اصلا دلم نمی خواهد این جا و این نوشته ها فقط سیاه باشند. دلم نمی خواهد این جا جایی باشد برای دوباره مزه کردن تلخیهای درون جامعه و این شهر اما انگاری نمی شود. حتی وقتی حالت هم خوب است و همه جا را رنگی تر از گذشته می بینی, شنیدن حرفهای یک غریبه که در تاکسی همسفرت شده  بغضت را قلقلک می دهد. یک مرد روستایی آملی برای معالجه برادرزاده هجده ساله اش که هفت ماهه باردار هست و تازگیها مبتلا به سرطان خون شده , به تهران آمده تا به دنبال کار دختر بیافتد. از من آدرسی پرسید اما انگار منتظر بود تا با یکی حرف بزند. گفت: "توی شهرستان که دکتر درست حسابی نیست  اصلا امکاناتی نیست. بعد از یک ماه و نیم از جواب آزمایشی که نشون دهنده پایین بودن پلاکت خون بود تازه  به ما گفتن که این دختر مشکوک به سرطان هستش باید ببریدش تهران. حالا هم که اومدین بیمارستان شریعتی بیمه روستایی برامون شده دردسر. کلی پول خرج می کنم و کردم تا شاید یک دفترچه بیمه تامین اجتماعی بگیرم براش. آخه این انصافه که یکی تو پول غوطه ور باشه و یکی مثل ما ... ." از حال دختر پرسیدم, گفت: دیگه از خیر بچه گذشتن و شروع کردن به شیمی درمانی. اگه دکتری بود که می تونست زودتر تشخیص بده الان ... ." چیزی نداشتم برای گفتن, از تاکسی که پیاده شدم دوباره خاکستری جلوی چشمانم رژه رفت. توسعه اجتماعی و اقتصادی برای کدام قشر و طبقه جامعه در حال پیشروی است؟ توپ اقتصادی در دست کدامین طبقه می چرخد که طبقه دیگر فقط در حال نظاره کردن هستند؟ اگر امروزه فقط پول دوای درد است پس برای آن بچه آرزو می کنم با همچین وضعیتی پا به این دنیا و همچین خانواده ای نگذارد.

پ.ن: هشت نفر بی سقف مانده اند در این کلان شهر با برجهای خالی