هيچ كس هنگام رد شدن از پل به او فكر نمي كند . به فشاري كه به او وارد مي شود . به گشاده رويي اش . به پيوند زدنش . آن طرفي ها به اين طرفي ها و اين طرفي ها به آن طرفي ها فكر مي كنند . فقط . هيچ كس به او توجهي ندارد حتي رودخانه اي كه پل كوچولو پاهايش را در آن فرو كرده و حتي گل هاي روان و ماهي ها . از هر طرف به جايي وصل است در حالي كه به هيچ كدام شان تعلق ندارد . هيچ كس بر نمي گردد و به مسيري كه رو پل جلو آمده نگاه كند .

هيچ كس روي پل نمي خوابد . نمي رقصد . نمي ماند . مگر موقع ترافيك و تازه با چه منتي و چه بي تابي يي براي رفتن و نماندن .

هيچ كس با پل حرف نمي زند .اگر هم كسي رويش بايستد و با خودش خلوت كند با رودخانه و آسمان و باد و ساحل هاي دو طرف حرفش را مي زند و اصلا يادش مي رود كجا ايستاده . نمي فهمد همه زيبايي هايي را كه از آن جا مي بيند مديون پل است . هادي پل خيلي گناه دارد . خيلي .

روياي قشنگم ولي قبول كن كه پل ذاتا موجود مريضي است . از بالا هم كه نگاهش كني شكل يك بخيه است . خودم ديده ام .

هادي گاهي يك مريض چاق و چله مي تواند راه درمان را به پزشكان يادآوري كند . البته مريضي كه قبول كند . آن قدر زنده بماند , تا دكتر ها همه ي ابعاد مرض را خوب شناسايي كنند . ولي خدايا چه قدر زجر مي كشد .

ساكت مي شويم و وارد دهنه ي پل شهرمان مي شويم . فقط زمين را نگاه مي كنيم و مسير پل را تا آخر . مي رويم كنار پل سرمان را خم مي كنيم و از بغل نگاهش مي كنيم بعد مي خوابيم كف پل . *

* از داستان پُل ها / مجموعه داستان آن گوشه ي دنج سمت چپ / مهدي ربي / چاپ دوم / نشر چشمه