حذف شد ديگر. پاك شد ديگر. دوست داشتم پاكش كنم :)
 

مرگی دوباره و ریحانی دیگر

متنفرم از روزهای آخر سال. انگار هر چه خوب و همراه است باید داغشان به دل بماند در این آخرین نفس های سال. یادش بخیر, آخرین انتخابات مجلس خبرگان. فقط برای حضور او بود که حاضر به رای دادن شدم. چقدر بعضی مصیبت ها زشت هستند. چقدر ناگهان آدم های خوب می میرند , , ,

 

سنتوري: قصه رسيدن به آخر درد


 
1. مهرجويي يعني هامون, پري و ليلا. مهرجويي يعني تمام فيلم هايي كه ساخته است و بيننده اش هنوز هم از ديدن چند باره شان سير نمي شود. سنتوري را مهرجويي ساخته است, قبول, اما فقط ساختنش را قبول دارم. مهرجويي براي من در سنتوري پيدا نمي شود. مهرجويي من بايد هامون ها بسازد برايم. بايد ليلاي معصوم و پاك را بياورد جلوي چشمانم و ... .
2. چه كنم كه نمي شود از مهرجويي گذشت. حتي با فيلم نه چندان خيلي خوبش هم مي شود حسي را در دل پيدا كرد. مي شود خيره شد به چهره ها و با آنها حتي براي دقايقي كوتاه زندگي كرد. سنتوري هم همين است. مي شود با علي بلورچي زندگي كرد و با او از عرش به فرش آمد و بعدش در جايي بين درد و بي دردي, بين شادي و غم و دقيقا جايي كه خاكستري است, تاب خورد.
3. يك سال فيلم را نديدم اما مداوم نوايش را در گوش داشتم. فكر مي كنم همين و شعر و آهنگ جان كلام فيلم است. با بيت بيتش مي شود فيلم را توضيح داد و تفسير كرد.
4. بهرام رادان ماهرانه غرق شده است در علي بلورچي. رادان قبلا هم در شمعي در باد نشان داده بود كه مي تواند معتاد باشد, آن هم يك معتاد اصيل, نه از آن مصنوعي هاي خنده دار. مگر مي شود از سكانس سوسیس سرخ كردن علی و آمدن تدریجی فقرا و شریک شدن آنها در غذای ساده‌ی او، به همراه موسیقی بی نظیر اردوان كامكار و صدای دلنشین محسن چاوشي گذشت.
5. من نمي دانم چرا با ديدن سنتوري ياد "سمفوني مردگان " عباس معروفي مي افتادم. خنده دار است, نه؟ پريشاني اورهان را در سرم دوره كردم و آيدين اورخاني را در ذهنم زنده.
6. سنتوري پر است از درد, سرگشتگي و تنهايي. وقتي نگاه پر از حسرت علي سنتوري را در اجراي آخر فيلم مي بينم با خودم مي گويم: قبلا خیلی چیزها را گفته بود که آدم ها دست روی گوش هایشان گذاشته بودند و او نمی دانست که دارد با خودش حرف می زند ... .
پ.ن: من که ایران نیستم و نمی دانم چه در آنجا می گذرد. هیچ سی دی و دی وی دی از سنتوری را هم نخریده ام. فیلم را آنلاین در اولین دقایقی که روی سایت قرار داده شده دیدم و فردایش به وقت ایران حرف های مهرجویی را در روزنامه خواندم. پس شاید جرمم کمتر باشد.
 

شايد نماز شكر واجب شود!

حالا هي عزا بگيريد براي آينده مملكتمون. هي بحث, جلسه و پست هاي وبلاگي براي مشاركت يا تحريم. بايد برويم يك نان بخوريم و صد تا صدقه بديم كه از الان بدون هيچ جلسه و ائتلافي كانديداي رياست جمهوريمون رو انتخاب كرديم و شروع كرديم به تبليغات. به شدت اميد داريم كه رد صلاحيت نشود. توكل بر خدا, مي رويم جلو.


البته بنده نظر به كانديداتوري ايشون براي مجلس هشتم داشتم ولي دوستاني معتقد بودند مجلس براي ايشان كم است.
 

بعضی ها آن قدر خوب و بزرگ هستند که مرگشان غیر قابل باور است. حیف, او که رفته است از معروف ترین انسان های آن دسته بود. مرثیه, گریه و تسلیت به چه کار آید؟ افسوس و حسرت روزهای بدون این انسان ها برایمان بس است.
 

قد كشيديم توي بن بست

* مي دانيد من رنگ قالبم را دوست دارم, زردي كه سبزي در آن غوطه ور است. با چندين مانيتور مختلف هم قالب را ديدم و باز هم دوستش دارم. اگر شما خوشتان نمي آيد, يا حالتان به هم مي خورد كه مجبور مي شويد مستقيما به من بگوييد كه اين چه رنگيست؟ و يا كد رنگ هاي ديگر را ميل بزنيد و بعد هم پيشنهادهاي ديگرتان سرازير شود به گوش من نمي رود. شايد بي ادبانه باشد اما اگر بدتان مي آيد يا چشمتان را مي زند و يا چندين دليل ديگر لطفا به اين جا نياييد, نخوانيد و فراموش كنيد اين سنجاقك را. (با نهايت آرامش نوشتم ها اما نوع بيانتان كمي خورده به ذوقم!)

* هيچ وقت اين دسته بندي ها را نمي فهميدم. اين كه مي گويند فلان چيز خصلت ايراني هاست. با خودم فكر مي كردم يعني خدا از قصد همچين چيزي را در ما ايراني ها قرار داده يا نه, اين يك باور به وجود آمده از نحوه رفتار اكثريت ماست. اما حالا كمي بيشتر مي فهمم. ايمان آورده ام كه اكثريت قريب به اتفاق ما تحمل هم ديگر را نداريم. اصلا از هم فراري هستيم. فرض كنيد به هر دليلي از ايران خارج مي شويم و جاي ديگري مي شود محل زندگي ما, هيچ فرقي هم ندارد كه كجاييم فقط بايد به اصطلاح خارج!! باشد. درصد زياديمون سعي داريم از هم فرار كنيم. دلمان جايي را مي خواهد كه هيچ ايراني و هم وطني نباشد. مي دانيد چرا؟ چون يا حسودي, يا زير آب زني, يا بدجنسي و يا ... از آن ها ديديم. چند روز پيش به خاطر رفتار احمقانه يك ايراني جلوي چندتا عرب و چيني خجالت كشيدم. همش از من مي پرسيدند چرا؟ رسمه؟ آخر كلاس هم كه با چندتا از بچه هاي ايراني صحبت مي كرديم مي گفتند كه: كجا بريم كه از دست ايراني ها خلاص بشيم؟
چرا بايد اين جوري باشد؟ چرا من مصداق هاي بارز اين اصطلاح كه " ايراني جماعت هر جا كه بره اونجا رو آباد مي كنه " را بارها شاهد بودم؟ اين نوشته را ببينيد و يا اين يكي را. مي دانم, مي دانم كه دفتر گذشته ما ايرا ني ها كمي زيادي نارفيقانه ورق خورده است. مي دانم كه اين مشكل ريشه در مشكلات ديگر دارد و مشكل از بستر جامعه است اما چه كنم كه من هنوز هم بر اين باورم كه ايراني خوب هنوز هم زياد است. هنوز هم شوق دارم كه در اين جا يا هر جايي كه هستم با ايراني خوب مراوده داشته باشم. نمي دانم, شايد مشكل از من باشد ...

* يادم هست, از فضيلت هاي عكس بايد بگويم.
 

اون: چرا فکر می کنی این جا چیزی عوض شده؟ فقط هواست که تغییر کرده و سرد شده لامصب.
من: یعنی هیچی؟
اون: هیچی هیچ. می خوای یه عکس بدم که نگی بی معرفتم.
من: باشه. بدو.
و چند دقیقه بعد عکس می آید و من میخکوب می شوم. هی تند تند نگاه می کنم , , ,
اون: دیدی همه همین طوریم.
من: شکر
و آهنگی هی می خواند: قصه جدایی ما آدما/ قصه دوری ماست از خودمون , , , و من فکر می کنم که جدایی چه معنی های متفاوتی دارد. فکر می کنم که پس جدایی معنی ندارد. بین داشتن و نداشتن معنی جدایی گیر می کنم و تاپ می خورم.
عکس چیز خوبیست. در فضیلت عکس بسیار باید گفت. عکس خاطره های ثبت شده است. می گویم, باز هم از فضیلت عکس خواهم گفت.
 

ملودين من

خوب است با او بودن. امشب دلم برايش پر كشيد. قد تمام خنده هاي مشتركمان.
 


 

دلبستگی های معصومانه یک روح

"حلقه سبز" را دنبال مي كنم. كاري به نقدهايي كه شده است ندارم شايد چون خيلي نقادانه به تماشاي سريال ننشسته ام و البته زياد هم بلد نيستم كارشناسانه به يك فيلم يا سريال نگاه كنم. بنابراين هر چه بگويم برداشت و تجربه شخصي خودم است. از وقتي كه تب ساختن سريال هاي ماورايي در سيما بالا گرفت فقط دو يا سه ساخته تقريبا خوب را ديدم. "او يك فرشته بود" نقطه شروع اين گونه سريال ها بود و خوب هم از آب در آمده بود. "حلقه سبز" هم دنباله روي همين گونه است. حسن يك روح است كه دلبستگي اش را به دنيا به خاطر كامل شدنش در مقام روح مي دانم. او يك آدم به اصطلاح خودمان عقب افتاده است كه بعد از به كما رفتن روحش به شكل آدمي كامل و سالم نمايش داده مي شود و دلبستگي اش به خاطر تجربه كردن لذت هايي است كه در دنياي مادي به خاطر معلوليتش از آن ها بي بهره بوده. دليل دلبستگي او براي من دوست داشتني ست. بازي خوب "حميد فرخ ن‍‍ژاد" باور دلبستگي معصومانه حسن را برايم آسان كرده. فكر مي كنم گاهي وجودش در گلي ادغام مي شود. به اين تكه نگاه كنيد. گلي به حرف هاي حسن گوش مي دهد. او مي گويد نون و گلي شروع مي كند به تكه تكه كردن. حسن دلش مي خواهد ترشي نارنج در غذايش باشد و گلي باز هم خواسته او را انجام مي دهد و آخر سر هم وقتي گلي لقمه را مي جود اين حسن است كه غرق در لذت خوردن آن لقمه مي شود چون انگار او خورده است نه گلي. آن قدر اين قسمت از سريال را دوست دارم كه حد ندارد. حس عجيبي دارد برايم. شايد اگر ضرب آهنگ كند سريال نبود مي گفتم كه "حلقه سبز" موفقيتش كامل است.