براي بدرقه هشتاد و شش


هشتاد و شش دو رو. هشتاد شش هم خوب و هم بد. هشتاد و شش پر از مرگ. هشتاد و شش سايه روشن من. مي ماني در خاطرم. ببين مرا. آن نوارهاي رنگي دوست داشتني را در هشتاد و شش به دست آوردم. هشتاد و شش خاكستري كه در سه ماه آخرت فقط بوي مردگي داشتي,  مواظب خودت باش. گرچه گاهي گل آلود شدي, اما من در تو به شادي هاي روشن رسيدم. دوستت دارم. هشتاد و شش, خداحافظ.
 

پاركت خوب است و خنك. مي نشينم رويش و پاهايم را دراز مي كنم. جوراب هاي نخي صورتي مي خندند به من.فكر مي كنم. ماه پيشوني را گوش مي كنم. دوستش دارم زياد. آدم ها مي دوند در مغزم. به آن معلم روي اعصاب قكر مي كنم. اگر فقط يك ترم ديگر هم بيايد سر كلاس خودم خفه اش مي كنم. اين را قول مي دهم. بعدش سيمين مهربان مي آيد جلوي چشمانم. صداي خنده اش هم مي آيد انگار. او نعمت است در اينجا براي من. حالا نوبت نيكوست. اما نه. فكر نمي كنم به او. مي گذارمش كنار خانومم را. بايد او را در شيشه بگذارم اصلا. دلشوره دارم برايش. بعد هوس مي كنم ايران باشم و راي بدهم. حيف اما. لواشك و آلو هم كه تمام شده اند ديگر. خبرگزاري فارس و كروبي و مجيد مجيدي هم گاهي اين وسط حال و هواي مرا دگرگون مي كنند. دگرگون به سمت و سوي بالا آوردن. بوي ماهي خام مي زند به صورتم. اين آهنگ هم كه هي مي گويد: به من فرصت بده اي حبس گريه , , , . مي خندم به ريشش. از ْآن خنده هاي معني دار. مي داني كه. از صد گريه بدتر. پاركت هنوز هم خنك است. جوراب هاي صورتي هم هنوز شادند. يادم باشد ببرمشان ايران. روشن مي آيد. بايد برويم. كلاس است ديگر. بايد شركت كرد ديگر. مثل انتخابات! بلند مي شوم. فكر همه تان را مي ريزيم توي كيف شلوغ پلوغم. مي برمتان با خودم. هميشه هستيد ديگر. راستي تا سه شنبه چند ساعت مانده است؟
 

هجوم تلاطم ها, سوغاتي طالباني ها

درسي داشتيم به اسم "سمينار مسائل سياسي و استراتژيك قرن بيستم" با دكتر خانيكي ( چقدر دلم برايش, براي كلاسش و آن روزها تنگ شده. واقعا سر كلاسش ياد مي گيري هر آن چه را كه در آن روز برايش به كلاس رفته اي. مي شود راضي و با حالتي خوش از كلاسش بيرون آمد. خدا حفظش كند برايمان). هر گروه بايد يك تحقيق علمي و دقيق درباره يكي از مسائل مطرح كلاس انتخاب مي كرد و قسمت من هم طالبان و تاريخچه اش و به طور كلي تاثيرش بر تروريسم بود. انصافا اولش با بي ميلي جلو مي رفتم اما رفته رفته موضوع جالب شد برايم. چون هر چي مي خواندم از اولين جرقه هايشان تا آخرين حرف و كارهاي آنها حريص تر مي شدم براي دانستن بيشتر.
اين پست آزادنويس و گپش با "شريف" و خواندن "هزار خورشيد تابان" بعد از "بادبادك باز" (فيلمش را به اندازه كتابش دوست نداشتم) باعث نوشتن چند خط بالا شد. بحران افغانستان را يكي از حادترين و طالبان را منفور حتي منفورتر از رژيم اسرائيل مي دانم. يك مشت به ظاهر انسان از همه نظر از عقل و فكر آزاد.
"خالد حسيني" در قسمتي از خورشيد تابان يك نمونه از كارهاي طالبان را مي گويد كه از بقيه كارهايشان شاهكارتر است. گرچه مطمئن نيستم كه عين اين حادثه اتفاق افتاده باشد اما مطمئنم كه از اين قبيل كارها فراوان كرده اند.

حسيني مي نويسد :
" وقتي طالبان نقاشي فلامينگوها را پيدا كردند, پاهاي دراز و برهنه پرندگان را خلاف دانستند. بعد از اينكه پاهاي پسر عموي مربوطه (نقاش) را فلك كردند و كف پايش را خونين و مالين كردند, يك راه حل به او پيشنهاد دادند: يا نقاشي ها را نابود كند, يا فلامينگوها را به صورت شايسته اي در آورد. بنابراين پسر عموهه قلم مو را برداشت و شلوار تن همه پرنده ها كرد! آن وقت كار درست شد. فلامينگوهاي شرعي ... "
همين است ديگر. طالبان ها پديده اي هستند كه بايد خواند و دانست درباره يشان و افغانستان سرزميني پر از حادثه و خبر. جنگ و ناآرامي عجين است با اين سرزمين. گاهي احساس مي كنم صداي پاي چيزي شبيه طالبان را منتها با قيافه و مرام و مسلكي جديد از ايران خودمان مي شنوم. اين طور نيست؟
 

اينجا شديدا باران مي آيد. صداي زوزه باد پيچيده است و من دارم "هزار خورشيد تابان" را مي بلعم. راستي از حال و هواي عيد چه خبر؟ دائما با اين حس بدجنس دلتنگي در حال سر و كله زدنم. كاش مي شد كه اين قدر پاپيچ من نشود! كاش گورش را كمي دورتر از من گم كند كه در اين روزهاي پاياني اسفند ديگر قابل تحمل نيست.

 

 

عكس يعني پنجره اي با شيشه هاي تميز

گفته بودم كه  مي خواهم از عكس بگويم. از فضيلت هاي عكس. حالا چندتايي را كه ذهن ياري مي كند را مي گذارم اين جا. اگر چيز هاي ديگري هم بود و دوست داشتيد تا من هم بدانم, خوشحال مي شوم برايم بنويسيد.
عكس خوب است چون:
1. ذهن را تغذيه مي كند. وقتي چشم را جذب مي كند و ما متوقف مي شويم در صحنه اي كه پيش رويمان است, سوال ها و يادآوري خاطرات شروع مي شود.
2. ذهن را درگير مي كند. درگير خاطرات, اتفاقات و رويدادهاي خوب و بد گذشته و حال. درگير دردهاي جامعه. درگير زيبايي هاي طبيعت و درگير ... . و اين يك نعمت است, نعمتي بزرگ.
3.عكاس مترجم واقعيت است و عكس گوشه اي از يك واقعيت. واقعيت هاي تلخ و شيرين زندگي و دنياي اطراف ما.
4. عكس ياداشتي از عكاس است.
5. عكس ها دائما در حال زمزمه اند با ما. فقط كافيست كمي, فقط كمي دقيق نگاهشان كرد.
6.بعضي از عكس ها ما را قادر مي كنند تا زنجير ها و طناب ها را پاره كنيم و جرات يابيم نقطه نظرهاي جديد را پيدا كنيم.
7.عكس براي من يعني زندگي. يعني مرور زندگي خودم و دنياي درون و بيرونم.
8. عكس يعني زباني براي صحبت با نسل آينده.
9. و در آخر: خدايا, نعمت عكس و عكاسي را از ما نگير!
 

*اين خبر را مي خوانم و بدجور دلم گرفته تر مي شود. مي خندي به من؟ 6/7 ميليارد سال برايت خنده دار است؟ براي من كه زمانش مهم نيست. براي من وقوعش مهم است. اتقاقي كه مي افتد تلخ است.

* چه كرده اي؟ چه ساخته اي كه فقط بايد لال شد و گوش داد. شما اين را نوشته اي و ندانستي با هر نتي كه به دستور شما بر روي كاغذ نقش مي بندد, زبان ما براي حرف زدن كوتاه تر مي شود و گوش ما حريص تر براي شنيدن؟

* اين جا باران نمي آيد. سه هفته است كه باران نيامده. اين بد است, زيادي بد.

* ما سه نفر بوديم
گربه و من و سنجاقک
سنجاقک
بال چپش درد می‌کرد
ديروز
کنار پنجره
بی‌صدا فوت کرد

ما دو نفر هستيم
گربه و من
گربه تمايلي به بازي ندارد
بیمار است
شايد
روي صندلي
يا زير درخت بيد
فوت کند

ما يک نفر مي شويم:
من
که نمي دانم
چگونه
کنار پنجره
روي صندلي
يا زير درخت بيد
نبودنت را تاب بياورم

سارا محمدي اردهالي
 
 

آدم ها مثل كتاب ها هستند

بعضي از آدم ها جلد زركوب دارند. بعضي جلد سخت و ضخيم و بعضي جلد نازك. بعضي سيمي و فنري هستند. بعضي اصلا جلد ندارند.
بعضي از آدم ها با كاغذ كاهي چاپ مي شوند و بعضي با كاغذ خارجي.
بعضي از آدم ها ترجمه شده اند.
بعضي از آدم ها تجديد چاپ مي شوند و بعضي از آدم ها فتوكپي يا رونوشت آدم هاي ديگرند.
بعضي از آدم ها با حروف سياه چاپ مي شوند و بعضي آدم ها صفحات رنگي دارند.
بعضي از آدم ها عنوان و تيتر دارند. فهرست دارند و روي پيشاني بعضي از آدم ها نوشته اند: حق هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است.
بعضي از آدم ها قيمت روي جلد دارند. بعضي از آدم ها با چند درصد تخفيف به فروش مي رسند و بعضي از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمي شوند.
بعضي از آدم ها را بايد جلد گرفت, بعضي از آدم ها را مي توان در كيف مدرسه جا گذاشت.
بعضي از آدم ها نمايش نامه اند و در چند پرده نوشته مي شوند. بعضي از آدم ها فقط جدول و سرگرمي و معما دارند و بعضي از آدم ها فقط معلومات عمومي هستند.
بعضي از آدم ها خط خوردگي دارند و بعضي از آدم ها غلط چاپي دارند. بعضي از آدم ها زيادي غلط دارند و بعضي غلط هاي زيادي!
از روي بعضي از آدم ها بايد مشق نوشت و از روي بعضي آدم ها بايد جريمه نوشت. با بعضي از آدم ها هيچ تكليف ما روشن نيست.
بعضي از آدم ها را بايد چند بار بخوانيم تا معني آن ها را بفهميم و بعضي از آدم ها را بايد نخوانده دور انداخت.
بعضي از آدم ها قصه هايي هستند كه مخصوص نوجوانان نوشته مي شوند و بعضي مخصوص بزرگسالان.
بعصي از آدم هايي كه مخصوص نوجواناننوشته مي شوند خيلي كودكانه و سطحي هستند. اين جور آدم ها وقتي با بچه ها حرف مي زنند, هي دهانشان را غنچه مي كنند, هي زور مي زنند و كلمات را كج و كوله مي كنند. آن ها به جاي اين كه مثل "بچه آدم" حرف بزنند, بچگانه حرف مي زنند و اداي بچه ها را در مي آورند.*

*بي بال و پر پريدن/ قيصر امين پور/ نشر افق