ما آدم هاي اين دنيا, روي يك سياره معلق در فضا, مي خوريم, مي خوابيم, گند مي زنيم, دوست مي داريم, دوست داشته مي شويم و ... . ما زياد عجيب و غريبيم. هر كداممان روايتي هستيم بس طولاني. به غايت و نهايت هولناك و دردناك هستيم گاه گاه هاي بسياري. خبرهاي روزانه يمان هم پر از نكبت است. دوست داريم چنگ بزنيم به صورت ديگري. استثايي هم ندارد. با اراده يا بي اراده همه يمان به يك جور و يك شكلي خطي بر ديگري انداخته ايم و گذر كرده ايم. دردناك است. درد رخنه كرده در دنيا. رخنه كرده در لايه لايه هاي زندگي ما آدم ها. لحظه هاي اين دنيا ديگر سبك نيستند. همه شان مثل دود سيگاري غليظ كه تنبل است براي ناپديد شدن, گم مي شوند. اين دردناكي, فرسوده يمان كرده. اين خيلي دردناكي . . .

جايي در اين دنيا را سراغ داري كه نكبت از سر و رويش نبارد؟

راستي, صداي فلوت گريه دارد, زياد.
 




عكس را شادي در بلاگ ياهو اش گذاشته. همين چند روز پيش ها كه سفر رفته اند و من را جا گذاشتند, عكس را گرفته اند. عكس را گذاشتم اين جا تا بگويم تك تك دست هاي تان را شناسايي كردم. در خيالم چهره هايتان را هم ديدم. دختركان مينايي من. مي دانم كه روزي با هم گم مي شويم در گندم زارهاي پاييز.
 

براي "ه.ح"

خلاصه ي بهاري ديگر / بي حضور تو / از راه مي رسد . . ./ و آنچه كه زيبا نيست زندگي نيست / روزگار است ...

"ش.ل"

تو كه مي داني, من معتادم به وجود رازآلود بعضي آدم ها و چيزها. يكي از آن ها هم وجود توست. خيالم راحت باشد از طرف تو؟ باشد, باشد. من ديدم كه مرا گوشه اي جا نگذاشته اي. من هنوز هاي بعدي را انتظار مي كشم. تو چه؟ انتظاري را مي كشي براي من؟

 




هدي قشنگ مادر است. آن قدر حوصله براي مادري كردن دارد كه انتهايش را من نمي دانم. هدي براي من رنگ شاد است. مادري كردنش را از نزديك دنبال مي كنم. مهربانيش آرامم مي كند در اين فاصله ها. بعضي ها فقط مادر اند اما بعضي ديگر قشنگ و ناز تر مادر اند و مادري مي كنند. هدي را كه نگاه مي كنم دلم پر پر دست هاي مامان را مي زند. آرامش نمي كنم اين دل را. مي گذارم آن قدر پر پر بزند كه از خستگي خودش آرام بگيرد.

هدي را نعمتي براي خودم مي بينم. فكرش را كه مي كنم خوشم مي آيد از اين روزگار. من با همسر معلم روشن, دوست صميمي شده ام. هدي را در ذهنم رنگ شاد زده ام. چيزي بين نارنجي و پرتغالي. باز هم مي گويم كه هدي قشنگ مادر است. دليلش را هم مي دانم. مادرانه هايش من را به مادرانه هاي مادرم پرتاب مي كند. همان مادرانه هايي كه اين جا از پشت تلفن هم براي من فرستاده مي شوند.
 

اول صبح است اما گردنم خسته و كج روي شانه ها مانده است. سرم را تكيه مي دهم به شيشه ماشين و زل مي زنم به جلو. همه جا سبز است. سبز روشن, تيره و سبزي كه با قهوه اي قاطي شده باشد. كوه هايي كه وقتي بچه بوديم مي كشيديم را يادت هست؟ آنهايي كه هلالي شكل بودند و پشت سر هم طوري كه دومي روي اولي, سومي روي دومي و ... سوار مي شدند را مي گويم. حالا رو به رويم پر مي شود از اين كوه ها كه پر از درخت است و سبزي اش دلم را مي زند. سردم مي شود, خودم را جمع مي كنم. سردي كولر براي من سردي مصنوعي است و من هم هر چه مصنوعي باشد را دوست ندارم اما عجيب محتاج همين باد مصنوعي شده ام در اين سرزمين. روشن را ديد مي زنم از گوشه چشم. ابرها مي رقصند در آسمان. كيفم را نگاه مي كنم كه ولو اش كرده ام جلوي پايم روي زمين. هر چه بخواهي تويش ريخته ام. شده است خرازي سيار من. "خواب زمستاني" گلي ترقي را هم آن جاست. خيالم راحت مي شود كه كتابي نصفه اي دارم براي خواندن.

مي رسيم, آن جا هم سبز است با يك آسمان صاف. آرام است زياد. باد خنك ارديبهشتي دارد. روز را شب مي كنيم آن جا. براي خودم مي خوانم و با تمشك بازي مي كنم. آخر شب كه بر مي گرديم فكر مي كنم به ديوارهاي رنگي بدجنس كه ما را اسير خودشان كرده اند. به برج ها و ساختمان هاي بلند اخم مي كنم و فكر مي كنم زندگي ماشيني بهار كاغذي دارد يا بهار زنده؟
 

من زياد فكر مي كنم. نه از آن فكرهاي انديشمندانه, از آن فكرهاي ساده كه فقط به درد خودم مي خورند و بس. عادتم است كه گير بدهم به آدم هاي دور و بر. به نگاه, نوع ادبيات, حرف و كلا زندگي شان فكر كنم. بعدش هم دسته بنده يشان مي كنم. به هر كدامشان رنگي مي دهم و مي گذارمشان تا بمانند. اين كله من, كه اين روزها پر از روزشماري است, پر است از آدم هاي دسته بندي شده از طيف هاي مختلف رنگي. درست مثل يك جعبه بزرگ مداد رنگي كه از سير و روشن هر رنگي را دارد. البته گاهي بد جور كم مي آورم. يعني بعضي آدم ها با زندگي هاي تو در تويشان به من نزديك مي شوند كه هر چه مي كنم نمي شود كه ساده و قابل تفسير براي من شوند. آن وقت مي گذارمشان يك گوشه كه روي هم جمع شوند اما باشند كم رنگ و محو. اين فكر كردن ها و گير دادن ها فقط معطوف به آدم ها نيست. اتفاق هاي اطراف هم گاهي خوبند براي گير دادن. گاهي خودم هم از واكاوي بعضي چيزها رنج مي برم انگار كه بنشيني و روي يك زخم را بكني. دلم براي ذهن و كله ام مي سوزد. مي ترسم يا بتركند يا فرسوده شده بمانند روي دستم. اين روزها فكر ها حجيم اند و كله من آن قدر بزرگ كه گردنم را خسته كرده است.
 




شنل هاي آبي و صورتي براي آن هايي كه دوست دارند مسجد شهر "پوتراجايا" را ببينند.
 


توي اين دنياي راه راه, هر چي مايه هاي تلخ زندگي بيشتر باشه به طنز نزديك تريم. پس اكثر آدم ها دلقك خوبي هستند.
 

خبرگزاري ف, آقاي م.ك, وبلاگ آقاي ح.د, دولت محترم شماره ناين, آقاي م.م كه كارگرداني و ... بوي صداقت و وجدان را تا به حال حس كرده ايد؟ مخصوصا با شما هستم خبرگزاري ف, اي كه پسوند خبرگزاري غير دولتي را با خودت جا به جا مي كني. واقعا فلسفه وجودي ات از اول خنده دار است. تو دقيقا مثل يك آدم عقده اي هستي كه هميشه در كمين است كه از آدم هاي مقابلش يك آتو هر چند كوچك به دست بياورد و بعدش شروع كند به دادو هوار و پرورش دادن آن مسئله و در يك كلمه جولان دادن. واقعا اسم خبرگزاري آن هم به معني رايج در دنيا شايسته توست؟ خبرهاي سياسي ات را كه ديگر نگو. هميشه در كميني. هميشه در سركوبي. بوي ماهي خام مي دهي و بس. ما همگي برايت متاسفيم. البته تو همين جور به كار سركوب نوشتن خبرهاي ... ات ادامه بده تا اموراتت بگذرد. اصلا همان هايي كه مسيح گفته است.
 

دیر آمدی موسی

دوره ی اعجاز گذشته است

عصایت را به چاپلین بده تا کمی بخندیم

                                                       شمس لنگرودی

 




بدِ دوست داشتني ما !
 

ارديبهشت يعني كتاب!

براي من ارديبهشت هميشه يك خوبي داشت و بس. آن خوبي هم نمايشگاه مطبوعات و كتاب بود. نه اينكه نمايشگاهش چيز فوق العاده اي باشد ها, چنين چيزي نبود اصلا و ابدا. اما فضايش حس خوبي داشت. يك جاي بزرگ و پر از همهمه كه حرف از كتاب و ورق و كلمه بود. همه مي آمدند براي ديدن, پيدا كردن و يا ابتياع كتاب هاي گرانشان به اميد اندكي تخفيف. براي من و امثال من هم كه رسانه و مطبوعات جزو امور مهم و جدا ناشدني زندگي هايمان است, بخش مطبوعات پر رنگ تر بود. همه چيز تا دو سال پيش خيلي بد نبود تا اينكه نمايشگاه را بردند مصلا و بخش مطبوعات هم افتاد به زمان ديگر.پارسال وضعيت افتضاح بود. نمي شد راه رفت و نفس كشيد. آن چند ساعت رفتن چرخيدن در نمايشگاه برابري مي كرد با يك بار سر زدن به يك سوناي خشك و شلوغ. كلافه مي شدي و عصبي. نمي دانم جايي خواندم يا از كسي شنيدم كه مي گفت: همه چيزمان به هم مي آيد, نماز جمعه در دانشگاه تهران برگزار مي شود و نمايشگاه كتاب در مصلا.
برزگترين اتفاق فرهنگي ايران هم تا يك مدتي خوب بود انگار. نمي دانم اما باز هم دوست دارم بيايم و بروم نمايشگاه. حتي اگر گرم باشد و تهويه نداشته باشد. دور كه باشي نوستالژي ها ورم مي كند. اين را به شدت قبول دارم. اما باز هم دلم همان نمايشگاه بي خاطره را در مصلا را مي خواهد. اگر رفتيد جايم را خالي كنيد.

پ.ن: چرا چند سال است سرانه مطالعه در ايران همين دو دقيقه است؟
 





دختر بد بود. عصيان مي كرد ناگهان. تند تند داد مي كشيد. از دورن مي شكست. مرد ناجي او شد. خوبش كرد با حوصله. دختر آرام شد. رفته رفته خنديد. نفسي تازه كرد. جاي پايش را روي جاي پاي مرد امتحان كرد. مرد اما حالش خوب نبود. دختر اين بار آمد. نقش ها عوض شد. حالا دختر ناجي مرد شد. دختر باز هم پناه برد به باغ فردوس. مرد آمد در ساعت پنج. دختر دلواپسي هايش را قورت داد. مرد مقاومت كرد. اما نشد. دختر ِ لبريز از عشق, مردِ ساكت را خوب كرد. به همين سادگي , , ,
تكلمه: همه اين ها در باغ فردوس, پنج بعد از ظهر اتفاق افتاد. تصوير بالا را بابك برزويه ثبت كرده و اگر موسيقي فيلم به اين خوبي كار نمي شد, شايد بايد به سادگي از كنار اين فيلم هم مي گذشتم.
 

به آقاي قيصر
فردا دوم ارديبهشت مي آيد. شما ارديبهشت آمدي و آبان رفتي. اين چه معني اي دارد؟ "آمدن در بهار و رفتن در خزان". ناگهان در يك صبح پاييزي خبر آمد كه رفتي. همه جا پر شد از عكس هايت. يادم نمي رود عكس هاي بزرگت را در اتوبان ها نصب كرده بودند و شما همان طور پر صلابت با نگاهي نافذ به همه نگاه مي كردي. من با خودم گفتم شما اين جا چه مي كني؟ مي دانيد من فكر مي كنم از قصد آن عكس ها را در مسيرهاي پر رفت و آمد گذاشته بودند كه ما دائما نگاهمان بيفتد و دلمان بسوزد. اصلا شايد ما بايد تنبيه مي شديم. بايد هر روز چند بار آهي از نهادمان در مي آمد. گرچه هنوز هم بغض ها ادامه دارد. افسوس ها خورده مي شوند و نبودتان به شدت احساس.
جايتان سبز, فردا تولدتان است. 49 ساله مي شويد. يك شعر داريد كه مي گويد: گذشتن از چهل/ رسيدن و كمال/ چه فكر كودكانه اي/ زهي خيال خام!/ تمام!. در جواب شعرتان بايد گفت فردا در حالي 9 سال از چهل سالگيتان مي گذرد كه رسيده ايد به آن ور خط. رسيده ايد به آبي هاي بيكران.
دوست داشتم باشيد. همان طور ساكت و آرام و متين. همان طور مهربان اما پر جذبه. مي آمديد و مي رفتيد به دانشكده ادبيات. اصلا درست شكل همان ديروزها, همان هايي كه زندگي روزمره تان را داشتيد. بوديد اما هيچ مصاحبه اي نمي كرديد. بوديد اما هيچ تلاشي براي خود نشان دادن نمي كرديد. گرچه مگر نيازي به خود نشان دادن هم بود؟ شما هميشه پر رنگ بودي و خواهي بود.
حرف زياد است. تعدد دلتنگي ها را حوصله شمردن نيست. فقط اين را بگويم كه: جايتان رنگين كمان! كاش اين جا بوديد. كاش پاهايتان روي اين زمين بود. اين زمين بدون "قيصر امين پور" يك درخت سبز و پر سايه را كم دارد.