خيلي وقته كه دلم مي خواد مداد بشم . فرقي نمي كنه رنگي يا مداد سياه . فقط مداد بشم و برم توي دست هاي يك بچه . منو سفت و محكم توي دست هاي كوچيكش بگيره و هي فشارم بده . من بشم قدرت بيان كسي و روي كاغذ با اشاره اون برقصم . توي دستاي عرق كرده اش زندوني بشم و اون هي بكشه و بكشه .

بچه ها دائم نگران داشته هاشونن . مواظب و مراقب دارايي هاشون . بچه اي كه با مدادش مشق مي نويسه دلواپسي هايي براي مداد سياه و گلي توي جامداديش داره . دوست دارم مداد اون باشم و اون نگرانم باشه تا گم نشم. وفتي نفس كم ميارم براي نوشتن و ادامه دادن هل ام بده توي تراش. درد تراشيده شدن چقدره يعني ؟

.

خيلي چيزا روي دلم مونده . . .