در داستان پسره با دختره آشنا مي شود هميشه بايد پسره با دختره آشنا بشود .

نغمه ي غمگين / جي . دي . سلينجر / انتشارات نيلا
 

اين حس كردن هاي لعنتي

مژده , مژده ي "چهارشنبه سوري " را هيچ وقت يادم نمي رود . دوست اش دارم زياد . نگراني هايش , شك هايش و آن بغض هايي كه قورت شان مي داد را مگر مي شود از ياد برد . آن جاي فيلم كه لب وان حمام نشست و آرام شروع كرد از نگراني هايش گفتن , همان جايي كه چقدر سخت بود برايش بيان واقعيت هايي كه به گوش اش رسيده بود را مي گويم , آن جا را ديده اي با دقت ؟

خودش را محكم نشان مي داد اما درون اش ويران بود . آوار شدن زندگي اش را حس كرده بود . تلاشي هم براي درست كردن اش نكرد . اصلا چه تلاشي داشت بكند جز رفتن و فرار ؟

دلم هواي اش را كرد امروز . دوباره ديدم اش . بعضي از فيلم ها و كتاب هارا بايد هر چند وقت يك بار دوره كرد . آرام مي شوي انگار .

راستي , ما زن ها چرا بعضي چيز ها را زود حس مي كنيم و گاهي به روي خودمان نمي آوريم ؟ 
 

هنوز همین را زمزمه می کنم :

فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ

فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ

فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ

.

.

.

 

سخته , نه ؟


لطفآ حالم را به هم نزنيد !
 

بفهم

نمي كشم . مي فهمي نمي كشم بشينم دونه دونه رفتار و حرف هاي رفيق و دوست و آشنا و فاميل را عمل جراحي كنم تا از اعماق و درون اش منظور و نيت شان را بيرون بكشم . همان وقت كه حرف و رفتارشان را مثل گلوله آتش پراكنده مي كنند , همان وقت كه خرت خرت ناخن مي كشند به روح من يا ديگري , همان وقت كه پشت من يا هر كسي ديگري تير مي كشد , آن ها راحت و بي پروا بگويند و انجام دهند و بس ؟ بعدش يكي از وابسته هايشان بياد و بگويد نه حتما منظوري نداشته , تو به دل نگير ته دلش هيچي نيست ! مسخره است . باور كن اين كه كساني عادت كنند حرف ها و عمل شان گلوله آتيش باشد و آن وقت اطرافيان شان دائما بگويند كه طرف نه منظوري دارد و نه قصد بدي , من را به عق زدن مي كشاند .

.

از خيلي از روابط اجتماعي ام دلزده ام . خيلي زياد . تحميلي هايش كه ديگر هيچ ...
 

خيلي وقته كه دلم مي خواد مداد بشم . فرقي نمي كنه رنگي يا مداد سياه . فقط مداد بشم و برم توي دست هاي يك بچه . منو سفت و محكم توي دست هاي كوچيكش بگيره و هي فشارم بده . من بشم قدرت بيان كسي و روي كاغذ با اشاره اون برقصم . توي دستاي عرق كرده اش زندوني بشم و اون هي بكشه و بكشه .

بچه ها دائم نگران داشته هاشونن . مواظب و مراقب دارايي هاشون . بچه اي كه با مدادش مشق مي نويسه دلواپسي هايي براي مداد سياه و گلي توي جامداديش داره . دوست دارم مداد اون باشم و اون نگرانم باشه تا گم نشم. وفتي نفس كم ميارم براي نوشتن و ادامه دادن هل ام بده توي تراش. درد تراشيده شدن چقدره يعني ؟

.

خيلي چيزا روي دلم مونده . . .
 

پُل ها

هيچ كس هنگام رد شدن از پل به او فكر نمي كند . به فشاري كه به او وارد مي شود . به گشاده رويي اش . به پيوند زدنش . آن طرفي ها به اين طرفي ها و اين طرفي ها به آن طرفي ها فكر مي كنند . فقط . هيچ كس به او توجهي ندارد حتي رودخانه اي كه پل كوچولو پاهايش را در آن فرو كرده و حتي گل هاي روان و ماهي ها . از هر طرف به جايي وصل است در حالي كه به هيچ كدام شان تعلق ندارد . هيچ كس بر نمي گردد و به مسيري كه رو پل جلو آمده نگاه كند .

هيچ كس روي پل نمي خوابد . نمي رقصد . نمي ماند . مگر موقع ترافيك و تازه با چه منتي و چه بي تابي يي براي رفتن و نماندن .

هيچ كس با پل حرف نمي زند .اگر هم كسي رويش بايستد و با خودش خلوت كند با رودخانه و آسمان و باد و ساحل هاي دو طرف حرفش را مي زند و اصلا يادش مي رود كجا ايستاده . نمي فهمد همه زيبايي هايي را كه از آن جا مي بيند مديون پل است . هادي پل خيلي گناه دارد . خيلي .

روياي قشنگم ولي قبول كن كه پل ذاتا موجود مريضي است . از بالا هم كه نگاهش كني شكل يك بخيه است . خودم ديده ام .

هادي گاهي يك مريض چاق و چله مي تواند راه درمان را به پزشكان يادآوري كند . البته مريضي كه قبول كند . آن قدر زنده بماند , تا دكتر ها همه ي ابعاد مرض را خوب شناسايي كنند . ولي خدايا چه قدر زجر مي كشد .

ساكت مي شويم و وارد دهنه ي پل شهرمان مي شويم . فقط زمين را نگاه مي كنيم و مسير پل را تا آخر . مي رويم كنار پل سرمان را خم مي كنيم و از بغل نگاهش مي كنيم بعد مي خوابيم كف پل . *

* از داستان پُل ها / مجموعه داستان آن گوشه ي دنج سمت چپ / مهدي ربي / چاپ دوم / نشر چشمه
 

اين نبوديم , بوديم ؟




مي دوني نيكو من وقتي ديشب خواب ماهي زخمي پاشوره ي حوض رو ديده بودم , نمي دونستم امشب دلم برات يهو مي ريزه .

سه تار و پيانو گوش مي دم هنوز و تو جلوي چشمام تاب مي خوري . انگشتامو مي كشم روي صفحه مانيتور  , روي عكس مون شايد آروم تر بشيم .

من صبر مي كنم , تو چي اما ؟
 

ما گل هاي خندانيم !

روز جهاني كودك را با اندوه گرامي مي دارم . كودك , طفل , بچه , ميوه زندگي , توله ... همه و همه اينا عناوين ديگه اي هستن كه خوب در فرهنگ ما وول مي خورن. قربون قوانين و عرف و سنت و فرهنگ خودمون برم كه اگه قربون نرم چي كار بايد بكنم ؟ به بچه هاي دنيا كاري ندارم . حواسم رو مي كشونم به بچه ها و كودكان ايراني . اونايي كه توي ده كوره ها با دمپايي هاي پاره و پوره و يه عروسكي يا چيزي به بغل لخ لخ كنون توي كوچه ها پرسه مي زنن . اونايي ديگه اي كه صبح شون شب ميشه و شب شون صبح بدون اين كه حتي دو دقيقه عاشقانه توي بغل بابا مامانشون آروم بگيرن. مي فهمي ؟  عاشقانه واقعي ها . نه از سر انجام وظيفه و ساكت كردن بچه .

دروغ چرا خيلي وقته كه توي نسل جديد يه بچه درست درمون از لحاظ روحي و عاطفي و اخلاقي نديدم . مشكل هم خود ماييم . فكر مي كني بچه آوردن الكيه كه ... آره ؟؟؟؟؟؟؟ بچه ميارين به خاطر حرف مردم يا اين كه ديگه احساس كردين يه چيزي تو زندگيتون كم شده ؟ يه جاي خالي ؟ يه خلا ؟ هنوز خودمون كامل نشده , هنوز خودمون پر از مشكل در رابطه هاي اجتماعي و فردي و عاطفي مون پاي يكي ديگه رو يهويي باز مي كنيم وسط زندگي هاي تو در تومون . حالا بحث روانشناسي و تربيت كودك بخوره تو سرمون . ( همه حرفاي اين پاراگراف رو با خودم بودم ها. حا و حوصله هم ندارم به كسي جواب پس بدم . شما به خودتون نگيرين )

از بحث فقر اقتصادي هم مي گذرم كه آخه من چي بگم ؟ درد غوغا مي كنه . آفريقا نه ها . تو همين ايران خودمون . آخ كه چقدر دلم مي خواد پاشيم بريم تو روستاهاي جنوب و غرب ايران . اون جاهايي كه حتي توي نقشه هم نشه پيداشون كرد . مياي بريم ؟

هيچي از بيمارستان مفيد و علي اصغر و محك نمي گم . آخه چي بگم اصلا . بگم كه من توي راه روهاي محك چند بار مردم و زنده شدم ؟ بگم وقتي اون روز گوشه چادر مو كشيد و گفت خاله ... . فقط اينو بگم كه بدون مو هم شما براي من فرشته اين . براي من خوشگل اين . دوست دارم با همه تون لي لي بازي كنم تا ته دنيا .

خدا در آخر هم يه سوال دارم ازت . خيلي داره اذيتم مي كنه. لطفا بفهم . چرا بعد سيزده سال بهش بچه دادي ؟ چرا بعد سيزده سال بهش يه بچه دادي كه سرطان خون داره ؟ خودت مي دوني كه دو ساله  زندگيشون شده بردن يه بچه دو ساله پيش اين دكتر و اون دكتر . خدا , خوب من دلگيرم ازت . مي فهمي خدا ؟ نگو حكمتي بوده. باشه ؟ نگو .

عاشق لباس بچه ام . ديوونه م مي كنه .
 

ايمان بياوريم


خود كرده را هيچ غلطي نتوان كرد .
 

گريز

حالا ياد گرفته ام وقت وُ بي وقت
خود را به خواب بسپارم
مانند مادر كلافه
كه با مهارت مي خواباند
كودك بي قرارش را
در اتاق بي پنكه ي مرداد .

كبريت خيس / عباس صفاري / انتشارات مرواريد

.

 چندتا التماس كنم بيدارم نكنيد ؟
 

هولم بده





گنجيشك دلم مي زنه پَرك . . .
 

بد مي گم ؟

داستان يوسف پيامبر فقط و فقط در قرآن قشنگ است و بس . البته شايد اگر جاي فرج ا... سلحشور هر كس ديگه اي قصه را به تصوير مي كشيد مي شد براي كمي لذت اميدوار بود .

موقع ديدن و شنيدن بعضي چيزها "هيدروكسي زين" لازم مي شوم .
 

الان مطمئن ام


خاتمي , ناز داري عجيب و غريب ها . نازكش هم كم نيست ها . خدا شانس بده سيد ! فقط بدون واسه من يكي بياي يا نياي زياد فرقي نداره . . .

اصلا هيچي . به درك اين دنيا و بند و بساطش .
 


جرات ابراز عقيده درباره " فرهاد جعفري " و " كافه پيانو " اش را ندارم به هيچ وجه .
 

دلم مي خواد انگشت بندازم توي حلق مغزم تا حسابي عق بزنه بلكه بتونه يك سري از حرفاي اينو اونو با يه سري فكر رو بالا بياره . آخه نمي دوني كه بعضي چيزا بدجوري سر دلش گير كرده . بعد از بالا آوردن هم يه مدت با هم مي ريم هواخوري .

نمي دوني كه , دلم براش كباب شده .
 

MAMMA MIA




دوستش داشتم . از سينما كه بيرون آمدم اين را فهميدم . رنگ رنگي بود . پر از صدا و آهنگ . منظره هايش كه ديگر هيچ . هنوز مدهوش آن جزيره ام .

بله , having the time of your life را يادم نمي رود .  زياد قول مي دهم ها !
 

پاره پوره ها

من سنگ پشت سنگيني ام . كند و خسته و گريزان . تو اما گاهي جوجه تيغي مي شوي . گوله اي از تيغ مي شوي و سمت من قل مي خوري .

درد

در پس لايه هاي اشك در چشمانم محو شدي و تمام شد . حالا چشم هايم مي سوزند . گلويم گرفته است و تنگ. محو شدنت را يادم نمي رود .

تلخ

انگار سالهاست كه مرده ام .

سكوت

ورق ها را باد برد .