تبريكات

دست هایش سفید بود و روشن
انگار
از چیدن ماه آمده بود
آنگاه
که با کوله باری از معرفت و
آکنده
از عشق الهی
از حرا باز میگشت.
آغاز حیات قرآن و مبعث مبارک.

دست هایش سفید بود و روشن
انگار
از چیدن ماه آمده بود
آنگاه
که با کوله باری از معرفت و
آکنده
از عشق الهی
از حرا باز میگشت.
آغاز حیات قرآن و مبعث مبارک.
كودتاي ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ كه بازيگران صحنه داخلي آن دارو دسته شعبان جعفري،طيب حاج رضايي،فواحش و خلافكارهاي محله هاي بدنام تهران و افسران بازنشسته، عده قليلي از مردم گمراه و برخي از همكاران دكتر مصدق بودند با ۷۵ هزار دلار ناقابل انجام شد و مردمي كه در واقعه ۳۰ تير به راحتي توانستند توطئه شاه را در انتصاب قوام خنثي كنند در خانه ها ماندند و نقش آفرين صحنه هاي شعبان جعفري و افرادي پست و دون مايه همچون او شدند.با كودتاي ۲۸ مرداد دفتر نهضت مقاومت ملي در ايران بسته شد وتا سال ها بعد صدايي از كسي در نيامد.اين كودتا هم برگ ديگريست از تاريخ اين سرزمين.آرمان هاي بزرگ مصدق با وحدت انگليس و آمريكا برباد رفت و پس از پيروزي كودتا اين مرد بزرگ رنج زندان و تبعيد را به جان خريد.
پ.ن۱: نمی دانم شاعر این شعر کیست.( اما در چند جمله آخر کتاب جامعه نخبه کشی آمده است که دوار تاریخ گفت تا بر گورش(مصدق) بنویسند:)
کسی که اینجا غنوده است
هزار سال در تولد خویش تاخیر داشت
او معاصر خویش نبود
و کاسه سفالین فکرش گنجایش خرد دورانش را نداشت
و جسم بیمارش توان پیمودن را
دریغا ((که با اشک شوق آمدی))
و در منجلاب سفاهت رفتی
پ.ن۲:دو کتاب راجع به شعبان جعفری خوندم.یکی مصاحبه یکی هم شرح مو به موی کارهایش.عجب آدمی بوده است!
پ.ن۳:شعبان جعفری در ۲۸ مرداد مرد!در بهترین تاریخ ممکن.
ببينيد! لطفا اينقدر از من نخوايد كه مثل گذشته باشم! اين خيلي طبيعيه كه من ديگه نتونم مثل روزهاي از دست رفته گذشته باشم! مي فهميد؟؟
ببينيد! لطفا اينهمه آنقدر و اينقدر از من نخواهيد! همين حس شديد غريبگي برايم كافيست.
يك دفتر كوچولو دارم كه موارد ساده و پيش پاافتاده و حرف هاي ديگران را كه يك كم با ذهنم بازي مي كنه و به فکر کردن میندازه رو توش يادداشت مي كنم.نه دفتر خاطراته نه دفتر يادداشت حرف هاي مهم و جمله هاي پر مغز.فقط براي خودم قابل خواندن و فهمیدن هست و بس!يكي از مواردي را هم كه هميشه ثبت مي كنم تعداد دفعات انجام دادن كارها و عادت هاي مختلف هست.مثل:تعداد دفعاتي كه قوز كرده ام و مامان تذكر دادند(اين يك مورد اعداد و ارقامش زياده!)،تعداد سفرهايي كه داشتم،تعداد موهاي سفيد،تعداد دفعاتي كه آهنگ"دل ديوانه ي ويگن"را گوش كرده ام و ... همه و همه را يادداشت كردم و دارم.موقع هایی مثل همین امشب که نمی دونم از کجا غصه تموم عالم سرازیر میشه به دلم میرم سراغ این دفتر عجیب و غریبم و به دونه دونه اون دفعات فکر می کنم.حساب و کتاب همه چیز رو داشتن خیلی خوب و به جاست.بیشتر عادت داریم حساب و کتاب پولمون رو داشته باشیم به جای حساب تک تک رفتارها و کارهامون.شاید چون من از دیر شدن ها واهمه دارم حساب اعمال و عاداتم رو نگه می دارم.شاید چون دلم نمی خواد در هاله ای از ندانستن جزیی ترین اعمال خودم باقی بمونم این کار رو انجام میدم و یا شاید... . دلم نمي خواد پشت چراغ قرمز زندگي گير كنم هر چند زمان سبز شدن چراغ زندگي خيلي خيلي كم و كوتاهه.باز هم ميگم اين روزها از دير شدن ها واهمه عجيبي دارم.
عجب بي جنبه هايي هستند.آقاجان يك بار برنامه ساختي گرفت و كلي هم پول به جيب زدي تمام شد رفت.ديگه سري دوم و سوم نداره كه هر سال هم با كلي بي مزگي تازه برنامه رو شروع مي كني.اين مسئولين رسانه ملي فقط منتظرند تا مردم يك كمي از يك برنامه ابراز رضايت كنند آنوقت اولين كاري كه مي كنند برنامه ريزي براي ساختن سري دوم و سوم و ... هست تا گندش را در بياورند.منظورم اين برنامه كوله پشتيه با آن مجري عالم و فرزانه اش!واقعا دچار حالت تهوع ميشم وقتي ميبينم يك آدم از خود متشكر و پررو كه تنها كمي در مجري گري تواناست به خودش اجازه ميده و درباره همه مسائل اجتماعي، سياسي ،فلسفي و ... نظرات خودش رو ابراز مي كنه و به خيال خودش با ادبيات خاصش بهترين و كامل ترين حرف ها را ميزنه.
شايد هدف اصلي برنامه براي معرفي انسان هاي پرتلاش و موفق بد نباشد كه به نظر من نيست اما روال كليشه اي برنامه و توجه خيلي زياد به جنگ و مقدس سازي بي مورد برخي چيزها بدون توجه به همه جوانب باعث آزردگي زياد اكثر بينندگان شده.انگار عادتمون هست كه يا از اين ور بام بيفتيم يا از طرف ديگه.يه مدت از جنگ و جانبازان حرفي و يادي نيست و يك مدت مثل الان اينقدر مانور دهيم كه جز تمسخر و خستگي بيننده چيزي باقي نمونده.براي برنامه كوله پشتي حرف و نقد بسيار است و البته زبان مجري محترم برنامه براي جواب گويي بس دراز!
Out of sight, out of mind
Out of time to decide
Do we run? should I hide
For the rest of my life
Can we fly? do we stay?
We could lose we could fail
And the more minutes take
To make planer, or mistakes
30 minutes, the blink of the night
30 minutes to alter our lifes
30 minutes to make up my mind
30 minutes to finally decide
30 minutes to whisper your name
30 minutes to shelter the blame
30 minutes of bliss, 30 lies
30 minutes to finally decide
*This days are very dreary for me.I can't remember my last breath!.I constantly below one's breath say:You can fly without wings but you should wait.Ooooh،I'm at my wits end that what i can do.I jast Looking for fresh air for breathing and... .
صد ساله شدن يك جنبش برايم هيجان دارد!سرگذشت جالب و خوبي دارد شكل گيري مشروطه.فردا هم كه روز اول همايش است.توصيه مي كنم اگر آمديد پول بياوريد براي خريد كتاب.٪۳۰ تخفيف خوبيست براي اهل كتاب.
تملق،تطاول،تظاهر به...!
نه
دشنام نده!
زندگي همين است ديگر
زندگي هيچ وقت به تو فرصت نمي دهد كه...
اصلا تو دلت براي ديدن يك رخسار آشنا تنگ است
براي دستي ياري دهنده
تكلمي كوتاه
يا شايد هم يك نخ سيگار...
نه عزيز دردمند!
تو اشتباه مي كني
كه از اين خوش نشينان بي خبر
انتظار اندكي عنايت داري!
درها بسته
چشم ها بسته
وجدان ها خاموش
و تو ... تنها!
با خودم زمزمه مي كنم "مثل پروانه اي در مشت چه آسون ميشه ما رو كشت".ايمان دارم به اين جمله.ساعت ها راه رفتم تا روشني هوا به سياهي تبديل شد.شايد آن عزيز راست مي گويد كه وقتي سياهي در فضا حاكم است هر رنگ ديگر محو مي شود و تلاش تو براي رنگي كردن فضا كاريست عبث.وا مانده ام در كار عده اي از انسان ها،خدايا!... .
من:چرا؟
مامان:صداش خيلي زشته.
من:ولي خوشمزه ترين جاش اون تهشه كه ميشه با ني صداهاي عجيب و غريب در آورد و تازه اون وقته كه فالوده توت فرنگي خنك نوش جونت ميشه!
*بي ربط:دلم براي شيطنت تنگ شده!!!
ما زندگي را
به بازي گرفتيم
امروز،او
ما را...
فردا؟
"قيصر امين پور"
همراه دوست عزيز براي خريد به مركز خريد تيراژه رفتيم كه موقع برگشتن سوئيچ ماشين در جوي آب افتاد و در مسير آب با تمام سرعت رفت و در لا به لاي زباله هاي زير پل گير كرد.عجب اوضاعي شده بود.سر ظهر بود و هوا به شدت گرم.از چند كارگر مركز خريد كمك خواستيم اما بعد از نيم ساعت امتحان كردن راه هاي مختلف زباله هاي محترم! اجازه ندادن كه سوئيچ همراه آب به اين ور پل بيايد.در اين مواقع هم كه خنده آدم بند نمي آيد.بعد از مدتي با خواهش از يك كارگر شهرداري خواستم تا با بيل بيايد و به زير دريچه تنگ برود بلكه سوئيچ را پيدا كند.بنده خدا اول تا كمر آويزون دريچه شد(در عكس معلوم هست) اما چون موفقيتي انجام نشد وارد كانال شد و با ريختن آشغال ها به بيرون سوئيچ را پيدا كرد.و جالب اين جا هست دوباره آشغال ها را به زير پل برگرداند!

بعد از شستن كليد و كنترل دزدگير و خشك كردن و كمي مهندس بازي بالاخره كنترل عمل كرد و بدون هيچ دردسري در ماشين باز شد و بعد از دو ساعت ماندن در گرماي شديد سوار ماشين شديم. اين هم از ماجراي امروز ما كه كلي مردم جمع شده بودند تا بيبنند چرا دو ساعت دو تا دختر لب جوي آب نشستن و كله هاشون رو خم كردند داخل جوي آب و با چشماني پر از انتظار به جوي آب نگاه مي كنند! من و دوست گرام هم كه از خنده كم نياورديم.اين هم نوعي دردسر خنده دار بود.