* مي دانيد من رنگ قالبم را دوست دارم, زردي كه سبزي در آن غوطه ور است. با چندين مانيتور مختلف هم قالب را ديدم و باز هم دوستش دارم. اگر شما خوشتان نمي آيد, يا حالتان به هم مي خورد كه مجبور مي شويد مستقيما به من بگوييد كه اين چه رنگيست؟ و يا كد رنگ هاي ديگر را ميل بزنيد و بعد هم پيشنهادهاي ديگرتان سرازير شود به گوش من نمي رود. شايد بي ادبانه باشد اما اگر بدتان مي آيد يا چشمتان را مي زند و يا چندين دليل ديگر لطفا به اين جا نياييد, نخوانيد و فراموش كنيد اين سنجاقك را. (با نهايت آرامش نوشتم ها اما نوع بيانتان كمي خورده به ذوقم!)

* هيچ وقت اين دسته بندي ها را نمي فهميدم. اين كه مي گويند فلان چيز خصلت ايراني هاست. با خودم فكر مي كردم يعني خدا از قصد همچين چيزي را در ما ايراني ها قرار داده يا نه, اين يك باور به وجود آمده از نحوه رفتار اكثريت ماست. اما حالا كمي بيشتر مي فهمم. ايمان آورده ام كه اكثريت قريب به اتفاق ما تحمل هم ديگر را نداريم. اصلا از هم فراري هستيم. فرض كنيد به هر دليلي از ايران خارج مي شويم و جاي ديگري مي شود محل زندگي ما, هيچ فرقي هم ندارد كه كجاييم فقط بايد به اصطلاح خارج!! باشد. درصد زياديمون سعي داريم از هم فرار كنيم. دلمان جايي را مي خواهد كه هيچ ايراني و هم وطني نباشد. مي دانيد چرا؟ چون يا حسودي, يا زير آب زني, يا بدجنسي و يا ... از آن ها ديديم. چند روز پيش به خاطر رفتار احمقانه يك ايراني جلوي چندتا عرب و چيني خجالت كشيدم. همش از من مي پرسيدند چرا؟ رسمه؟ آخر كلاس هم كه با چندتا از بچه هاي ايراني صحبت مي كرديم مي گفتند كه: كجا بريم كه از دست ايراني ها خلاص بشيم؟
چرا بايد اين جوري باشد؟ چرا من مصداق هاي بارز اين اصطلاح كه " ايراني جماعت هر جا كه بره اونجا رو آباد مي كنه " را بارها شاهد بودم؟ اين نوشته را ببينيد و يا اين يكي را. مي دانم, مي دانم كه دفتر گذشته ما ايرا ني ها كمي زيادي نارفيقانه ورق خورده است. مي دانم كه اين مشكل ريشه در مشكلات ديگر دارد و مشكل از بستر جامعه است اما چه كنم كه من هنوز هم بر اين باورم كه ايراني خوب هنوز هم زياد است. هنوز هم شوق دارم كه در اين جا يا هر جايي كه هستم با ايراني خوب مراوده داشته باشم. نمي دانم, شايد مشكل از من باشد ...

* يادم هست, از فضيلت هاي عكس بايد بگويم.