای بلند یا سکوت کنیم و بی صدا فقط سرمون رو بندازیم پایین و بریم؟! یاد فیلم" کاغذ بی خط" ناصر تقوایی و دیالوگ هدیه تهرانی افتادم که به بچه اش که می خواست با لباس عروس تور توریش به مدرسه بره می گفت که وزیر آموزش و پرورش گفته فقط باید سیاه و سورمه ای و رنگهای تیره پوشید. به تمام موارد آیین نامه نگاه کنید, جز مورد سیگار نکشیدن بقیه موارد فقط برای خانمها و دخترهاست. جالبه چون انگار فقط دخترها پوشش نا مناسب دارند. فقط دخترها دیده می شوند یا همیشه دیوارشان کوتاه تر از جنس مقابلشان است؟! اصلا این آیین نامه یعنی چی؟! کتانی رنگدار نپوشید,لباس مارکدار نپوشید! گردنبند نیندازید! و ... . حتی آیین نامه هایشان هم مسخره است. آنهایی که می نشینند و این آیین نامه های جادویی را تدوین می کنند چه کسانی هستند؟! واقعا چه کسانی هستند؟! کاش اقلا موارد آیین نامه کمی معقولتر بود چون با این حساب من باید کتانیهایم را بگذارم برای مهمانیهای رسمی و با کفشهای تیره رنگ مهمانی به دانشکده بیایم.

گاهی شدیدا بیشتر هستم*

همیشه از چتر بدم می اومد. وقتی برف یا بارون میاد باید رفت, باید تنها رفت, باید تنهایی و ریز ریز زمزمه کرد. هیچ هوایی دو نفره نیست, مخصوصا این هوای برفی امروز که بتونی کلی پیاده روی کنی و ظهر هم وقتی می رسی منزل یک آش گرم منتظرت باشه. این هم گزارش تصویری امروز :

 

 * قیصر امین پور ( کاش زودتر خوب شود, کاش بخندد ...)

کمی تصویر

به این طراحی جلد کتاب "روسپیان محزون من" اثر "فرزاد ادیبی" نگاه کنید. به نظر من با توجه به عنوان کتاب این طراحی زیباست و جسورانه. لذتی بردم از این طراحی جلد, حرف دارد تویش.

...

خوب, من البته خیلی از چیزهای این دنیای عوضی را نمی فهمم.یکی از آن چیزها همین قضیه است که .... . مدتها است خودم را قانع کرده ام که عقلم قد نمی دهد این دنیای عوضی را بفهمم. هر گندی توی این عالم است زیر سر آدمها است و در واقع هیچ گندی نبوده که آدمها انجامش نداده باشند. داشتم می گفتم هر گندی که توی این عالم است زیر سر آدمها است. هنوز هم به این حرف اعتقاد دارم اما این موضوع چیزی را درباره عوضی بودن این دنیا تغییر نمی دهد. در واقع یکی از دلایل عوضی بودن این دنیا است که آدمهاش هر غلطی- واقعا و به معنای حقیقی "هر غلطی" که خواسته اند کرده اند. شرط می بندم اگر غلطی هست که نکرده باشند به خاطر دلسوزی و شرافت و این جور چیزها نبوده. لابد نتوانسته اند بکنند. این چیزی نیست که من تازه کشفش کرده باشم. هزاران سال است که هر کس ذره ای شعور داشته باشد این را فهمیده.

حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه/ مصطفی مستور/ نشر چشمه

باز هم فرار مغزها!

شهرام خان  فرار کردی یا فراریت دادند مهم نیست, مهم این است که 21 سال زودتر پر گشودی! و از خاک وطنت دل کندی. واقعا حیف آن ضریب هوشی و مخ تو که در این کشور به هدر برود. تو در این کشور تنها ذره ای از تواناییهایت را به نمایش گذاشتی. تو در این جا به معنی واقعی کلمه تلف می شدی پس احسنت بر تو که فرار را بر قرار ترجیح دادی و حداقل با این خبر ساز شدن دوباره ات برای لحظاتی خنده را بر لبان گروهی از این ملت شریف آن هم در این روزهای پر از تهدید که صدای پای تحریم هر لحظه بلندتر می شود, جاری ساختی. خدا دلت را شاد کند که خنده را بر روی صورت بندگان خدا شکوفا کردی. هر جا که هستی مواظب آن ضریب هوشی و مخت باش که الحق و الانصاف نابغه ات کرده است!

دردهای من

اگر نمی خواهی بر تیره بختی من گواهی دهی

خواهش دارم رو به روی من نمان,عبور کن,

کوچه را طی کن و در انتهای کوچه محو شو,

همان گونه که آدمهای خوشبخت محو می شوند.

من حتی ظرفی میوه نداشتم که به مهمان

تعارف کنم, آمد- نشست- جراحت

و زخمهای مرا دید و رفت- در سکوت ما

دو سه شاخه شمعدانی گل دادند

دردهای من و مهمان به هم شباهت نداشت

و گرنه بیشتر نزد من می ماند.

مرا دیگران هم ترک کرده بودند, اما بعد از رفتن

مهمان از خانه آه کشیدم, آهی که می توانست

کبریت مرطوبی را روشن کند, شاخه و برگهای

گلهای اطلسی و لادن

دروغین بودند, اگر حقیقت داشتند

کنار آه من می شکفتند, مهمان هنگام

خداحافظی به من گفته بود: آینده ای در کار نیست

قلب با رقت و نامنظم می تپد, پس

فقط باید سکوت کرد و برگهای

درختان و پرندگان مرده را شمرد

پس من در غیبت مهمان, درختان را

از فصل جدا کردم.

احمدرضا احمدی/ ساعت 10 صبح بود/ نشر چشمه