گلنار در یاهو مسنجر

نیکو : یه پیرهن سبز و زرد , چارقد رنگ لاجورد , شلیته سبز روشن , قرمز و آبی دامن ,,,, یه جفت جوراب عنابی ,,,,

فاطمه :  با یه دستمال آبی ,,,,,,,, دستمال آبی ,,,, یعنی تو شب ماه و ستاره ,,,,,,,

نیکو : دستمال آبی ,,,,,,  یعنی لالایی ,,,,,,

فاطمه : لالالالالالالالالالا - همراهی - نیکو : لالالالالالالالالالالا

دسته جمعی  :  قد قد قد قدااااااااااا  !  دستمال زیباااااااااااا

قولی قولی قولی قولی ! دستمال آبی !

یعنی روزی شاد ! شبی مهتابی ! باغ پر میوه  , سیب و گلابی !

دستمال آبی ,,,,,, یعنی یه شادی توی بیداری ,,,,,,,

یا یه خواب خوش ,,,, رویای شیرین ,,,, ,وقتی که خوابی ,,,,,,

دستمال آبی ! دستمال آبی ! یعنی خوشحالی ,,,,, یعنی بی تابی ,,,,,,

من هم که شادم ,,,,, من که خوشحالم ,,,,, به خاطر تو ای دستمالم !

فاطمه :  ای وای دستمالم ,,,,,,

نیکو : بالا ابر ,,,,, پایین کوه

فاطمه : سنگ سخت ,,,,

نیکو : خلیم به خدا ! موافقی ؟

فاطمه : آر ه ه ه ه ه ه ه ! خونه باید باشه بدون گرد و غبار , شیشه ی پنجره ها نباید بشه تار ,,,,,

نیکو : آفرین دختر ! جایزه ات یه خیار !

فاطمه : بهترین غذاها رو خانوم خرسه می پزه !

نیکو : نود و هشت تا بچه ! می خورن آلوچه !

با هم : لالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالا ,,,,,,,,,,,,,,,,

خ و ن ب ا ز ی ....... شاید کمی گفته باشد آن درد را

در تمام مدت نمایش خون بازی چیزی روی مغز و روحت ناخن می کشد. تمام روح و جسم آدم پر می شود از یک تلخی آشنا. چشیدن این تلخی و دیدن سکانسهایی که پر هستند از جزئیات و حرف لذتی دارد. فیلم از جایی شروع می شود که اتفاقی سالهاست که افتاده است. مدتی است که کسی در گردابی فرو رفته و حالا مادری با سختی فراوان دختری را به چنگ و دندان می کشد. حضور پر رنگی از لیلا دیده نمی شود اما روح حرفهایش است که گاهی به سارای خون بازی امید ماندن می دهد. سارای خون بازی بارها به آخر خط می رسد. می شود برای بعضی از لحظاتش بغض کرد و پرسید:" کجا سر رشته زندگی از دستش در رفته است".

خون بازی را باید دید, شاید باید اندکی حس کرد دردهای واقعی جامعه را. رخشان بنی اعتماد را دوست دارم چون با اکثر فیلمهایش می شود در زیر پوست شهر و جامعه اندکی قدم زد. خون بازی نه تنها بازی دارد بلکه بیشتر از آن بازیگرانی دارد با گریمی عالی. فکر می کنم ضرورت چندانی ندارد تا باران کوثری بعضی از دیالوگها را در نهایت خستگی و نا امیدی بگوید چون چهره اش با آن گریم خود گویای بعضی از ناگفته می شود. خون بازی پایانی دارد باز, پایانی با وسعت بی نهایت. وقتی صدای لیلا را می شنوی که می گوید: " هیچ چیزی غیر ممکن نیست" دل نگران سارا می شوی که نکند این بار هم نتواند. خون بازی درست در جایی تمام می شود که تازه برای من مخاطب شروع شده است. دل نگرانی برای ساراهای شهر خودمان, برای زندگیهای خودمان چون  "وقتی چیزی چنین همه‌گیر می‌شود هیچ‌کس از آن در امان نیست».

...

-  برق رفت !

به دلت بد نیار ، وضع ما روشنه ...

 

 

سوته دلان ( علی حاتمی )

گل هر آرزو...

در اجابت بوی خاک:

پنج آرزو؟ پنج چیز رنگی که در حبابی در بالای سرم شناور هستند؟ پنج خواسته و فکر که در دوردستها جا خشک کرده اند تا من با فکرشان روزگار بگذرانم؟ از ریز و درشت آرزو دارم اما برای گفتن پنج تایشان لال می شوم. شاید سبک و سنگین کردن برای گفتن بعضی چیزها است که آرزوهایم را هم سانسور می کند.  بلد که نیستم بگویم اما این پنج تا را بخوانید, شاید روزی گفتن را هم بلد شدم!

1. آرزو یا وابستگی؟ آرزومندم سایه دو آدم که مادر و پدرم هستند هیچ وقت و هیچ وقت از سرم کم نشود.

2. آرزو یا خوش خیالی؟ بعضی لحظه ها باز گردند حتی به اندازه کوتاهی یک نفس. کاش مرا به آن روزها سنجاق می کردند و می گذاشتند لای پوشه روزهای خوش.

3. آرزو یا ترس؟ نترسم از اینکه گاهی بگویم نه! بگویم آهای فلانی این کار یا حرفت آدمی را می شکند, له می کند.

4. آرزو یا وهم؟ یک روز بشنوم واقعا "انسان" شده ام. انسان به معنای واقعی کلمه. یک انسان پررنگ که  بپذیرد هر سایه و روشنی را.

5. آرزو یا هدف؟ همیشه فعلهایم را در زمان حال استمراری صرف کنم نه در گذشته. مثل اینکه بگویم: "می توانم", "می خندم", " می آیی" و ... .

شما هم بنویسید:

هادی حیدری, سمیه توحید لو, نامه های قدیمی, سیامک قاسمی, نیکو, مانامهر, مریم شبانی, کلاشینکف دیجیتال, یلدا, الپر, ابر آبی, نهفت, هانیه بختیار, پاکنویس, آپاچی, ابوذر معتمدی, وب نگاشت.

حتی سه نقطه هم ندارد

   خودم هم نمی فهمم چرا گاهی این جا فضایی می شود برای فریاد دلتنگیهایم؟ چرا تمام مدت می نویسم و پاک می کنم؟ چرا هذیانهایم را می گذارم این جا تا شاید چند نفری بیایند و بخوانند و بخندند. شبها برای اعتراف بهترین زمان است و حالا من برای چندمین بار اعتراف می کنم که این روزها طوری شده ام که بابا می گوید: "قدیمها صدای خنده ات قشنگ بود", این روزها کارم از خستگی و گریه و خیسی گونه گذشته. حیره شدن به نقطه ای و غرق شدن در افکار تلخ به من نمی آمد که آن هم آمد. وجودم نه خواندن را تاب می آورد نه نوشتن. من که می دانم این زندگی با تمام نیشگونهایی که از من گرفته باز هم با من خواهد بود. وقتی اکثر لحظاتت می شود سه نقطه ای دوست داری همان گوشه اتاق, همان سه کنج کز کنی, غرق شوی در چرندیات و خستگیهایت. دوست داری رمقی داشته باشی برای ماندن اما انگار که نه انگار. من سردرگمی, گیجی و تلخی نمی خواهم. من از گذشته ها می گذرم, من بدجنسی می بینم, من کم می آورم اما نمی خواهم ببینم که بیشترین مردمانی که تا به حال دیده ام آدمهای کنارشان را مثل یک دستمال کاغذی مچاله می کنند و .... .

حواستان هست؟ امشب من و چندین مثل من  گیج می خورند و کمی دلشان می سوزد. روزهای سه نقطه این روزها خوب می تازی بر من. روزهای سه نقطه .... من فقط کمی نفس عمیق می خواهم.

از برش می کنی یا نه ؟

هیچی! فقط خواستم بگویم جایت سبز و صورتی. این لحظات دیوانگی سنگین می گذرد. آنچه که رفت نمی آید اما چه کنم که هنوز هم می خواهم باشم. آرامش کاذب عجب جولانی می دهد در این اطراف. آنقدر مانده است که حالا همه حتی تو فکر می کنی که من آرامم. می دانی من فقط دلم کمی سوزش دارد. حال این لیوان چایی را ندارم اما می روم می نشینم سر آن پازل ۱۰۰۰ تایی. دانه به دانه تکه هایش را می شمارم که نکند از سال پیش تا به امروز کم شده باشند. وقتی می رسم به هزارمین تکه باز همان آرامش کاذب برایم چشمک می زند.

جایت خالی... دیروز جسارتی پیدا شد عجیب و غریب, آنقدر که مرا کشاند به "پستو" برای خوردن چیزی. آنجا که می روم تازه یادم می افتاد روزگاری عجب دیوانگیهایی داشتم و داشتی و داشتیم. چشمهایم را می بندم و به آرامش کاذب التماس می کنم که بیاید و با خودم می گویم: بذار فکر کنم هستم و هستی و هستند.

هیچی! خواستم بگویم دیروز با زندگی قایم باشک بازی کردم.

پ.ن: این آهنگ را گوش کنید .... ممنون نیکو جان که پیشنهادهایت عجیب به من می چسبد.

وسط یه ضربدریم...

دلم می خواد هوار بکشم از دست بی جنبگی و بی شعوری بعضی از آدمها. اصلا استفاده درست از هر چیزی را بلد نیستیم و نیستند. نمونه اش همین اینترنت و استفاده از آن. فکر می کنم از کل کاربران اینترنت در ایران تنها درصد کمی استفاده بهینه می کنند اما بقیه استفاده هایی می کنند که نگو نپرس! این سایت را نگاه کنید. سایت جالب و خوبیست, جایی که عضو می شوی و کتابهایی را که خوانده ای انتخاب کرده و نظر و عقیده ات را راجع به کتاب بیان می کنی. می شود کلی کتاب خوب و ناخوانده را پیدا و برای مطالعه انتخاب کرد. در کنارش می شود دوستانی که می شناسی را پیدا کنی و بفهمی چه چیزهایی را خوانده اند و راجع بهشان صحبت کرد. اما این وسط بشرهایی هستند که بدون اینکه بدانند این دعوتنامه برای چیست و اصلا متوجه کارکرد سایت بشن تنها به منظور دوست یابی عضو میشن و اونوقت با دیدن یک عکس شروع می کنند به پیغام گذاشتن اینکه من پسری هستم فلان ساله و فلان قیافه و ... . خلاصه فضا را به گندی می کشند که بیا و ببین!

این مشکل ناشی از چیه؟! از نداشتن فرهنگ یا نداشتن آمادگی برای قرار گرفتن در جامعه اطلاعاتی و ارتباطی؟ منکر این جنبه از نوع استفاده از اینترنت ( دوست یابی یا آشنایی) نمی شوم اما چرا در ایران این جنبه خیلی قویتر و پر زورتر شده؟ چرا بعد از گذشت چیزی نزدیک به 10 سال از سراسری شدن اینترنت در ایران هنوز حتی یک کلمه هم راجع به استفاده درست و بهینه از اینترنت در مدارس یا در سطح وسیع جامعه گفته نشده؟ یادم می یاد دبیرستان که بودیم آموزش آمادگی دفاعی برای دختران چیزی شد در مایه های اجباری چون اگر شرکت نمی کردی واحد اختیاری را پاس نمی کردی اما حتی یک کلمه هم راجع استفاده درست از اینترنت گفته نشد. اگر هم چیزی گفته شده فقط هشدار است که داده می شه. فقط آخر و عاقبت دوستیها یا ازدواجهای اینترنتی گوشزد می شه. اصلا شاید هم مشکل از آموزش ندادن نباشه, شاید مشکل بر می گرده به پیشینه ما, از همان جایی که سنتهای ما در برابر مدرنیته آن قدر ایستادند و شاخ و شونه کشیدند که نشد ما هم به آرامی و آهستگی جنبه های خوب مدرنیته را قایمکی برای خودمان بدزدیم و نگه داریم. به خدا آدم می ماند که چه بگوید....!

بخورم؟.... نخورم؟....

فعلا همین آگهی را داشته باشید تا بنده سی دی کامل حرفهایشان را گوش دهم و در پستهای بعدی بگویم که این استاد چه چیزها که نمی گویند!

در این ته مانده تعطیلی...

حرفی ندارم. فکرهایم, مثل بچه های باشعور و مطیع, با هم در توافق و آشتی هستند. بدنم عاقل است و قلبم ضربانی منطقی دارد.

دو دنیا/ گلی ترقی/انتشارات نیلوفر/چاپ سوم

یک سوال فنی: من با این پشت بادخورده چه کنم؟!

...

تمام باران را پیاده آمدم ,
خواستم یادم باشد که هنوز
شاید
بتوانم
خیابان ها را
تحمل کنم .

شاید هنوز
احساسات دارم ..

انرژی اتمی و لطفش در حق آقای لاریجانی

این پست مادربزرگ باعث شد تا من مثالی را در ذهنم برانداز کنم! اگر بخواهیم مثال زنده و ملموسی را برای این نظریه بوردیو عنوان کنیم باید به "علی لاریجانی" فکر کرد. دورانی را که ریاست سازمان صدا و سیما را بر عهده داشت را با این دوران که در سمت دبیر شورای امنیت ملی کشور است را مقایسه کنید. از لحاظ نوع و مدل لباس ( در این نوشته این فاکتور مد نظر است) کلی تغییر کرده اند. نوع رابطه, تعامل فرد و پایگاهی که در آن قرار دارد به طور مستقیم بر نوع سلیقه و سبک زندگی فرد از جمله نوع لباس پوشیدن آن تاثیر بسزایی دارد. وقتی که لاریجانی در پست جدیدش جا افتاد و کم کم مذاکرات و گفتگوها با کشورهای خارجی و اروپایی جان تازه ای پیدا کرد جنس و مارک و مدل کت و شلوار ایشان هم تغییر پیدا کرد به طوری که اصلا با گذشته و سبکشان در سمت فبلی قابل مقایسه نیست. این روزها یکی از خوش پوش ترین مردان سیاسی ایران همین دکتر لاریجانی است و شاید هم یکی از مزیتهای این بحثها که بر سر انرزی هسته ای انجام می گرفت و چانه زنیها بر سر تصاحب حق داشتن انرژی هسته ای, همین شیک پوشی جناب لاریجانی بود. البته نیاید از قلم انداخت که این نظریه در مورد رییس جمهور محترم زیاد هم صادق نیست چون نوع لباس پوشیدن ایشان زیاد هم تغییر نکرد وقتی که از مدیریت شهرداری به مدیریت یک کشور جا به جایی سمت و شغل داشتند.

نامجو اینجا, نامجو اونجا, نامجو همه جا

شقایق نرماندی

عقاید نوکانتی از آن من*

شقایق نرماندی از آن تو

حلاوت و بی‌صبری از آن من

عشق پانزده سانتی از آن تو

ماکارونی،  تمبر هندی از آن ما

خیابان شهید قندی از آن ما

قبری که بهش می‌خندی از ما

 

هوم م م م م م

 

ذکاوت و رندی از آن ما

 

عقاید نوکانتی از آن من

شقایق نرماندی از آن تو

 

ز سفره چه می‌جویی

حاتم من با خودت چه می‌گویی

خاتم من دیگه واسه چی می‌جویی

ماتم من بابا تو چه پر رویی

خاتم من

 

ای ی ی ی

 

اسبتو کجا می‌بندی

بوبوی من به چی تو دل می‌خندی

کوبوی من آقا به مویی بندی

سرور من خانوم به چی پابندی

شر بر من

 

عقاید نو کانتی از آن من

شقایق نرماندی از آن تو

 

کوکوی دو شب مانده از آن ما

کپی پدر خوانده از آن ما

خلقت ناخوانده از آن ما

کپی پدر خوانده از آن ما

دولت شرمنده از آن ما

کلفتی پرونده از آن ما

ملی‌پوش بازنده از آن ما

دولت شرمنده از آن ما

انتخاب سازنده از آن ما

شاااید که آینده از ما

ر دی دی دی دیگی دیگی دیگی

شاااید که آینده از ما

ر دی دی دی دیگی دیگی دیگی

 

عقاید نوکانتی از آن من

شقایق نرماندی از آن تو

حلاوت بی صبری از آن من

هر چی تو دلت خواندی از آن تو

 

* متن آهنگ از عروسک کوکی

** دانلود کنید و کیفش را ببرید

*** عکسهایی از محسن نامجو

ت ح ر ی م

هاله, انرژی, آژانس, مذاکره, هسته, حق مسلم, تهدید, قطعنامه, آب سنگین, شورای امنیت, تحریم, البرادعی, التماس به روسیه, سولانا, دیپلماسی,1747, لاریجانی, تعلیق, نیروگاه, .................. تمام شد! قطعنامه هم تصویب شد. واقعا الان و در این لحظه به عمق معنای این جمله که " انرژی هسته ای حق مسلم ماست" پی می برم. روزهای خوشی آمد.

بهار در خانه ما

برای هفت سین امسال کلی برنامه داشتم. کلی روبان و سنگ و ... خریداری شد اما از اون جایی که برای به فعلیت در آمدن هز چیزی علاوه بر اسباب مادی, اسباب معنوی هم دخیل است هیچ وقت و توفیقی! حاصل نشد تا به آن هفت سین که در خیالم پرورشش داده بودم, برسم. حاصل همین شد که معلوم است. آن هفت تا سین به کنار و آن کتاب هم کنار دیگر. دنبال چیزی هستم که مرا به آن جوش دهد, یک الکترود قوی!

راستی دهه سوم زندگی هم مزه هایی دارد که کم کم خودش را نشان می دهد.

فقط همین

امروز اول فروردین ماه, تولد این "فاطمه" است.