دريا در خاك!

مثل تو مثل يه كفتر                                    

مثل من مثل يه كودك

مثل من مثل يه شاخه

مثل تو مثل يه پوپك...

پ مثل پوپك.همان دخترك شيرين دنياي كودك.همان كه دريا شد در نگاه پير و جوان،و خاطره شد در ياد مردم ايران...

پ مثل پوپك گلدره كه مولود پاك سرزمين تالش بود، و در روز عيد پاك از خاك به افلاك رفت...

دريا كه غرق خاك مي شد،ابرها سياه پوشيدند،ساحل عزا گرفت،بغض ها تركيد،چشم ها باريد و دل ها همه...دريايي بود...

دريا خشك نشد،دريا به خاك رفت تا زمين از بركت وجودش سيراب شود و جاني تازه بگيرد...

دريا رفت تا بماند،در يادها،در خاطره ها،در رگ پر خون هستي و در ...ابديت.

و اينك اگرچه دريا به ظاهر در خاك است اما به واقع با ماست،و ما نيز تا روزي كه ذره اي از خاك عشق در گل سرشتمان مانده باشد،دريايي مي مانيم...

*دیدن دوباره پوپک آن هم هر شب بهانه ای شد برای نوشتن چند خطي.

ماهي هاي دور از دريا

مي گويي چكار كنم؟

دست بر دهان خويش بگذارم و

باز تكرار سكوت...!

نه عزيزم!

من،مجبور به روايت اين حكايت ناتمامم:

چند روز گذشت؟ آهان ۵۶ روز! به عبارتي ۱۳۴۴ ساعت و ۸۰۶۴۰ دقيقه و ۴۸۳۸۴۰۰ ثانيه ناقابل! از عمر من و شما و مانا و مهرداد. شايد براي من وشما اين ۵۶ روز با همه ساعت ها و دقيقه هاش به سرعت گذشته باشد اما براي مانا نيستاني و مهرداد قاسمفر فكر نكنم. در اين روزگار و در اين خاك براي يك اشتباه غير عمدي تاواني سنگين بايد پرداخت. عجب روزگار لنگه به لنگه ايست! نمي دانستم براي يك اشتباه غير عمدي (تاكيد زيادي بر غير عمدي دارم) بايد از ديدن نور خورشيد و آسمان و ستاره ها و ... محروم شد،بايد در گوشه اي تاريك محبوس ماند و در سكوتي تلخي غرق شد. نمي دانستم وقتي صادقانه عذرخواهي مي كني نه تنها توجهي به تو نمي شود بلكه برچسب هاي بيشتري به تو زده خواهد شد.

وقتي حرف از مانا و مهرداد مي شود ناخودآگاه به ياد اين آهنگ فريدون فروغي مي افتم:

ماهي دوست داره خونش هميشه تو دريا باشه

بوسه بر موج بزنه كنار ماهي ها باشه

نمي دانم آن دو ماهي در بند كي به دريا باز خواهند گشت.نمي دانم ۵۶ روز دوري از دريا يعني چه اما جز آرزو براي دوباره رسيدنشان به دريا كاري از دستم ساخته نيست.خدايا!.....

دادگاه مشرقي

حروف سربي لاي كتاب

مثل هميشه       بي سوال         بي جواب

خيره به دست هايي كه تكان مي دهم برايشان

ـ ما پشت اين ميله ها اسيريم آقا

گاهي كمي از خودتان بيرون بزنيد

بيرون از اين سطرها     شايد

قصه ي روز ها به سر برسد

و شما كه جنون باران گرفته ايد

                    پشت اين ميله ها

و دست هايتان كه شعر تازه رج مي زند

                               در اين سطر ها

از بازي ما دست بر داريد

 اين همه حرف را نشنيده گرفته ام

كه ببازم

اين نقش

به اتاقي رسيد كه بي پرده بازي كنيم

از سفيدي

به سياهي اين صفحه

اينجا هم نشد

من پاي ثابت اين بازيم

               هم پاي دار

لحظه هاي پاييزي

براي رسيدن به پاييز لحظه شماري مي كنم.

خدايا! لحظه هايم را پاييزي كن.

باز هم براي باران

بگو به باران

              ببارد امشب

                        بشويد از رخ

                                غبار اين كوچه باغ ها را

كه در زلالش

       سحر بجويد

              ز بي كران ها

                         حضور ما را.

اين بانوي باران! هم من را هم وسوسه كرد تا يكي از عكس هاي بامزش كه البته اختصاصي هم هست و تا همين لحظه در هيچ وبلاگ و سايتي استفاده نشده را همراه با چند بيت زيباي استاد كدكني در اين جا بگذارم.جز خوشحالي و ذوق كردن و سپاسگذاري از درگاه خداوند براي آفرينش چنين فرشته كوچكي چيزي نمي توان گفت.بارش اين باران آرام و ملايم و مستدام است.خدايا! همواره خودت مراقب و همراهش باش.

                        

بچه هاي غم

بچه هاي غزه و اورشليم چشم هايشان در تصرف گريه و غم است.آنها زنده اند اما زندگي نمي كنند! تا به كي جنگ؟تا به كي تن لرزه؟ آنها محتاج آرامش و امنيت هستند فارغ از بازي هاي سياسي، غزه بايد محل زندگي باشد نه يك قتلگاه. 

كودكان سنگ

نزار قباني

دنيا را خيره‌ كردند
با آن‌ كه‌ در دستان‌شان‌ جز سنگ‌ نبود
چونان‌ مشعل‌ها درخشيدند
و چونان‌ بشارت‌ از راه‌ رسيدند
ايستادند
منفجر شدند
شهيد شدند
و ما برجا مانديم‌; چونان‌ ستاره‌هايي‌
قط‌بي‌
ــ با پيكرهايي‌ پوشيده‌ از گرما ــ
آنان‌ از براي‌ ما جنگيدند
تا كشته‌ شدند
و ما در كافه‌هامان‌ مانديم‌
ــ چونان‌ بزاق‌ صدف‌ها ــ
يكي‌ در پي‌ سوداگري‌
يكي‌ در ط‌لب‌ ميلياردها اسكناس‌ تا زده‌،
ازدواج‌ چهارم‌ و آغوش‌هاي‌ صيقلي‌ تمدن‌
يكي‌ در جست‌وجوي‌ قصري‌ بي‌مانند در
لندن‌
يكي‌ در كار سمساري‌ سلاح‌، در
كاباره‌ها، به‌ ط‌لب‌ خون‌بهاي‌ خويشتن‌
يكي‌ در جست‌وجوي‌ تخت‌ و سپاه‌ و
صدارت‌
آه‌، اي‌ لشكريان‌ خيانت‌ها
اي‌ لشكريان‌ مزدوري‌ها
اي‌ لشكريان‌ تفاله‌ها
اي‌ لشكريان‌ هرزگي‌ها!
هر قدر هم‌ كه‌ تاريخ‌ درنگ‌ كند
به‌ زودي‌، كودكان‌ سنگ‌ ويران‌تان‌
خواهند كرد

ادامه شعر

 


 

 

براي باران

با اجازه! خانم باران!

ميگن فردا از راه مي رسي،همه منتظرن،واي باران نمي دوني بابات چه حالي داره.انگار تو آسمون هاست.مي دوني همه شوق دارن براي از راه رسيدنت.تو رحمتي درست مثل اسمت كه رحمت خداست.خانوم كوچولو دلم مي خواست وقتي فردا قدم رنجه فرمودين و پا گذاشتين به اين زمين خاكي برام از حس و حالت مي گفتي.حتما كلي حرف داري براي گفتن از اون دنيا. با اينكه باران صدات مي كنيم اما من مطمئنم كه تو از نژاد آفتابي! خوش آمدي بانوي باراني!خوش آمدي.

براي پدر

موسم سيزدهم تيرماه است

سيزدهم تيرماه براي من يعني:

ميلاد مردي از سلاله ستاره ها.

آه،پدر بي بديل!

بگذار اين لحظه از شوق حضورت

غرق در گريه شوم.

...

خداحافظ آرژانتين.

خداحافظ برزيل.

اصلا ميدوني چيه؟خداحافظ جام جهاني.

تكرار تاريخ!

 

يعني مثل چهار سال پيش بازي نهايي بين برزيل و آلمان برگزار ميشه؟ خدا كنه نتيجه هم مثل چهارسال قبل رقم بخوره.به اميد قهرماني برزيل!

...

خوشبختي از آن شيريني هايي است كه بايد گرم گرم خورد،نمي شود آنرا به منزل برد.

شما هم ميل داريد؟ بفرماييد!

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

پ.ن:سرويس سياسي روزنامه اعتماد ملي،محيطي گرم و صميمي كه براي كارآموزي مهمانشان هستم فوق العاده است.تجربه خوبيست براي آينده.روزهاي خوبي را مي گذرانم.روزهايي ليمويي!

دنياي رنگي

آشپزي و نقاشي.شباهتي در اين دو مي بينيد؟به نظر بنده كه بسيار شبيه هم هستند.هر دو دنيايي رنگي دارند و شاد،با انجام هر دو كار لذتي را احساس مي كني،در هر دو خالق و آفريننده اي و ... .

در اين روزها كه وقت تقريبا وقت آزادتري دارم انجام اين دو كار جزو برنامه هاي اصليم هست.شما هم امتحان كنيد.

*نمايشگاه نقاشي پاساژ هم تا ۸ تيرماه در خانه هنرمندان داير است.وقتي شد سري بزنيد كه نقاشي ها و طرح هاي جالبي را مي بينيد.

سختي شناخت

خانوم تا ديد يك جور ديگه نگاهش مي كنن موهاش رو مش كرد،گونه گذاشت،مانيكور كرد و ... .

آقا وقتي ديد موقعيتش در خطره ريش گذاشت،پيرهن رو انداخت رو شلوار،تسبيح گرفت دستش و ... .

آقا و خانوم عوض شدن به ظاهر اما ماهيتشون چي؟با اون مي خوان چي كار كنن؟عملكردشون چي؟

اين روز ها نمي دونم براي شناختن آدم ها به ظاهر نگاه كنم يا باطن و عملكرد.شناخت خيلي سخت شده.قبلا ها هم اين طوري بود؟

براي مانا و مهرداد

نمي دانم اين شعر را كجا خواندم اما به يقين مي دانم حرف مهرداد و مانا در اين روزهاي تلخ و سخت بازداشت چيزي جز اين نيست.

اين دروغ محض است

كه من از شما به آسمان،بد گفته ام!

من هرگز به سنگ پاره ها

به بوته تب كرده خار

حتي به گلدان شكسته آذر ماه نيز،بد نگفته ام

چه رسد به شما

كه همدرد من

و اولاد حضرت آدميد.

من علاقه دارم به شما

به خواب ها

خاطره ها

حتي به همين شبنم هاي پا به راه...

به خدا دوستتان دارم آدميان بي قرار.

*نامه سرگشاده همسر مهرداد قاسمفر(سردیبیر ایران جمعه) به محمود احمدی نژاد