نه , خوب شدن محاله . من توي دلم نمك ها لايه به لايه كبره بسته اند از بس هر روز بر دلشوره هايم افزوده مي شود . من نبض مرتب و منظمي ندارم . ضربان قلبم هم ناكوك است . من و تو هر دو در دهه دوم زندگي مان فرسوده تر از آنيم كه بدويم و بخنديم و جيغ بكشيم .

مي داني داغ ها كه يكي دو تا نيستند . داغ كه فقط مردن كسي نيست . هر چيزي كه نفس تو را تنگ كند داغ است . ما داغ ديده هاي جوانِ پيري هستيم . بوي خاكستر مي دهيم جاي گل . لب هايمان هم پر از ترك است به جاي اين كه رنگ گل انار باشد .

جناب خدا هم كه ديگر خودش خوب مي داند چه ها مي كند و نمي كند . گاهي خوب لج من را در مي آورد . آن قدر كه من لب هايم را گاز مي گيرم . واقعيت سخت و كثيف زندگي هم كه بويش تا هفت كوچه آن ور تر رفته است و خوب همه آدم ها دير يا زود از بوي گندش سيراب مي شوند .

بله , من هنوز هم ايمان دارم به فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَان اما عالي جناب خدا گاهي زيادي تند مي رود . گاهي يك نيش ترمز بد نيست . من  خوب مي دانم همين روزها دلم يك هو مي تركد .

خنده ات مي گيرد به ديوانگي ام بلند بخند تا بغض من غليظ تر شود . . .