مرگی دوباره و ریحانی دیگر

سنتوري: قصه رسيدن به آخر درد
2. چه كنم كه نمي شود از مهرجويي گذشت. حتي با فيلم نه چندان خيلي خوبش هم مي شود حسي را در دل پيدا كرد. مي شود خيره شد به چهره ها و با آنها حتي براي دقايقي كوتاه زندگي كرد. سنتوري هم همين است. مي شود با علي بلورچي زندگي كرد و با او از عرش به فرش آمد و بعدش در جايي بين درد و بي دردي, بين شادي و غم و دقيقا جايي كه خاكستري است, تاب خورد.
3. يك سال فيلم را نديدم اما مداوم نوايش را در گوش داشتم. فكر مي كنم همين و شعر و آهنگ جان كلام فيلم است. با بيت بيتش مي شود فيلم را توضيح داد و تفسير كرد.
4. بهرام رادان ماهرانه غرق شده است در علي بلورچي. رادان قبلا هم در شمعي در باد نشان داده بود كه مي تواند معتاد باشد, آن هم يك معتاد اصيل, نه از آن مصنوعي هاي خنده دار. مگر مي شود از سكانس سوسیس سرخ كردن علی و آمدن تدریجی فقرا و شریک شدن آنها در غذای سادهی او، به همراه موسیقی بی نظیر اردوان كامكار و صدای دلنشین محسن چاوشي گذشت.
5. من نمي دانم چرا با ديدن سنتوري ياد "سمفوني مردگان " عباس معروفي مي افتادم. خنده دار است, نه؟ پريشاني اورهان را در سرم دوره كردم و آيدين اورخاني را در ذهنم زنده.
پ.ن: من که ایران نیستم و نمی دانم چه در آنجا می گذرد. هیچ سی دی و دی وی دی از سنتوری را هم نخریده ام. فیلم را آنلاین در اولین دقایقی که روی سایت قرار داده شده دیدم و فردایش به وقت ایران حرف های مهرجویی را در روزنامه خواندم. پس شاید جرمم کمتر باشد.
شايد نماز شكر واجب شود!

قد كشيديم توي بن بست
چرا بايد اين جوري باشد؟ چرا من مصداق هاي بارز اين اصطلاح كه " ايراني جماعت هر جا كه بره اونجا رو آباد مي كنه " را بارها شاهد بودم؟ اين نوشته را ببينيد و يا اين يكي را. مي دانم, مي دانم كه دفتر گذشته ما ايرا ني ها كمي زيادي نارفيقانه ورق خورده است. مي دانم كه اين مشكل ريشه در مشكلات ديگر دارد و مشكل از بستر جامعه است اما چه كنم كه من هنوز هم بر اين باورم كه ايراني خوب هنوز هم زياد است. هنوز هم شوق دارم كه در اين جا يا هر جايي كه هستم با ايراني خوب مراوده داشته باشم. نمي دانم, شايد مشكل از من باشد ...
* يادم هست, از فضيلت هاي عكس بايد بگويم.
من: یعنی هیچی؟
اون: هیچی هیچ. می خوای یه عکس بدم که نگی بی معرفتم.
من: باشه. بدو.
و چند دقیقه بعد عکس می آید و من میخکوب می شوم. هی تند تند نگاه می کنم , , ,
اون: دیدی همه همین طوریم.
من: شکر
و آهنگی هی می خواند: قصه جدایی ما آدما/ قصه دوری ماست از خودمون , , , و من فکر می کنم که جدایی چه معنی های متفاوتی دارد. فکر می کنم که پس جدایی معنی ندارد. بین داشتن و نداشتن معنی جدایی گیر می کنم و تاپ می خورم.
عکس چیز خوبیست. در فضیلت عکس بسیار باید گفت. عکس خاطره های ثبت شده است. می گویم, باز هم از فضیلت عکس خواهم گفت.
ملودين من

دلبستگی های معصومانه یک روح
"حلقه سبز" را دنبال مي كنم. كاري به نقدهايي كه شده است ندارم شايد چون خيلي نقادانه به تماشاي سريال ننشسته ام و البته زياد هم بلد نيستم كارشناسانه به يك فيلم يا سريال نگاه كنم. بنابراين هر چه بگويم برداشت و تجربه شخصي خودم است. از وقتي كه تب ساختن سريال هاي ماورايي در سيما بالا گرفت فقط دو يا سه ساخته تقريبا خوب را ديدم. "او يك فرشته بود" نقطه شروع اين گونه سريال ها بود و خوب هم از آب در آمده بود. "حلقه سبز" هم دنباله روي همين گونه است. حسن يك روح است كه دلبستگي اش را به دنيا به خاطر كامل شدنش در مقام روح مي دانم. او يك آدم به اصطلاح خودمان عقب افتاده است كه بعد از به كما رفتن روحش به شكل آدمي كامل و سالم نمايش داده مي شود و دلبستگي اش به خاطر تجربه كردن لذت هايي است كه در دنياي مادي به خاطر معلوليتش از آن ها بي بهره بوده. دليل دلبستگي او براي من دوست داشتني ست. بازي خوب "حميد فرخ نژاد" باور دلبستگي معصومانه حسن را برايم آسان كرده. فكر مي كنم گاهي وجودش در گلي ادغام مي شود. به اين تكه نگاه كنيد. گلي به حرف هاي حسن گوش مي دهد. او مي گويد نون و گلي شروع مي كند به تكه تكه كردن. حسن دلش مي خواهد ترشي نارنج در غذايش باشد و گلي باز هم خواسته او را انجام مي دهد و آخر سر هم وقتي گلي لقمه را مي جود اين حسن است كه غرق در لذت خوردن آن لقمه مي شود چون انگار او خورده است نه گلي. آن قدر اين قسمت از سريال را دوست دارم كه حد ندارد. حس عجيبي دارد برايم. شايد اگر ضرب آهنگ كند سريال نبود مي گفتم كه "حلقه سبز" موفقيتش كامل است.