خاطره مثل يه پيچك مي پيچه رو تن خسته ام .
 

خندمون هيچ ... گريه مون هيچ

تو , توي مهربان من را قلقلك مي دادي اما من گريه مي كردم . به نظر تو من نرمالم ؟

.

بله آقاي قميشي شما خوب خوانده ايد :  واسه ما فرقي نداره / هر جا باشيم شب نشين ايم .

.

ايران هنوز هم حوصله من را داري ؟
 

جادوگري براي من




بله آقا . بله كه شما من را مي نشاني پاي تلويزيون تا ببينم امروز چه آشي مي خواهي براي زن و بچه خودت و ما بپزي . نخندي ها اما من عاشق آن آشپزخانه و آن انبار پشت آشپزخانه شما هستم .  به به , كيف مي كنم برنامه ات را مي بينم . كاري ندارم كه خيلي حرفه اي آشپزي , به اين كار دارم كه شماي آشپز با اين برنامه هاي زيبايت , با آن فن بيان دلپذيرت چطور تمام عناصر يك ارتباط كامل را ماهرانه اجرا مي كني  كه برنامه هايت بننده را ميخكوب تلويزيون مي كند ؟

راستي شما چند واحد ارتباطات جمعي و فردي و انساني و اين ها پاس كرده اي ؟!

.

بلاگفا يهو پستم رو واسه خودش پروند منم نامردي نكردم دوباره از فيدش كپي پيست كردم گذاشتم.  همين روزا از اين خراب شده مي رم :(
 

واقعا همين الانم نمي دونم چه منظوري داشتم . واقعا دقيقا نمي دونم . دقيقا نمي دونم الان براي چي اينجام . ولي مي دونم من بازيگر بودم و اون تماشاگر .
.
اعتراف كن نتونستي . . .
 

دور از تو آوارم

نه , خوب شدن محاله . من توي دلم نمك ها لايه به لايه كبره بسته اند از بس هر روز بر دلشوره هايم افزوده مي شود . من نبض مرتب و منظمي ندارم . ضربان قلبم هم ناكوك است . من و تو هر دو در دهه دوم زندگي مان فرسوده تر از آنيم كه بدويم و بخنديم و جيغ بكشيم .

مي داني داغ ها كه يكي دو تا نيستند . داغ كه فقط مردن كسي نيست . هر چيزي كه نفس تو را تنگ كند داغ است . ما داغ ديده هاي جوانِ پيري هستيم . بوي خاكستر مي دهيم جاي گل . لب هايمان هم پر از ترك است به جاي اين كه رنگ گل انار باشد .

جناب خدا هم كه ديگر خودش خوب مي داند چه ها مي كند و نمي كند . گاهي خوب لج من را در مي آورد . آن قدر كه من لب هايم را گاز مي گيرم . واقعيت سخت و كثيف زندگي هم كه بويش تا هفت كوچه آن ور تر رفته است و خوب همه آدم ها دير يا زود از بوي گندش سيراب مي شوند .

بله , من هنوز هم ايمان دارم به فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَان اما عالي جناب خدا گاهي زيادي تند مي رود . گاهي يك نيش ترمز بد نيست . من  خوب مي دانم همين روزها دلم يك هو مي تركد .

خنده ات مي گيرد به ديوانگي ام بلند بخند تا بغض من غليظ تر شود . . .
 




خانم شما امشب چه كردي با من ؟ همين شمايي كه يك گوشه بي هيچ دم و دستگاه خاصي نشسته بودي و با انگشتان پر از هنر , روي كاغذها را رنگي مي كردي . من همان چند دقيقه كه كنار شما در پياده روي پر از همهمه ايستاده بودم ديدم كه چگونه وقتي اسمي را براي كشيدن سفارش مي گيريد ; در كمتر از دقيقه اي شروع به كشيدن مي كنيد و چه خوب و دلپذير با دست ها و انگشت هايتان رنگ ها را در هم مي آميزيد .

خانم شما پر از حس خوب بوديد براي من در يك شب شرجي و دم كرده در خيابان هاي پر از جمعيت كوالالامپور . كاش مي توانستم ساعتي را كنار شما مي ايستادم و فقط به دست هايتان خيره مي شدم .
 

اگر خبرنگار خبرگزاري فارس و كيهان هستي , خيلي روزت مبارك . اگرم جاهاي ديگه اي هستي يه آب باريكه اي هست و روزگارت با هزار زور و زحمت مي چرخه , روزت معمولي و ملايم مبارك. اگر هم زخمي مهرورزي ها و تعطيلي ها و هزار و يك كوفت ديگر هستي , به قول حاجي واشنگتن هر روز روز توست و خوب تبريك هم بي تبريك . كلا اما گرامي داشتن بعضي روزها در ايران , خنده دارد از شدت گريه و سوزش !

راستي كي روز وبلاگ نويس مي رسد كسي به من تبريك بگويد ؟
 

همون سايت , همون كه با يك سري سوال تشخيص ميده آدم ها كي مي ميرند به من گفت من 15 آپريل سال 2067 دار فاني را وداع خواهم گفت . هنوز حال و حوصله اين كه براي قبل رفتنم برنامه ريزي كنم رو ندارم اما بيشتر نگران سرماي زمستون اون سال به بعد هستم كه هيچ لحاف و پتويي نيست خودمو توش قايم كنم .

چيه ؟ چرا اين جور نگاهم مي كني ؟ خواستم بدوني كه من كي مي رم به سلامتي .
 


آقاي كيميايي ! ميشه دوباره برام گوزن ها بسازي ؟
 

There's just too much that time cannot erase


آبله مرغوني شدم . از فردا هم دون دون مي شم . كلا هم خيلي خوب و دلپذير مي شم چه جسماني, چه روحاني . خيلي دلت به حالم سوخت يه حالي و احوالي بپرس .

حس بوي جوراب هم بايد بره جلو بوق بزنه ديگه !
 

واقعني فقط بيستا روز ديگه مونده  ؟

بي ربط : حرم امام رضا هم برق ميره يعني ؟

بي ربط تر : حس بوي جوراب فقط مخصوص تو نيست جلال . من هم ايضا .

از اون بي ربط تر : نيكو گفت : پریشب خوابتو دیدم . اومده بودم خونتون . رو به شکم رو تخت خوابیده بودیم آلبالو می خوردیم . می خندیدیم گفتیم نکنه هسته اش بپره گلومون . خیلی ملموس بود . خیلی خوب بود . منم توي دلم گفتم : من بي نهايت با تو هم دستم . . .

 

من : حسين بيا يه قصه برات بگم . بدو ها .

حسين: اسمش چيه ؟

من : بابا لنگ دراز

حسين : بخش رمانتيكش رو هم بگو پس !!!

.

و من در يك ساعت كافه نشيني با يك پسر سه ساله حدود چهار بار يك قصه را دوره كردم و حسين دائم نگران بود كه نكند يك واو قصه جا به جا شود . از قصد هم آب پرتقالش را ريز ريز مي خورد كه نكند زود از كافه بين بيرون بزنيم . بخش رمانتيكش را هم گفتم . راستش بخش رمانتيك قصه بابا لنگ دراز براي خود هم لذت داشت.

خانم جودي ابُت ,  يعني شما الان بچه دار هم شدين ؟
 




هادي يادت هست ؟ آن دفترچه كه هميشه توي دست و بالم بود و هر چند دقيقه يك بار خطي يا حرفي و جمله اي را تويش يادداشت مي كردم . گاهي از من مي گرفتي اش و چيزكي مي كشيدي . اين نقاشي را ببين . چقدر سرش خنديديم .

ديشب خواب ديدم رفته ايم يك جايي شبيه يك نگارخانه . باد مي آمد زياد . روي سرمان جاي برگ كاغذ مي ريخت . من مي دوم تا جمع شان كنم اما تو هي نگاه مي كردي داد مي كشيدي و مي گفتي دور نشو . جلوي چشمم بازي كن اما من داشتم در مه فرو مي رفتم و غرق مي شدم . من صحنه را از چشم تو خواب مي ديدم . ترسيده بودم زياد . اما تو يك دفعه آمدي و يقه ام را گرفتي و كشيدي . گفتي كجا ؟ يادت نيست خرداد 85 را ؟ من هم نفس زنان فقط چشم هايم را بر هم فشار مي دادم براي جواب دادن به سوال ات .

دلم تنگ شده  است براي داداش صدايت كردن . دلم تنگ شده است براي نون و خيار و گوجه . من هيچ وقت نفهميدم تو چرا پنير دوست نداشتي . راستي چرا ؟

هادي , روزگار با من عجيب و غريب تا مي كند و من هيچ وقت نفهميدم چه مرگش است كه گاهي اساسي حال مي دهد و گاهي هم اساسي حال مي گيرد . خدا مرگ اش بدهد اين روزگار را . روياهاي سر در گم شده ام آرزوي مرگ اين روزگار جلب را دارند.

اما تو هادي , هيچ وقت يقه من را ول نكن . گر چه من و تو هر روز كه مي گذرد پير تر مي شويم اما تو به باران ات نگاه كن كه چه طور روي سرت دلپذيرانه مي بارد و بگذار من در بادها تاب بخورم .

باشد ,  پاستيل يادم نمي رود .
 

خدا

كار از دلگيري هم گذشته است . نا اميدم كردي و تمام شد . حالا مي شود در اين شب هاي تو در تو , براي من , كمي فلوت بزني ؟
 



(+)
پارسال بود .
امسال هم مي گذره .
روشن ,  باش هميشه . باشه ؟
همه حرف ها و حس هاش هم مال خودم .