بعضي مخلوقات تنها از يك وجه و زاويه قابل دوست داشتن نيستند. يك جور و
طوري اند كه بايد زياد از حد خط كشي هاي مرسوم دوست شان داشت و برايشان
احترام قايل بود. آدم هاي دلپذيري كه مي آيند و با مي چسبند به ذهنت, مغزت
و وجودت. آدم هايي كه عجيب مي نويسند يا بازي مي كنند يا حرف مي زنند و يا
اصلا سر تا پا عجيب و غريب اند. اين عجيب بودن شان وجه تمايزي مي شود براي
آن كه سوايشان كني و آن وقت آن ها بشوند گلچين شده هاي زندگي تو . در
زندگي همه مان هستند از اين جور از اين آدم ها حتي شده يك نفر.
منظورم طرفداري و فَن شدن يك بازيگر يا فوتباليست و يا خواننده و ... نيست هرگز. اين كه من مي گويم فرق دارد آن هم زياد! اين موجودات مي آيند آهسته و پيوسته. هميشه جاري اند در زندگي تو. آن ها عميق اند در حرف و فكر و عمل. بيشترشان هم حتي يك بار از نزديك ديده نمي شوند. من به آدم ها مي گويم آفتاب گردان. تعدادشان هم در زندگي ام كم نيست. آفتاب گردان هاي من خاص اند. احترام هاي من براي شان زياد است, احترام هاي زياد, پيوسته, كشيده و رنگي.
اين آدم ها هميشه شوقي برايم مي آورند وقتي حرفي مي زنند, چيزي مي نويسند و كار جديدي را ارايه مي كنند. مقدس نيستند برايم پس گاهي هم خوشم نمي آيد از بعضي زاويه هاي كارهايشان. گاهي دلگير مي شوم كه چرا به اين شكل كار كرده اند و يا گاهي با شدت نقدشان مي كنم با خودم.
.
اين عكس يك طوري است. رضا كيانيان كه يك جورهايي آفتاب گردان است, تكيه داده به يك بنز ليمويي. ياد " رسول يونان" مي افتم با اين عكس. عكس هاي خوب كه شرح و تفسير ندارند. بايد زل زد و ديد شان.
.
بهش مي گم پاشو بيا. يه آژانس بگير بيا اين جا با هم يه چايي بخوريم و بعدش اگر خواستي برگرد. خودم هم خندم مي گيره از اين اس ام اس. يا وقتي از پشت تلفن مي شنوم كه ميگن: دلمون برات تنگ شده يه حسي مياد سراغم كه دلم مي خواد همون لحظه تلفن قطع بشه و من كلنجار برم با هجوم چيزهاي لمس نشدني كه بر من مي تازند. پر شده ام از ناشناخته هايي كه من را مي كشند با خودشان و من فعلا بي هيچ مقاومتي ايستاده ام و هي تجربه مي كنم و گاهي دردهايي مي كشم. تجربه هاي خوب و بد هر دو درد دارند. پوست انداختن و بزرگ شدن هم درد دارد.
.
چاي را ريخته ام برايت. چرا نيامدي ؟
منظورم طرفداري و فَن شدن يك بازيگر يا فوتباليست و يا خواننده و ... نيست هرگز. اين كه من مي گويم فرق دارد آن هم زياد! اين موجودات مي آيند آهسته و پيوسته. هميشه جاري اند در زندگي تو. آن ها عميق اند در حرف و فكر و عمل. بيشترشان هم حتي يك بار از نزديك ديده نمي شوند. من به آدم ها مي گويم آفتاب گردان. تعدادشان هم در زندگي ام كم نيست. آفتاب گردان هاي من خاص اند. احترام هاي من براي شان زياد است, احترام هاي زياد, پيوسته, كشيده و رنگي.
اين آدم ها هميشه شوقي برايم مي آورند وقتي حرفي مي زنند, چيزي مي نويسند و كار جديدي را ارايه مي كنند. مقدس نيستند برايم پس گاهي هم خوشم نمي آيد از بعضي زاويه هاي كارهايشان. گاهي دلگير مي شوم كه چرا به اين شكل كار كرده اند و يا گاهي با شدت نقدشان مي كنم با خودم.
.
اين عكس يك طوري است. رضا كيانيان كه يك جورهايي آفتاب گردان است, تكيه داده به يك بنز ليمويي. ياد " رسول يونان" مي افتم با اين عكس. عكس هاي خوب كه شرح و تفسير ندارند. بايد زل زد و ديد شان.
.
بهش مي گم پاشو بيا. يه آژانس بگير بيا اين جا با هم يه چايي بخوريم و بعدش اگر خواستي برگرد. خودم هم خندم مي گيره از اين اس ام اس. يا وقتي از پشت تلفن مي شنوم كه ميگن: دلمون برات تنگ شده يه حسي مياد سراغم كه دلم مي خواد همون لحظه تلفن قطع بشه و من كلنجار برم با هجوم چيزهاي لمس نشدني كه بر من مي تازند. پر شده ام از ناشناخته هايي كه من را مي كشند با خودشان و من فعلا بي هيچ مقاومتي ايستاده ام و هي تجربه مي كنم و گاهي دردهايي مي كشم. تجربه هاي خوب و بد هر دو درد دارند. پوست انداختن و بزرگ شدن هم درد دارد.
.
چاي را ريخته ام برايت. چرا نيامدي ؟
+ نوشته شده در 2008/6/18 ساعت 16:41 توسط فاطمه
|

