, , ,
یادت هست؟ آن روز را می گویم که سه تایی روی آن نیمکت لیمویی نشستیم. عکس هایش را داری هنوز؟ آن قدر نگاهشان کرده ام که حسابش از دستم در رفته است.
حالا کجایید؟ من دور افتاده ام از شما یا شما دورید از من؟ حالا این اینترنت شده است راه اتصال من و شما. چه کنم؟ این دل تنگ می شود! انصافتان کجا رفته است؟ چشمانم می خواهند رویتان, لبخندهایتان را ببینند.
تصدقتان شوم! جفتتان بیایید تا من نفسی بکشم. بیایید تا دیگر نپرسم سال دو هزار و چندیم الآن ؟
+ نوشته شده در 2007/9/4 ساعت 21:24 توسط فاطمه