وقتي شنيدم, نه گريه اي گرفت و نه بغضي نشست در گلو. فقط با زحمتي زياد
خودم را تا پشت كامپيوتر كشيدم. سنگين بودم بعد از شنيدن خبر و منگ مثل تو
سري خورده اي بيچاره. حالا اما گريه مي كنم براي مرگش. او هم رفت.
"مريم
خداداديان" مهربانم مرد و من نبودم.
چگونه آشنا شدن مان قصه اش طولاني و پيچ و واپيچ بود. يك روز ديدم كه براي
همكاري براي بيماران جذامي به مريم قول همكاري داده ام. در مسير همان
همكاري ما با هم كلي رفيق شديم. گفتيم و خنديدم. من كه چيزي براي او
نداشتم اما مريم آن قدر چيزهاي خوب و رنگي براي من داشت كه گاهي دلم نمي
آمد به خدا بسپارمش.
سردبير يك نشريه بود و
شاعر و
نويسنده. كتابهايش را
همان روز اول گذاشت روي صندلي خالي كنارم, همان كه چتر و كولي ام را رويش
خوابانده بودم. گفت: بخون و بيا نقدشون كن براي من. گفتم: من مي خونم اما
نقد و اين ها را بلد نيستم. گفت: منتظرم. بعدا ها ميداني را كه به من داده
بود را حس كردم. همان موقع هايي كه ديدم ناخوداگاه چقدر نقد و اظهار نظر
راجع به كارهايش كرده بودم.
هميشه يك مانتوي بلند مي پوشيد با يك مقنعه. عينك اش با يك بند هميشه
آويزان گردنش بود و كج مي ايستاد. من هميشه نگران بودم كه نكند دسته عينك
از حلقه بند در بيايد و عينك نقش زمين شود. ميز كوچكش در دفتر كوچك
ماهنامه اش پر از كاغذ و يادداشت بود. موبايلش هم دائما زنگ مي خورد و
گاهي لج جفتمان در مي آمد كه چرا نمي شود يك ربع مدام و بي وقفه با هم حرف
بزنيم.
دوست داشتم دست هايت را مي بوسيدم مريم. دست هاي مهربانت را محكم مي گرفتم
در دست هاي سردم. چقدر احساس بيچارگي بد است مريم. نخند به من. بيچاره ام
ديگر. اين كه من مي شنوم تو مرده اي و من شاهد مرگ يكي از آفتاب گردان
هايم مي شوم بيچارگي ندارد ؟
خانوم خوبم , عزادارم از پر كشيدن تو. بعد از رفتن نادر , امسال براي
دومين بار عزادار شدم. تو , مريم , تو عزادارم كردي. اين كه من براي تو
مرثيه مي نويسم درست مثل اين مي ماند كه من يك دفعه به آرزوي چندين چند
ساله ام كه همان نويسنده اي بزرگ شدن است برسم. مي داني وجه اشتراكش چيست
؟ اين كه هر دو برايم تا چند ساعت پيش غير قابل باور بودند. اما مي بيني
كه من براي تو مرثيه اي نوشتم. به همين سادگي.
سعي مي كنم ديگر طرف هاي خيابان بهار پيدايم نشود. ديگر نيايم خيابان بهار
جنوبي. مي داني كه چرا. مي ترسم طاقت دوري ات را نداشته باشم. اين دوري
هاي بزرگ كه تو جايي باشي كه من آدرسش را ندارم براي من قابل هضم نيست. مي
ترسم از خودم, مي ترسم يك روز بيايم و سر همان كوچه در خيابان بهار جنوبي,
زار بزنم از رفتنت.
مريم , آخر چگونه رفتنت را باور كنم.