اول صبح است اما گردنم خسته و كج روي شانه ها مانده است. سرم را تكيه مي
دهم به شيشه ماشين و زل مي زنم به جلو. همه جا سبز است. سبز روشن, تيره و
سبزي كه با قهوه اي قاطي شده باشد. كوه هايي كه وقتي بچه بوديم مي كشيديم
را يادت هست؟ آنهايي كه هلالي شكل بودند و پشت سر هم طوري كه دومي روي
اولي, سومي روي دومي و ... سوار مي شدند را مي گويم. حالا رو به رويم پر
مي شود از اين كوه ها كه پر از درخت است و سبزي اش دلم را مي زند. سردم مي
شود, خودم را جمع مي كنم. سردي كولر براي من سردي مصنوعي است و من هم هر
چه مصنوعي باشد را دوست ندارم اما عجيب محتاج همين باد مصنوعي شده ام در
اين سرزمين. روشن را ديد مي زنم از گوشه چشم. ابرها مي رقصند در آسمان.
كيفم را نگاه مي كنم كه ولو اش كرده ام جلوي پايم روي زمين. هر چه بخواهي
تويش ريخته ام. شده است خرازي سيار من. "خواب زمستاني" گلي ترقي را هم آن
جاست. خيالم راحت مي شود كه كتابي نصفه اي دارم براي خواندن.
مي رسيم, آن جا هم سبز است با يك آسمان صاف. آرام است زياد. باد خنك
ارديبهشتي دارد. روز را شب مي كنيم آن جا. براي خودم مي خوانم و با تمشك
بازي مي كنم. آخر شب كه بر مي گرديم فكر مي كنم به ديوارهاي رنگي بدجنس كه
ما را اسير خودشان كرده اند. به برج ها و ساختمان هاي بلند اخم مي كنم و
فكر مي كنم زندگي ماشيني بهار كاغذي دارد يا بهار زنده؟
+ نوشته شده در 2008/5/11 ساعت 18:42 توسط فاطمه