با هم و تنها ,,,, ق د غ ن

حیاط کوچک دانشکده من امروز پر سر و صدا بود ,,,,  دو روز است چند نفر که نه کارتی دارند نه اسم و نشانی روی لباسهایشان از من کارت می خواهند ,,,, دیروز او حرف زد ,,,, دیروز او فریاد کشید و حرفهای من و ما را گفت ,,,, دیروز بغض را در فریادش حس کردم ,,,, اما امروز او ممنوع شد از ورود به کلاس درس ,,,, امروز او خسته بود ,,,, نگاهش که کردم دیدم بغضش را با نگاهش هم فریاد می زند ,,,, امروز چهار نفر دیگر هم ممنوع شدن از حضور در کلاس ,,,, امروز عده ای را زدند و بردند ,,,, امروز صدای شعار می آمد ,,,, امروز صدای عده ای گرفته بود ,,,, امروز کسی گفت: آهای! ما چیزی نمی خواهیم چز چیزهایی که حق ماست ,,,, دو روز است که عده ای راه می روند و با خودشان می گویند: نکند فردا هم من به کمیته انضباطی دعوت شوم ,,,, امروز بچه ها کوتاه نیامدند ,,,, چقدر بدبخت شدیم که برای اعتراض به آنچه که حق خودمان است باید تجمع برگزار کنیم و بعد هم بشنویم که چوب و چماق انتظارمان را می کشد ,,,,  راستی! استاد و مسئول و انسان با شرافت چیز خوبیست ,,,,

Soon I know I’ll wake from this dream

Has no one told you she’s not breathing ?
Hello, I’m your mind, giving you someone to talk to...hello... (+)

چند روایت یه کم معتبر!

۱. شرق و هم میهن هم که آمدند. غروب که به پیشخوان دکه های روزنامه فروشی نگاه می کردم یک چیز جالب بود: هم میهن تمام شده بود, شرق خیلی بیشتر از اعتماد و اعتماد ملی فروش رفته بود و آن جایی که همیشه اعتماد ملی طرفهای ظهر تمام می شد هنوز هم دسته ای از اعتماد ملی در کنار روزنامه های دیگر خودنمایی می کرد. خوب است که همیشه دست انسان برای انتخاب باز باشد, خوب است که وقتی جلوی دکه روزنامه فروشی توقف می کنی برای خریدن جیره روزانه روزنامه ات چندین گزینه انتخاب داشته باشی و دقایق بیشتری را کنار خیابان با تیتر و مطالب گزینه هایت کلنجار بروی و انتخاب کنی.

2. شرق دوباره متولد شده, امروز خوراک خوبی داشت برای اهل رسانه و ارتباطات. حرفهای "مسعود بهنود" را  که می خوانی لذت می بری. چقدر این جمله هایش را دوست دارم : " اگر قرار بود منتظر بمانم که هیج فشاری, هیج دغدغه ای و هیچ سانسوری وجود نداشته باشد, تنها یک سال و چند ماه سابقه کار داشتم ولی این طور نیست, زندگی کردن با امکانات است, با مقدورات است, زندگی تلاش کردن برای این است که آدم دور خودش را پاک و تمیز کند. بنابراین اگر شما فرضتان را بر این بگذارید که همیشه وارد جایی بشوید که پاک و تمیز و سپید و در نهایت  سلامت باشد, این طور چیزی را دنیا به شما تعارف نمی کند. باید بیایید همان جایی که هست, همان طور که گرد و خاک دارد همان جایی که چیزهای مزاحم دارد, بایستید و پاکش کنید. به قول پوپر "باران آمد" چتر دستتان بگیرید, محافظت کنید باران روی سرتان نریزد,,,,, ."

3. حرفها و خاطرات  "مسعود بهنود" و "محمد فرنود" را که می خوانم و می شنوم با خودم می گویم اگر رسانه ها و مطبوعات  "حیوانات موذی" هستند و این دو نفر و امثال آنها سالها برای بهتر شدن همین حیوانات کار و تلاش کردند پس ای کاش که هر روز حیوانت موذی بیشتری را داشته باشیم, حیوانات جسورتری را داشته باشیم. هر چند دیگر امثال بهنود و فرنود خیلی کم پیدا می شود, حیف ,,,, .

4. دیده ای؟ دو روز است که آسمان درست از ساعت چهار بعدازظهر به بعد بغضی می کند عجیب و طی دو مرحله بغضش آن چنان عجیب می ترکد که نگو! هیچ کسی هم از گوله گوله های اشک هایش در امان نیست. دو روز است که هوا و آسمان هم به تکرار عادت کرده اند. یعنی فردا عصر هم ساعت چهار بعد از ظهر آسمان بغضش می گیرد؟!

حیرت می کنم از بلاهت بعضی ها !

ما فرار مغزها نداریم. اما من نمی دانم چرا فقط شاهد دست و پا زدن بچه های دانشکده خودمان یا جاهای دیگر برای رفتن, هستم. نمی دانم چرا هر روز صف جلوی سفارتخانه ها کشدار تر می شود. چرا لااقل من تعداد زیادی را می شناسم که با داشتن حرفه و مهارتی تحسین برانگیز در کشورهای دیگر زندگی می کنند و روزگار می گذارنند. می دانی؟ من دلم می خواهد "سمفونی مردگان" را باز کنم و باز بخوانم. چقدر دلم می خواهد سرم را بندازم پایین و گوشهایم پر کنم از پنه تا نشوم بعضی حرفهایی که آغشته اند به بوی ماهی خام!  چرا دهان بعضی ها بوی صداقت نمی دهد؟

نقره

.....

اما سر راست همه از این یکی می ترسن

مرگ

مرگم که فقط مرگ نقره ای

تیغ

چاقو

ساطور

سیم خاردار چه رنگیه؟ (+)

برم ؟ نرم ؟

عابر بانک اولی که سوخت دلم را خوش کردم به دومی که این هم امروز به علت مسخره بازی یکی از این دستگاه های خودپرداز کودن سوخت. حالا در این روزهای نمایشگاه کتاب که هنوز تصمیم نگرفته ام که بروم و چندین ساعت وقتم را در آن بی اکسیژنی بگذرانم شاید سوختن این دو کارت عدویی شده اند سبب خیر که ما نرویم (مرسی جناب پالپ). فکر می کنم امسال فضای نمایشگاه کتاب و حال و هوای برگزاریش جان می دهد برای غرغر کردن و لذت نبردن از یک نمایشگاه فرهنگی. کسی پیدا می شود تا کتابهای خوب خریده اش را به من هم پیشنهاد کند؟

نگو که ای کاش ,,,

باید بگویم که چه حسی نسبت به دانشکده دارم؟ بگویم که دیوارهایش هر روز تنگ تر می شود یا نه؟ شاید آن شیمی بیشتر به دردم می خورد! "شکرخواه" نمی آید, "نمک دوست" می رود, ",,, , ,,, و ,,, سر کلاسها چیزهایی می گویند که دوست داری همان گوشه کلاس کتاب خودت را بخوانی و به یادت نیاوری که یک استاد اینها را می گوید. "خانیکی" هست اما چقدر؟ چند درس و واحد؟ از جزوه نخ نما شده با ورقهای زرد استاد ",,," بیزارم. می دانی چرا؟ چون گرافیک هر روز در دنیا در حال پیشرفت است و من باید جزوه 20 سال پیش آن استاد را دوباره نویسی کنم. حالا بیا و بگو که من آرزو داشتم در دانشکده تو درس بخوانم. بیا و بگو که علامه بهترین دانشگاه ,,, خاورمیانه است. راستی جامعه شناسی موسیقی هم بد نیست ها !

این نامجوی اعجوبه

چونانت دوست می دارم که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود ,,,  (دانلود)

که شکیب دل من, دامن فریاد گرفت

یکی از روحیه هایی که باید داشته باشیم اما نداریم و یا کم داریم " گروه گرایی" ست. به طوریکه اگر سه نفر دور هم جمع شویم یک گروه را شکل می دهیم اما به محض اینکه نفر چهارمی بیاید انشعابی تشکیل می شود! حیف ,,, ما آدمها در گروه, سیاستمدارانی می شویم که بیا و ببین. آنقدر هم خوب بلدیم زیر آب بزنیم که برق شیطانی چشمهایمان را نمی توانیم با هیچ چیز بپوشانیم. آهای ,,, تا به حال به روح کسی ناخن کشیده اید؟!

کمی تصویر

این هم نمایشگاه رضا کیانیان. این بشر هم خودش و هم همه کارهایش دوست داشتنی است. این رضای کیانیان آغشته به عطر لیموست, باور کنید.

کمی تصویر

خانه هنرمندان دیروز و امروز حسابی شلوغ بود. هم مراسم خانه تئاتر و هم نمایشگاه مجسمه های چوبی رضا کیانیان. خانه هنرمندان امروز را در این پست و پست بعدی به مشاهده بنشینید!

فرزانه کابلی همان مامان علی کوچولوی خودمان (+)

مراسم خیابانی

این کوچولو هم در مراسم موزیکال امروز نقش کوچکی داشت.

این شهر و بوی تند ماهی

کسی بیاید و مفهوم امنیت اجتماعی را برای من توضیح دهد. کسی بیاید و به من بگوید با به زور اسلامیزه کردن لباس شهروندان امنیت به هم چون منی باز گردانده می شود؟  نه انگار که همه چیز قاطی شده است و هیچ کس نمی داند که راه درست چیست. صادقانه می گویم که دیگر در این شهر امنیت نیست, هیچ امنیتی. گاهی که در این شهر پیاده گز می کنم با دیدن و شنیدن بعضی چیزها بوی تند ماهی تمام وجودم را می گیرد. از بچه های راهنمایی تا بزرگترهایشان به راحتی و بی هیچ ترسی حرفها و ناسزاهایی را بر زبان می آورند که دوست داری دوباره به آن هدفون همیشگی خودت برای نشنیدن بعضی چیزها پناه ببری. دیگر نمی شود به راحتی سوار هر تاکسی و ماشینی شد. باید قبل از آن در اندک زمانی مسافرانش را هم ارزیابی کرد و دید آیا در آن ماشین امنیتی برقرار است یا نه. این بیهودگی و ابتذالی که هر روز بیشتر و بیشتر در رگ و ریشه این شهر پیشروی می کند چه تلخ است و گزنده. اینکه آدمها هر روز در باتلاقی عجیب فرو می روند مرا می ترسانند. دلسرد می شوم وقتی می بینم آن دختردبیرستانی وقتی از مدرسه آزاد می شود به کجاها می رود و چه کارها که نمی کند. درهمی و غمگینی حاصل بودن در خیابانهای این شهر و تیز شدن روی رفتارها, کنشها و واکنشهای آدمها برای من است. راستش هنوز هم دوست دارم کمی به آینده امیدوار باشم و با خودم بگویم شاید یک معجزه کوچک از ناکجا آباد از راه برسد. ببخشید, حالا می شود کسی مفهوم امنیت اجتماعی را برای من توضیح دهد؟!

,,,

هی ,,, من که بلد نشدم سوت بزنم اما دلم می خواهد کیک آلو بپزم. من که نفهمیدم این آدم ها چه قلقی دارند اما دلم می خواد هنوز هم سلام کنم. من که نفهمیدم چرا از شنیدن به کما رفتن آن غریبه بغضم غلیظ تر شد اما دلم می خواهد سنگ تر باشم. هی ,,, با توام, من گیر کردم یا آزادم؟ چقدر این سیاهی ها را بشورم؟ کمرنگ هم که نمی شوند. می دانی تمام چیزهایی که مهر ارجاع خورده اند را چیده ام این جا, درست همین جا. می بینی؟ حتی تمام خوابها را. این روزها خوب است, می دانی چرا؟ شاید چون هر روز سه نقطه های به هم فشرده ام بیشتر و بیشتر می شوند, شاید چون خدای بی حوصله هم هنوز به من می خندد. (+)

 

 

مخل؟!؟!؟!؟!

اصل بیست و چهارم قانون اساسی:

نشریات و مطبوعات در بیان مطالب آزادند مگر آنکه مخل به مبانی اسلام یا حقوق عمومی باشد. تفصیل آن را قانون معین می کند.

به این عبارت " مخل مبانی اسلام" توجه کنید. این عبارت نه تنها در این اصل بلکه در چندی از بندهای قانون اساسی مثل اصل بیست و هفتم به چشم می خورد. به نظرم این عبارت توهینی تمام و کمال به اسلام است. اصلا مخل به مبانی اسلام یعنی چه؟! یعنی مبانی اصلی اسلام اینقدر سست و بی ارزش هستند که با بیان مطلبی بی ارزش شوند. اگر قرار به این بود که بعد از ۱۴۰۰ سال چیزی از اسلام باقی نمی ماند. قانون گذار با این حرفش در پی اثبات چه چیز است؟ این قانون اساسی ما هم جای بحث و خنده و فکر زیادی دارد. باز هم توصیه می کنم یک جلد از قانون مدنی و اساسی را همراه خودتان داشته باشید حتما چیزهای جالب و خوبی پیدا می کنید. از ما گفتن بود!