آيا او واقعا طلايي بود؟!

اين دومين انتخاباتي است كه يكي ديگر از فرماندهان نيروي انتظامي كشور براي خدمت بيشتر به مردم از سمت فعلي خودش استعفا مي دهد تا بخت خود را در انتخابات آزمايش كند.انتخابات رياست جمهوري از باخت سردار قاليباف مطمئن بودم و اين بار از برد سردار طلايي.مرتضي طلايي همان كسي كه هيچ وقت و هيچ كجا لبخند از لبانش محو نشد و هميشه و همه جا با مردم مودبانه سخن گفت و اكثر اوقات از جوابگويي به مردم طفره نرفت توانست اعتماد مردم را به پليس جلب كند.در جايي خواندم كه گفته بود:"پليس دو روي يك سكه است كه روي اول كه 95درصد از فعاليت‌هاي آن را در بر مي‌گيرد، داراي ويژگي مهرباني، رفتار توأم با اخلاق و امدادرساني است تا در اختيار مردمي قرار بگيرد كه مي‌خواهند در آرامش زندگي كنند.روي ديگر سكه پليس اشداء علي المجرمين است يعني صلابت، اقتدار و برخورد قدرتمند با متجاوزين به حريم امنيت مردم... اين روي ديگر سكه است؛ البته با اخلاق و بر اساس قانون."

نمي خواهم بگويم كه تمام كارها و عملكردهايش درست و به جا و مناسب بوده است اما به عنوان يك شهروند معمولي در اين شهر و در ميان همين مردم فكر مي كنم به عنوان مديري موفق توانست مردم را با پليس آشتي دهد و شخصيتي دوست داشتني از خود در ميان مردم بسازد. 

پ.ن:امیر در کامنتش به حادثه ۲۲ خرداد اشاره درستی کرده است.اما باز هم می گویم با اینکه که تمام عملکردش را قبول ندارم اما نظر عامه مردم را بازگو کردم نه قشر خاصی را.او در نظر  اکثر مردم با عنوان مدیر موفق مانده است و با همین عنوان جلوتر هم می رود و در مقام های جدید ابقا خواهد شد.

امشب تمام حوصله ام را ...

چهل گيس بافتم براش،كلي خوشگل شد و يك عالمه ذوق كرد.همين براي امروز و امشبم كافي بود، ديدن چشماش كه از خوشحالي برق ميزدن.

تهران شهر اخلاق!

اينجا تهران است،شهر اخلاق:

۱.خانم شيكان پيكان كرده اي كه تو فروشگاه به انتظار رسيدن نوبتش براي پرداخت پول بود سر اينكه من زودتر اومدم نه شما با يك آقاي خوش دهان!شروع به دعوا كردن كرد و چه فحش ها و چه حرف هايي كه نثار هم نكردند (در يك مكان عمومي به زبان آوردن اين لغات چه بي شرمي و گستاخي زيادي مي خواهد!).اگر فقط و فقط يكي از آنها كمي اخلاق و گذشت و شعور اجتماعي داشت مي فهميد كه كوتاه آمدن يكي مساويست با ۵ دقيقه دير شدن. فقط همين.

۲.کارگرها زمين و سطح رستوران را با مواد شوينده و آب مي شويند خيلي خوب اما آب و كف و كثافتش را راهي پياده رويي مي كنند كه در همان لحظه ها افراد زيادي از آن عبور مي كنند.اصلا نمي شد از پياده رو گذر كرد چون شلوار و كفش و ... به طرز قشنگي خيس و كفي ميشد.

۳.يه نم بارون كه مي خوره و زمين خيس ميشه و نم دار ترمز گرفتن ماشين ها هم مشكل ميشه.حالا تو اين وضعيت و شلوغي و عجله نزديك شدن وقت افطار اگر ۲ دقيقه صبر مي كردي تا چراغ عابر پياده سبز بشه حالا نه تو اسير بيمارستان بودي نه راننده بدبخت اين روزهاي ماه رمضان گرفتار بيمارستان و كلانتري.

۴.بازم بگم؟!

مجاب شو ديگه!!!!!!

باز دوباره افتادي به نبش قبر كردن؟

كاتب ممنوعه ها

يك ماهي ميشد كه نرفته بودم سراغش.اما ديروز چندتا اسم ديگه بايد اضافه و كم ميشد.چه اسم آدم،چه خوردني،چه رفتاري و چه ... .مهم ممنوع بودنشان هست و بس.به خيالم زياد شده اند اين ليست ممنوعه هاي من.زهرا نشسته و مشق مي نويسه و قايمكي ديد هم ميزنه.ميگه اين چيه؟ميگم ليست موارد ممنوعه.ميگه يعني چيا؟ميگم چيزايي كه يا بايد ازشون دوري كنم يا فرار يا چيزايي كه  هيچوقت دستم بهشون نميرسه.ميگه آهان و سريع مداد قرمزش رو بر ميداره و يه دايره مي كشه و ميگه ميان داخل اين.پس گاز گرفتن از لپ منم! بهش اضافه كن.گفتم ميخواي براي تو هم درست كنيم؟گفت آره آره.سريع مدادش رو تراشيد و اول با مداد قرمزش شماره گذاشت و نوشت:

۱.خوردن قند بيشتر از دوتا. ۲.بيدار موندن بيشتر از ساعت نه. ۳.خوردن زياد چيپس و پفك ۴.قلقلك دادن تو (يعني من!) ۵.زياد ديدن سي دي هاي كارتونم مثل شرك علاوه بر كارتون هر روزه(به هر حال رفتم كلاس سوم و كلي درس و مشق و ...) و ... .

بهش گفتم ليست رو نگه ميدارم تا دفعه بعدي كه اومد پيشم .يعني تا چند روز ديگه اون چندتا چيز ديگه به ليست ممنوعش اضافه مي كنه؟من چي؟ بي اختيار بالاي ليستش نوشتم:

تشنج غريب پنجره ها

در پس پرده هاي سياه،

تو پيش از آفتاب به اينجا نيا

ترا به خدا نيا

نيا كه اينجا...

دارد گريه ام مي گيرد به خدا!

هر لبخندت...

هیچ وقت نفهمیدم چه طور این جوری می خنده

ولی فکر می کنم دلیلش گریه کردنای زیادشه!

فقط کسایی که زیاد گریه می کنن

می تونن قدر قشنگیای زندگی رو بدونن و خوب بخندن!

گریه کردن آسونه و خندیدن سخت!

كوتاه از خوانده هايم

"سرخي تو از من " نوشته سپيده شاملو رو خوندم.به قول امير ناشر كه مركز باشد خيال آدم كمي راحت است از كتاب.داستان ساده بود و ملموس.شاملو زمان و مكان ها را راحت و ساده روايت و توصيف كرده مثل توصيف كافه پاييز كه هيچ نامي از آن نبرده.اين دو بخش از كتاب هم در ذهنم مانده چون دوستش دارم:

" نمی دونم چه جوری سر و کله اش پیدا شد ، یک دفعه دیدم سوار ماشینش شدم و دارم باهاش میرم بیرون . مهربونه . خیلی مهربونه . همش از من تعریف می کنه . انگار من رو می شناسه . نه می گه هماهنگ باش ، نه می گه کجا بودی ، نه می پرسه یارو کجاست . فقط من رو می بره بیرون . جاهای قشنگ . هوای خوب . همه چی خوب ."

" عشق تکرار می شه ، حتی اگر آدم اعتمادش رو کلا از دست داده باشه . "

خود فروشي محترمانه!

۱. 

ـ به به!مبارك باشه،حالا چقدر مهر كردين؟ 

ـ به تعداد سال غيبت امام زمان! تا اين لحظه.(آنچنان با افتخار هم ميگه و پز ميده كه دلم مي خواد محكم بزنم تو فرق سرش)

ـ آهان،بله،چه خوب(حالم داره بهم ميخوره!) خوشبخت بشين.

۲.

ـ حالا چرا زندان؟

ـ نداشت كه مهرم رو بده منم انداختمش اون تو ! تا حالش جا بياد.

ـ آخه از كجا بياره اين همه رو؟

ـ چشمش كور،مي خواست قبول نكنه.مگه نمي دونست كه مهريه عندالمطالبست و از شير مادرم حلال تره!

 

*حالم بهم ميخوره وقتي كه يه دختر خودش رو محترمانه مي فروشه با تعيين مهريه بالا و بعدشم بهش افتخار ميكنه.از اون طرف هم يك پسر هم چقدر ميتونه احمق باشه تا خودش رو از هول حليم بدجور بندازه تو ديگ!به نظرم اون زندگي از اولش بوي گند ميده.

ميشه بگي؟

اين بغض چيه كه ميگي،مي خندي،خودت رو ميزني به اون راه اما باز ته گلوت رو بدجور قلقلك ميده؟!اين حس خاكستري ... چيه كه مي افته به جونت و مي كشونتت تو لك؟من خوب خوبم فقط اين دو تا سوال بدجوري كلافم كرده.

پاييز را باور كن

حدود دو ساعتي ميشه كه وارد فصل محبوبم شدم.تبريك!وقتي كه زرد و نارنجي و قهوه اي مي بارد از آسمان،من زندگي مي كنم. 

بر چهره پاييز                                    

دست مي كشم

بهار را حس مي كنم

مهمان نارنجي نگاهش مي شوم

يك فنجان سبز سر مي كشم

ناگهان

يك افق چلچله مي رويد