۱. شرق و هم میهن هم که آمدند. غروب که به پیشخوان دکه های روزنامه فروشی نگاه می کردم یک چیز جالب بود: هم میهن تمام شده بود, شرق خیلی بیشتر از اعتماد و اعتماد ملی فروش رفته بود و آن جایی که همیشه اعتماد ملی طرفهای ظهر تمام می شد هنوز هم دسته ای از اعتماد ملی در کنار روزنامه های دیگر خودنمایی می کرد. خوب است که همیشه دست انسان برای انتخاب باز باشد, خوب است که وقتی جلوی دکه روزنامه فروشی توقف می کنی برای خریدن جیره روزانه روزنامه ات چندین گزینه انتخاب داشته باشی و دقایق بیشتری را کنار خیابان با تیتر و مطالب گزینه هایت کلنجار بروی و انتخاب کنی.

2. شرق دوباره متولد شده, امروز خوراک خوبی داشت برای اهل رسانه و ارتباطات. حرفهای "مسعود بهنود" را  که می خوانی لذت می بری. چقدر این جمله هایش را دوست دارم : " اگر قرار بود منتظر بمانم که هیج فشاری, هیج دغدغه ای و هیچ سانسوری وجود نداشته باشد, تنها یک سال و چند ماه سابقه کار داشتم ولی این طور نیست, زندگی کردن با امکانات است, با مقدورات است, زندگی تلاش کردن برای این است که آدم دور خودش را پاک و تمیز کند. بنابراین اگر شما فرضتان را بر این بگذارید که همیشه وارد جایی بشوید که پاک و تمیز و سپید و در نهایت  سلامت باشد, این طور چیزی را دنیا به شما تعارف نمی کند. باید بیایید همان جایی که هست, همان طور که گرد و خاک دارد همان جایی که چیزهای مزاحم دارد, بایستید و پاکش کنید. به قول پوپر "باران آمد" چتر دستتان بگیرید, محافظت کنید باران روی سرتان نریزد,,,,, ."

3. حرفها و خاطرات  "مسعود بهنود" و "محمد فرنود" را که می خوانم و می شنوم با خودم می گویم اگر رسانه ها و مطبوعات  "حیوانات موذی" هستند و این دو نفر و امثال آنها سالها برای بهتر شدن همین حیوانات کار و تلاش کردند پس ای کاش که هر روز حیوانت موذی بیشتری را داشته باشیم, حیوانات جسورتری را داشته باشیم. هر چند دیگر امثال بهنود و فرنود خیلی کم پیدا می شود, حیف ,,,, .

4. دیده ای؟ دو روز است که آسمان درست از ساعت چهار بعدازظهر به بعد بغضی می کند عجیب و طی دو مرحله بغضش آن چنان عجیب می ترکد که نگو! هیچ کسی هم از گوله گوله های اشک هایش در امان نیست. دو روز است که هوا و آسمان هم به تکرار عادت کرده اند. یعنی فردا عصر هم ساعت چهار بعد از ظهر آسمان بغضش می گیرد؟!