اون: چرا فکر می کنی این جا چیزی عوض شده؟ فقط هواست که تغییر کرده و سرد شده لامصب.
من: یعنی هیچی؟
اون: هیچی هیچ. می خوای یه عکس بدم که نگی بی معرفتم.
من: باشه. بدو.
و چند دقیقه بعد عکس می آید و من میخکوب می شوم. هی تند تند نگاه می کنم , , ,
اون: دیدی همه همین طوریم.
من: شکر
و آهنگی هی می خواند: قصه جدایی ما آدما/ قصه دوری ماست از خودمون , , , و من فکر می کنم که جدایی چه معنی های متفاوتی دارد. فکر می کنم که پس جدایی معنی ندارد. بین داشتن و نداشتن معنی جدایی گیر می کنم و تاپ می خورم.
عکس چیز خوبیست. در فضیلت عکس بسیار باید گفت. عکس خاطره های ثبت شده است. می گویم, باز هم از فضیلت عکس خواهم گفت.