سماع خیزاب ها

ترا به باد نخواهم سپرد.
که از سلاله خونی , نه خاک و خاکستر
بیا به رود بپیوند اگر هدف دریاست.
*
ترا به باد نخواهم سپرد.
بیا به رود بپیوند,
که رود راه گریز از من است در دل ما ,
و استحاله خودخواهی و خودی خواهی ست.
*
کدام پنجره باز است؟
کدام پنجره در شهر مردگان باز است,
که انتظار چنین رخنه کرده در دل من.
کدام گوش چنین تشنه است؟
که رسته باز پیامی به خشک گاه لبم .
مرا که می خواند؟
که راز دار و رسن می کشاندم سر کوی.
و از لب شمشیر ,
که زنگ می سترد؟
صدای صیقل شمشیر , باور من را ,
به خون می آلاید ,
صلای تهنیت است.
*
شب است .
شبی همه بیداد.
به ماه و آب نگه کن ,
نماز را بشکن.
و روزه را بشکن.
پیاله را بشکن.
شکست را بشکن.
شکست نیست شکستن ,
سکوت را بشکن.
شکن
شکن
بشکن
پای کوب بر من و ما.
سماع رقص جنونت تبرک است بیا.
بیا که آینه از دوری تو گریان است.
*
بیا ز راه مترس ,
اگر چه در پی هر گام , چنبر دامی ست.
و راه ها همه مختومه اند بر سر دار.
بیا به اشک بپیوند , جوی باریکی ست,
سپس به رود , اگر در هوای دریایی.
*
شب است.
در بدری , پشتوانه شب پیر.
نقاب پشت نقاب است.
شکنجه پشت شکنجه.
دریچه پشت دریچه.
میان پنجره هرگز کسی نکاشت ترا.
که شب شوی , شب بی رنگ انتظار شوی.
*
نبند پنجره را.
به پرده رحم مکن.
که پرده ها همه دیوارهای تزویرند.
به پشت پنجره بسته انتظار مکش .
شکن
شکن
بشکن.
چشم های پنجره را.
بیا ز راه مترس.
بیا و گمره باش.
سماع رقص جنونت تبرک است بیا.
مهار کردن نیرو خیانت است بیا.
بیا ,
که مرد می رود از دست در نهفتن ها.
چو آب در مرداب.
و در نهفت نیام ,
چه تیغ ها که فلج گشت در کف من و ما.
*
صدای سلسله و بند و دار می آید.
بیا.
بیا به اشک بپیوند جوی باریکی ست,
سپس به رود , اگر در هوای دریایی.

 نصرت رحمانی , حریق باد

تکلمه: این روزها کمی آرامم اما دچار سکوت شده ام. شاید کرختم, شاید هم فهمیده ام که آخرین نقطه دنیا همین حوالی هاست. نمی دانم , , ,

, , ,

یادت هست؟ آن روز را می گویم که سه تایی روی آن نیمکت لیمویی نشستیم. عکس هایش را داری هنوز؟ آن قدر نگاهشان کرده ام که حسابش از دستم در رفته است.

حالا کجایید؟ من دور افتاده ام از شما یا شما دورید از من؟ حالا این اینترنت شده است راه اتصال من و شما. چه کنم؟ این دل تنگ می شود! انصافتان کجا رفته است؟ چشمانم می خواهند رویتان, لبخندهایتان را ببینند.

تصدقتان شوم! جفتتان بیایید تا من نفسی بکشم. بیایید تا دیگر نپرسم سال دو هزار و چندیم الآن ؟

بیچاره بقیه آدم ها!

کتاب رو گرفتم دستم و انگشتم لای صفحه ۲۵۸ مانده است. "مرگ کسب و کار من است" را می خوانم و انگار وسطش گیر کرده ام. امروز یک ساعت تمام صفحه ۲۵۸ را نگاه کردم, 10 بار خواندمش اما انگار یک سری کلمات جلوی چشمانم بالا و پایین می شدند و من فقط گنگ تر می شدم. 

باز برگشته ام سر همان عادت قبلی. همان عادت روزهای امتحان و مدرسه. دستانم عرق می کند. کف دستانم که خیس می شود, سرد می شود, من از لیمویی به خاکستری سیر می کنم.

فکر می کنم لای شیار انگشتان غرق شده ام که به سطح زندگی روزمره باز نمی گردم!

خاتمی هر روز با بحران مواجه است, چه رییس جمهور باشد, چه . . .

با خوندن این پست دلم به حال آقای خاتمی می سوزه. می دونین چرا؟

چون از حضرت علی(ع) داریم که بدترین زجری که یک آدم عاقل میتونه بکشه اینه که با آدم های نادان زندگی و حشر و نشر داشته باشه!

می تونید حدیث مفصل را از این مجمل بخوانید؟!

 

همین جایی که من دلشوره دارم!

این هم از دو سالگی سنجاقک من. شش دقیقه است که وارد سه سالگی اش شده ام و از این جشن تولد به بعد, من با وضعیتی جدید و تازه می نویسم.

پ.ن: تیتر به حال من ربط دارد, نه به محتوای این پست!

یک قهرمانی, یک افتخار

از دیشب دل نگران مسابقه امروز والیبال بودم. والیبال و بستکبال (مخصوصا در این چند سال اخیر) نشان داده اند که می توانند کاری کنند که نام ایران بدرخشد. پیروزی های تیم بسکتبال و والیبال ما باید خار چشمی شود برای آن تیم فوتبال ما و مربی و فدراسیونش که با بودجه و دبدبه و کبکبه بیشتر کاری که نمی کنند هیچ, هر روز هم نزول بیشتری دارند.

ما بردیم, ما قهرمان شدیم آن هم با کلی هیجان. اسپک های "غیاثی" با آن قدرتش, جای گیری خوب بچه های تیم و ... همه و همه یک افتخار و یک لذت بزرگ برایمان به ارمغان آورد.

سه ست را بردیم تا برای همه نمایان شود که اگر مدیریت, برنامه ریزی خوب به دور از حاشیه های الکی باشد ما هم می توانیم!

 

نیمه شعبان

,,,

به کیفیت تکوین فعل خداوند فکر می کنم و با خودم می گویم: من سحر نمی دانم. من فقط روحم را که بزرگ بود و سنگین گستراندم.*

                                                       *م. مستور