مي گويي چكار كنم؟

دست بر دهان خويش بگذارم و

باز تكرار سكوت...!

نه عزيزم!

من،مجبور به روايت اين حكايت ناتمامم:

چند روز گذشت؟ آهان ۵۶ روز! به عبارتي ۱۳۴۴ ساعت و ۸۰۶۴۰ دقيقه و ۴۸۳۸۴۰۰ ثانيه ناقابل! از عمر من و شما و مانا و مهرداد. شايد براي من وشما اين ۵۶ روز با همه ساعت ها و دقيقه هاش به سرعت گذشته باشد اما براي مانا نيستاني و مهرداد قاسمفر فكر نكنم. در اين روزگار و در اين خاك براي يك اشتباه غير عمدي تاواني سنگين بايد پرداخت. عجب روزگار لنگه به لنگه ايست! نمي دانستم براي يك اشتباه غير عمدي (تاكيد زيادي بر غير عمدي دارم) بايد از ديدن نور خورشيد و آسمان و ستاره ها و ... محروم شد،بايد در گوشه اي تاريك محبوس ماند و در سكوتي تلخي غرق شد. نمي دانستم وقتي صادقانه عذرخواهي مي كني نه تنها توجهي به تو نمي شود بلكه برچسب هاي بيشتري به تو زده خواهد شد.

وقتي حرف از مانا و مهرداد مي شود ناخودآگاه به ياد اين آهنگ فريدون فروغي مي افتم:

ماهي دوست داره خونش هميشه تو دريا باشه

بوسه بر موج بزنه كنار ماهي ها باشه

نمي دانم آن دو ماهي در بند كي به دريا باز خواهند گشت.نمي دانم ۵۶ روز دوري از دريا يعني چه اما جز آرزو براي دوباره رسيدنشان به دريا كاري از دستم ساخته نيست.خدايا!.....