برای استاد

خیلی ها گفتند

که دیگر کار دریا تمام است

گفتند دیو ددمنش

اقلیم دریا را

تصاحب کرده است.

مفت گفته اند!

تو باور نکن

تو باید بدانی

که استقامت دریا

بیش از این حرف هاست

که حالا...

غصه نخور بوتیمار تشنه!

دریا هرگز تسلیم نخواهد شد.

دکتر نمکدوست تنها یک استاد نمونه نیست او یک انسان واقعیست.بارها برای راهنمایی و کمک گرفتن ملاقاتشون کردم همیشه سر حوصله و بادقت و با لبخند همیشگیش پاسخ گویم بود.

دکتر نمکدوست همان دریاییست که هرگز تسلیم نمی شود او همیشه جاری و رونده است.برای دوباره دیدنش در دانشکده لحظه شماری می کنم.

 

گناه بابا= خواستن حق

مثل هر روز صبح زود بابا از خواب بلند شد و لباس آبی آسمونی و تنش کرد و به مامان گفت نگران نباش ما که چیزی نمی خوایم جز حقمون پس دلت شور نزنه. تو تاریک و روشنایی صبح از زیر لحاف به بابا نگاه می کرد. این عادت هر روزش بود.همیشه تو مهد به بچه ها پز میداد بابام راننده اتوبوسه نه این ماشینای کوچولو. بابام خیلی قویه بابام ... . خودشم آرزو داشت یه روز راننده اتوبوس بشه. اون روز که بابا رفت اونم زیر لحاف قایم شد هیچ حس خوبی نداشت تمام روز رو هم کز کرد گوشه اتاق تا شب که بابا بیاد اما بابا نیومد....

تو بغل مامان بود تو یه جای سرد و ترسناک مثل همون اتاقای توی فیلم که آدم دزد و قاتل میبردن و ازشون کلی سوال می کردن. ایندفعه هم کلی مامان رو سوال پیچ کردن و مامان فقط گریه کرد و التماس برای آزادی بابا. اما مگه بابا چی کار کرده بود جز ...

امروز هم تو بغل مامان بود که دید جلوی اون ساختمون بزرگ که به اصطلاح خونه مردمه چی جوری با مامان و بقیه رفتار کردن . اما اون فقط نگاه کرد و سعی کرد دنبال یه جرم برای بابا بگرده. اما اون که فقط حقش رو میخواست.

حالا هم منتظرشنبه ساعت 10 صبح می مونه . تو دل کوچیکش برای آزادی بابا نذر کرده که بابا زودتر بیاد.

 

...

سینه از درد فراقت خسته است

 دل به روی غیر تو او بسته است

 هیچ دانی در دلم جا کرده ای

 عرش حق شش گوشه بر پا کرده ای

 عشق بازی با تو معنا می شود

نور حق با تو هویدا می شود

السلام ای شاه مظلوم و غریب

السلام ای آیه امن یجیب

السلام ای نور چشم مصطفی

السلام ای خامس آل عبا.

محرم از راه رسید و من دوباره... .

 

 

خونه دل

خونه یه در داره یه در بزرگ می دونی واسه چی؟ واسه اینکه هر کسی نیاد توش. آخه اونجا حریم امنه... پشت درش قفل و کلون داره و اونا همون معیارهای ما واسه ورود اشخاصند. ما اونارو بستیم تا هر کسی نتونه بیاد تو این حریم خصوصی...آخه خونه خونه دله... . تازه روی درش دق الباب داره که کسی که می خواد بیاد تو اعلام حضور کنه اجازه بگیره.واسه بچه ها یکجور واسه بزرگتر ها یکجور مردها یکجور زن ها یکجور ... دق الباب های مختلف ... خیلی مهمه که کی پشت در خونه دل ماست.. هر کسی دق الباب خودش رو داره که تو بسنجی که اگه صلاح دونستی بری پشت در و باهاش حرف بزنی. آخه لازم نیست این در رو به روی هر کسی باز کنی... این در حرمت داره... هر کسی نباید بتونه به این راحتی پاشو بگذاره توی خونه دلت... حالا گیرم که در و وا کردی و کسی رو راه دادی اولین جا بعد از در دالون. تاریک بلند و طولانی  که طرف با خودش خلوت کنه که واسه چی پاشو گذاشته تو خونه دل تو.تاریکه که مجذوب اطراف نشه و بی خودی اطراق نکنه... خلاصه اگه خیلی طرف آدم حسابی باشه تازه باید بیاریش تو هشتی.هشتی یه جای بازه بین دالون و حیاط که اونایی که کمی قابل اعتمادن می شینن تو هشتی و پذیرایی میشن.اونجا جای کساییه که می خوای چند دقیقه توی خونه دلت اطراق کنن و بعد دمشون رو بذارن رو کولشون و فلنگ آشنایی رو ببندن..اگه یکی در زد و اومد توی دالون و از هشتی هم گذشت و تو دیدی گنجایش داره خب بیارش توی حیاط بنشونش لب حوض دم پاشویه به این نیت که پاهاشو از قدم های قبلی که بی تو برداشته بشوره و این بار نیت کنه و فقط تو خونه دل تو قدم بگذاره... خدارو چه دیدی شاید لب حوض وضو بگیره و دست و صورتشو هم متبرک کنه به ابن نیت که دیگه جز تو نخواد و جز تو نبینه... اگه وضو گرفت لازم نیست روی تخت چوبی توی حیاط ازش پذیرایی کنی.برو عزیزم دستش رو بگیر از پله های عمارت بیارش بالا ببرش توی اتاق پنج دری. پنج در به نیت پنج تن ... اونجا میشه از آدم حسابی هایی پذیرایی کرد که یک عمر قراره با تو رفت و آمد داشته باشن.اگه یکی دیگه خیلی با تو صمیمی شد و تو هم باهاش احساس خونه یکی بودن کردی ببرش تو اتاق نشیمن که خودمونی تره. اتاق نشیمن مال خواصه! بعضی ها هم صمیمی تر میشن یاران غار رفیق های گلشن و گرمابه اونارو ببر اتاق عقبی دلت بشون این اتاق دنج ترین جای عالمه... ولی باید پاکش کنی و راست و ریسش کنی بروبی تا خواص الخواصت رو ببری  اونجا.

خانه را من روفتم از نیک و بد

خانه ام پر گشت از نور احد ...

                                                                                                                                                                                           راستی یادم رفت بگم آلبوم های عکستو خاطرات قدیمیتو تمام خرده ریزات همین طور آدم های اضافی زندگیتو باید ببری زیر زمین. بهترین چیز اینه که از همین لحظه شروع کنی درست مثه اینکه همین الان متولد شدی.عزیز دل یادت باشه ... یه جای خونه خودته اختصاصی وجودت نازنین خودته. اونجا پستوی خونه خلوت ترین جای عالمه و فقط خودت می تونی به اونجا سرک بکشی. جای نگهداری باورهای عمیق و دریافت های مهمه. اصلن میدونی خونه دلت چه شکلیه؟ می دونی هر کسی رو باید تا کجا برد؟ ممکنه یادت رفته باشه یه کسایی یه گوشه هایی از خونه دلت جا مونده باشن مثل یه دوست قدیمی فراموش شده که خاطره اش هم پوسیده و کرم گذاشته ... تا حالا خونه دلت رو دیدی؟ نکنه شکل کاروانسرا باشه یا شایدم همه دلت پستو شده باشه هر کسی بیاد یه دفعه می پره تو اون. شایدم کلید خونه قلبت مونده دست یه نفر که درش رو سالهاست قفل کرده و رفته حتی نمی گذاره خودت به خونه دلت سر بزنی... کلید خونه دلت کجاست؟ چند وقته بهش سرک نکشیدی ؟ شاید درخت و گلهای حیاطش خشک شده باشن شاید اتاقاش مرمت بخوان ........ . گوش کن ... انگار یکی داره در می زنه... این انتخاب توئه که تا کجای حریم دلت راهش بدی. برو پشت در از لای در یه نگاه بنداز... شاید خودشه.... .

                                                                                                 

 

 

 

 

 

 

 

چقدر...؟

 چقدر باید بر این گناه تاوان داد؟          

 چقدر باید خاموش ماند تا جان داد؟

  چقدر پرسه زدن در خیال با اندوه؟

  چقدر صبر چه صبری به سهمگینی کوه؟

  چقدر سرخ شدن زیر تازیانه شوق؟

  چقدر بی تو نشستن درین سکوت و ستوه؟

   چقدر بی تو به دنبال خویشتن گردیدن؟

  کویر حوصله را با تو در نوردیدن؟

  چقدر...؟

                  چقدر؟

                                فریدون مشیری

 

 

صحنه جرم ورود برای عموم آزاد است!

دیشب برای دیدن فیلم صحنه جرم ورود ممنوع به کارگردانی ابراهیم شیبانی (فیلم میهمان جشنواره) رفتم سینما فردوسی.اولین باری بود که این سینما را ملاقات می کردم. هم با کلاس بود (حتی از سینما فرهنگ هم با کلاس تر!!!!!!!!!!) و هم آخر کیفیت صدا و .... بگذریم چون باید خودتون تجربه کنید. با اینکه سینما سینمای تهیه کنندگان بود از تهیه کنندگان انتظار می رفت مثل تماشاگران عادی نباشند.صدای خرچ خرچ چیپس و پفک و بوی ساندویچ پیچیده در فضا حال آدم را می گرفت . بازار تحلیل فیلم هم در حین نمایش فیلم داغ بود و هر کس تحلیلش رو همان موقع در فضا منتشر می کرد! نور لامپ های سینما هم که چشمک می زدند مزید بر علت شده بود تا با فیلم حس بگیرم(در چه شرایط اسفناکی من فیلم دیدم!!!!!!!!)

قالب فیلم بیشتر تلویزیونی بود تا سینمایی.نورپردازی خیلی جذاب و خیره کننده بود و تصاویر کلوز آپ بازیگران هم به جذابیت فیلم می افزود.

من بازی حمید فرخ نژاد رو در فیلم چهارشنبه سوری ندیدم اما در این فیلم خیلی روان و متفاوت با سایر نقش های این چنینی(بازپرس ویژه قتل که در اکثر فیلم ها نقشی و خشک و عصا قورت داده دارند) بازی می کرد.

پولاد هم پولاد سابق نبود!از آن نقش های تعریف شده ای که همیشه مسعود کیمیایی برای او ترسیم می کرد بیرون آمده بود.پولاد بر خلاف فیلم های قبلش(مخصوصن حکم) به راحتی با تماشاگر ارتباط بر قرار می کرد و به راحتی تماشاگران را می خنداند(من که کلی از نقش پولاد و بازیش لذت بردم.)

خلاصه اینکه موقع اکران فیلم حتمن این فیلم رو از دست ندهید(حتی برای دیدن بازی پولاد) چون ورود برای همه آزاد خواهد بود!

 

شرح حال نامه

۱.بالاخره  امروز امتحانات تموم شد . این یک هفته واقعن سخت گذشت مخصوصن این سه شب آخر که نخوابیدم و الان در حال گیج زدنم اما همیشه در اوج خستگی یه بی خوابی عجیبی به سراغم میاد که حاصلش تند شدن اخلاق (همان حالت مثل هاپو شدن!) و کلافگی شدیده. اگه کسی راه حلی برای به خواب رفتن داره از من دریغ نکند.

۲.به لطف یک دوست بسیار ارجمند و خوب و بزرگوار و .....(توجه داری که آقای اشعری این پرتاب محبت برای اینه که بازم لطف های بیشمارتان بر ما جاری شود)بلیت یکی از فیلم های جشنواره به دستم رسید(فیلم اسب) و با تعریف زیادی که در موردش شنیده بودم همراه خانم دکتر! راهی سینما فردوسی شدیم اما از آن جایی که ما همیشه خدای برنامه ریزی و ... هستیم فیلم اسب نمایش داده نشد و یک فیلم برای گروه سنی الف!(سرت رو بدزد رفیق به کارگردانی علی عبدالعلی زاده) به نمایش درآمد. (اگر به فیلم های موزیکال و عروسکی علاقه مندید این فیلم برای وقت گذرانی و هدر دادن پول مورد مناسبی به حساب میاد).نصف سالن که در خواب ناز بود و نصف دیگر که شامل ما هم میشد در حال گپ و گفتگو و موبایل بازی که بعد از مدتی سالن را ترک کردند.

بعد از ساعاتی کافه نشینی راهی تاتر شهر شدیم اون جا هم نه بلیتی بود نه آشنایی برای جاری شدن لطف و مرحمت! اما تو اون سوز و سرما ۲نفر با بازی کردن نقش در محوطه پارک باعث شدن که دقایقی هم از تاتر استفاده کنیم(واقعن قشنگ بازی می کردند طوری که من تا چند دقیقه فکر می کردم که واقعن از دیوانه خانه فرار کردند!).

امیدوارم اقلن فردا یه فیلم خوب ببینم به دوستانی هم که بلیت ندارند پیشنهاد می کنم نیم ساعت قبل از نمایش فیلم سری به گیشه بزنند.(امروز که سینما فرهنگ قبل از نمایش فیلم ستاره بلیت برای فروش داشت)

۳.جناب امضا محفوظ هم شروع به نوشتن مطالبی به عنوان استاد کشون کرده اند که خواندنش خالی از لطف نیست مخصوصن که این اساتید رو هم بشناسید. من که کلی حال کردم.

۴.عرضی نیست جز....هیچی خوردمش!