از برش می کنی یا نه ؟
هیچی! فقط خواستم بگویم جایت سبز و صورتی. این لحظات دیوانگی سنگین می گذرد. آنچه که رفت نمی آید اما چه کنم که هنوز هم می خواهم باشم. آرامش کاذب عجب جولانی می دهد در این اطراف. آنقدر مانده است که حالا همه حتی تو فکر می کنی که من آرامم. می دانی من فقط دلم کمی سوزش دارد. حال این لیوان چایی را ندارم اما می روم می نشینم سر آن پازل ۱۰۰۰ تایی. دانه به دانه تکه هایش را می شمارم که نکند از سال پیش تا به امروز کم شده باشند. وقتی می رسم به هزارمین تکه باز همان آرامش کاذب برایم چشمک می زند.
جایت خالی... دیروز جسارتی پیدا شد عجیب و غریب, آنقدر که مرا کشاند به "پستو" برای خوردن چیزی. آنجا که می روم تازه یادم می افتاد روزگاری عجب دیوانگیهایی داشتم و داشتی و داشتیم. چشمهایم را می بندم و به آرامش کاذب التماس می کنم که بیاید و با خودم می گویم: بذار فکر کنم هستم و هستی و هستند.
هیچی! خواستم بگویم دیروز با زندگی قایم باشک بازی کردم.
پ.ن: این آهنگ را گوش کنید .... ممنون نیکو جان که پیشنهادهایت عجیب به من می چسبد.