دوست دارم وقتي مي روم تشييع جنازه تر و تميز با حوصله براي خداحافظي باشم. تو هم قول بده اگر براي من آمدي بهترين سِت تيره را بپوشي .

عطرت هم سرد و تلخ باشد لطفا .
 

گاه حادثه اي تمام باورهايت را به هم مي ريزد و تو مجبوري به خودت فرصتي بدهي. فرصتي براي يافتن, جستن و پيدا كردن چيزي كه خودت نمي داني چيست اما به يقين وقتي آن را يافتي مي فهمي كه آن همان چيزيست كه از دست داده اي و يا چيزي كه به آن نيازمندي. آن چيز يك باور است, باوري سبز در دلت و تا آن موقع احساس مي كني كه آواره اي . . .*

*واگويه اي از رضاي خانه سبز وقتي كه بي عاطفه اش در قبرستان قدم مي زد.

.

آقاي سبز حالا ما كه بي تو در شهر و قبرستان و دنياي سينما قدم مي زنيم با خودمان چه زمزمه كنيم ؟
 





ببين نيكو , اين پست تو مژه هاي من را خيس مي كنند. خيلي زياد بغض ها را خوردم يكشنبه. بعدش ديدم نمي شود , خيالم خسته شده بود .  مي داني نيكو هيچ چيز آرامم نمي كند وقتي براي لحظه هاي ديدار نقشه مي كشم. هزار تا نقشه را صدبار دوره مي كنم من.

توي اين عكس تو آن سمت چپي و من سمت راستي ام. مي بيني يك كم مانده براي رسيدن به تو . حساب روزها دستت هست ؟ از آبان تا شهريور چند روز مي شود ؟ تمام لحظاتش را با يك جمله براي روز هاي ديدار قايم كرده ام.

همين زودي ها است كه جاري شويم .
 

كسي نمي داند كه چه نخ نازكي از هر كلمه ، از هر برخورد نچسب ، از هر حادثه جزيي بر من آويزان است و چگونه اين رشته ها و نخ ها و الياف بر هم  بافته شده اند كه من اين گونه احساس سنگيني مي كنم.
 

من الكي الكي پينگ شدم . لطفا شاكي نشويد . تقصير من نبوده و نيست و نخواهد بود.
 

يك معبد بزرگ در مالزي هست كه يك قسمت اش بهشت و جنهم را ترسيم كرده. اسم گناهان مخصوص هر عذاب هم كنارش نوشته اند . چند تايي عكس دارم از بهشت و جهنم ترسيم شده شان كه بد نيست ديدن شان. از علي خليلي هم ممنون كه وقتي ديد باطري دوربين من رو به ته كشيدن است براي من هم عكس گرفت.





بوداي بزرگ





در محكمه




عذاب اليم !





يا عذاب غيبت بود يا تهمت





محكمه براي يك خانم





آن مرد در آن دايره تصوير گناه مرد در عذاب را مي بيند




اين هم بهشت
 

ديشب خواب ديدم يك جاي شلوغي مريم را ديدم. يك دفعه با هزار زور و زحمت جمعيت را كنار زدم تا رسيدم به مريم. آرام زدم به شانه اش و مريم برگشت. به قدري ذوق كرده بودم كه جيغ كشيدم و گفتم مريم ! زنده اي؟ يعني با من شوخي كردند ؟ با دست هايم صورت اش را گرفته بودم و قربون و صدقه اش مي رفتم. مريم فقط لبخند مي زد. هيچ چيزي نگفت. يادم نيست بقيه خواب چي به چي شد . كاش يك دوربين بود از مريم عكس مي گرفتم. از صبح تا الان حسرت اين را دارم كه اي كاش يك دوربيني بود .

شايد امشب كه خوابيدم يك دوربين كوچك ديجيتال گذاشتم توي جيب ام . خدا را چه ديدي شايد امشب همه آن هايي كه از من دور اند بيايند به خواب ام . بايد همين خواب ها را هم غنيمت دانست .  اصلا خدا را چه ديدي . . .


 

مورچه ها و پشه هاي تبهكار با شما هستم , شنيديد ؟

دليل آفرينش و خلقت وجود مزاحمت تان هر چه مي خواهد باشد , وجودتان پر از كلافگي و دردسر است براي من. هر روز و شب نفرين تان مي كنم. گفتم با صداي بلند بگويم كه بدانيد چقدر نفرين هاي من مي گيرد ! برويد جاي هاي ديگر خوش باشيد و بچريد كه من مثل سگ از شما مي ترسم.



                                                                                             با تشكر و با آرزوي نابودي تان
                                                                                            
                                                                                            
 

چرا مجسمۀ تو را بسازند ؟ چون صد گل زدي ؟ خوب بله , شما براي تيم ملي فوتبال كشور خودت و من زحمت كشيدي زياد اما خدا خيرت بدهد تو كه هم معروف شدي در سطح دنيا و هم استفادۀ مادي و معنوي ات را از اين صد گل زدن ات بردي ;  آن وقت الان كمي گله مندي؟

شما اين حرف ها را مي زدي من با خودم گفتم اين مملكت كلي جانباز دارد كه بعد از تحمل كلي زجر بدني و مقادير زيادي مشكلات مادي از اين دنيا رفتند بدون اين كه يك كسي باشد بيايد بپرسد حال شان چطور است. آيا واقعا از اين ها مجسمه اي و يا اصلا يادي باقي مانده كه شما گله مي كني؟ براي مجسمه ساختن و تقدير شدن جلوتر از شما هستند آقا , خيلي جلوتر از شما .

شما براي ايران ارزشمند اما ...
 

چيست در دستم ؟ هيچ

 
هميشه دير مي رسم. هميشه قطار رفته است و بايد نيم ساعتي صبر كرد. ايستگاهش هم فقط يك سقف دارد بدون هيچ كولر و تهويه اي. گاهي رطوبت هوا مي زند بالا . خيلي شرجي مي شود محيط اطرافت و كمي نفس كشيدن سخت مي شود . گرم كه باشد يك جورهايي تحمل مي كني اما اگر رطوبت هم تَنگ اش باشد كار سختي مي شود تحمل.

عصر كه رسيدم ايستگاه پناه بردم به ام پي تري و هدفون ها را چپاندم توي گوش ها. گذاشتم رَندم برود جلو و بخواند. مثل هميشه سر را ننداختم پايين تا به كفش ها و پاها زُل بزنم. يك كمي گردن را چرخاندم. آدم هايي منتظر بودند. شبيه من نبودند. چندتايي مالايي و اروپايي در اطراف چشم هاي خواب آلود من بودند. همه شان يا با موبايلي وَر مي رفتند يا خوب سيمي از گردن شان آويزان بود كه خوب معلوم بود آهنگي گوش مي كنند. يك دفعه حساب كردم ديدم بله, همه ما يك جوري معتاد يا محتاج تكنولو‍ژي هايي شديم كه روز به روز در حال پيشرفته شدن هستند و ما هر روز منتظر براي ديدن شان و شايد خريدن شان.

غرق شده ايم ها. زندگي هايمان هم تند شده. تند تند زندگي مي كنيم. باور كن. حتي تند تند مي آزاريم اطرافيان را. همه چيزمان سرعت دارد و ماشيني شده. همين تند تند زندگي كردن مان نمي گذارد لحظه هاي زندگي هضم شود. هميشه انگار چيزي سر دلمان مانده و دردش را مي كشيم. گاهي هم بدجور بالايش مي آوريم. زندگي را مي گويم.

.

مي بيني دختر ؟ حتي گريه كردن ها هم تند تند شده. راستي تو لاک مشکی‌ای که ده‌هزار سال است می‌خواهی بخری و یادت مي رود را خريدي؟
 

 



ديروز خالي بودم مامان. تو هستي همين جا , پشت پلك هاي من. اما مامان دست ها ديروز بهونه گرفتند و من فقط سكوت كردم.

مامان , فقط براي من باش , هميشه.
 

اوقاتم گُه مرغي كه مي شود
ناگهان غيبم مي زند
مثل كسي كه برود سر كوچه
سيگار بخرد           و باز نگردد.

كبريتِ خيس/ عباس صفاري/ انتشارات مرواريد

.

. من قربان شما بشوم آقاي صفاري كه با اين كتاب شعرتان يك سالي هست من را پر از لذت كرده ايد. چند بار تا الان دوره اش كردم را به ياد ندارم.

..  اوقات گُه مرغي را آن قدر خوب حس مي كنم كه نگو . كلمه اي هم براي توصيفش پيدا نمي شود. لعنتي هاي ولگرد , من بُن بست يك طرفه دوست ندارم.

... نقطه دوست دارم , زياد. معلومه ؟
 

باقي اش بماند براي بعد. براي فردا


 




وقتي شنيدم, نه گريه اي گرفت و نه بغضي نشست در گلو. فقط با زحمتي زياد خودم را تا پشت كامپيوتر كشيدم. سنگين بودم بعد از شنيدن خبر و منگ مثل تو سري خورده اي بيچاره. حالا اما گريه مي كنم براي مرگش. او هم رفت. "مريم خداداديان" مهربانم مرد و من نبودم.

چگونه آشنا شدن مان قصه اش طولاني و پيچ و واپيچ بود. يك روز ديدم كه براي همكاري براي بيماران جذامي به مريم قول همكاري داده ام. در مسير همان همكاري ما با هم كلي رفيق شديم. گفتيم و خنديدم. من كه چيزي براي او نداشتم اما مريم آن قدر چيزهاي خوب و رنگي براي من داشت كه گاهي دلم نمي آمد به خدا بسپارمش. سردبير يك نشريه بود و شاعر و نويسنده. كتابهايش را همان روز اول گذاشت روي صندلي خالي كنارم, همان كه چتر و كولي ام را رويش خوابانده بودم. گفت: بخون و بيا نقدشون كن براي من. گفتم: من مي خونم اما نقد و اين ها را بلد نيستم. گفت: منتظرم. بعدا ها ميداني را كه به من داده بود را حس كردم. همان موقع هايي كه ديدم ناخوداگاه چقدر نقد و اظهار نظر راجع  به كارهايش كرده بودم.

 هميشه يك مانتوي بلند مي پوشيد با يك مقنعه. عينك اش با يك بند هميشه آويزان گردنش بود و كج مي ايستاد. من هميشه نگران بودم كه نكند دسته عينك از حلقه بند در بيايد و عينك نقش زمين شود. ميز كوچكش در دفتر كوچك ماهنامه اش پر از كاغذ و يادداشت بود. موبايلش هم دائما زنگ مي خورد و گاهي لج جفتمان در مي آمد كه چرا نمي شود يك ربع مدام و بي وقفه با هم حرف بزنيم.

دوست داشتم دست هايت را مي بوسيدم مريم. دست هاي مهربانت را محكم مي گرفتم در دست هاي سردم. چقدر احساس بيچارگي بد است مريم. نخند به من. بيچاره ام ديگر. اين كه من مي شنوم تو مرده اي و من شاهد مرگ يكي از آفتاب گردان هايم مي شوم بيچارگي ندارد ؟

خانوم خوبم , عزادارم از پر كشيدن تو. بعد از رفتن نادر ,  امسال براي دومين بار عزادار شدم. تو , مريم , تو عزادارم كردي. اين كه من براي تو مرثيه مي نويسم درست مثل اين مي ماند كه من يك دفعه به آرزوي چندين چند ساله ام كه همان نويسنده اي بزرگ شدن است برسم. مي داني وجه اشتراكش چيست ؟ اين كه هر دو برايم تا چند ساعت پيش غير قابل باور بودند. اما مي بيني كه من براي تو مرثيه اي نوشتم. به همين سادگي.

سعي مي كنم ديگر طرف هاي خيابان بهار پيدايم نشود. ديگر نيايم خيابان بهار جنوبي. مي داني كه چرا. مي ترسم طاقت دوري ات را نداشته باشم. اين دوري هاي بزرگ كه تو جايي باشي كه من آدرسش را ندارم براي من قابل هضم نيست. مي ترسم از خودم, مي ترسم يك روز بيايم و سر همان كوچه در خيابان بهار جنوبي, زار بزنم از رفتنت.

مريم , آخر چگونه رفتنت را باور كنم.