دختر بد بود. عصيان مي كرد ناگهان. تند تند داد مي كشيد. از دورن مي شكست. مرد ناجي او شد. خوبش كرد با حوصله. دختر آرام شد. رفته رفته خنديد. نفسي تازه كرد. جاي پايش را روي جاي پاي مرد امتحان كرد. مرد اما حالش خوب نبود. دختر اين بار آمد. نقش ها عوض شد. حالا دختر ناجي مرد شد. دختر باز هم پناه برد به باغ فردوس. مرد آمد در ساعت پنج. دختر دلواپسي هايش را قورت داد. مرد مقاومت كرد. اما نشد. دختر ِ لبريز از عشق, مردِ ساكت را خوب كرد. به همين سادگي , , ,
تكلمه: همه اين ها در باغ فردوس, پنج بعد از ظهر اتفاق افتاد. تصوير بالا را بابك برزويه ثبت كرده و اگر موسيقي فيلم به اين خوبي كار نمي شد, شايد بايد به سادگي از كنار اين فيلم هم مي گذشتم.